[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت ۱۴

با صدای بچگانه دختر اش نگاهش را از اون گرفت و به دخترش دوخت
را یون : بابایی من میلم بلات گل بیالم همینجا بمون
همینکه را یون دور شد جونگ کوک اشاره ای به کی سوک کرد که اون هم نزدیکش آمد با چشم هایش به هری که نزدیک دریاچه ایستاده بود اشاره کرد بلاخره به طعمه اش رسیده بودند با قدم های محکمی سمته آن دختر رفت هری که متوجه آن دونفر کنارش شد لحظه ای خشکش زد پشت سر هم پلک زد اون کرکس بود الان جلوش ایستاده بود فردی که هیچ‌کس نمیتونه ملاقاتش کنه و رقیق اش برادر مین یونگی، اون اطلاعات زیادی در مورد این مافیا ها داشت
جونگ کوک با همان چهره سرد و خشن اش نجوا کرد جونگ کوک : تو همراهم بیا
بلافاصله پشت کرد بهشون هری هم‌چنان خیره گفت هری : من چرا باید باید با شما بیام
جونگ کوک دوباره سمتش چرخید همینکه قدمی سمتش برداشت اما کی سوک سریع جلویش ایستاد با لبخند زیبایی نجوا نمود کی سوک : درسته تعجب کردی که ما رو دیدی اما یه پیشنهادی داریم برات اگه قبول کنی
هری هنوز هم در تعجب بود چرا مافیا های به اون بزرگی باید به یه دختر ساده پیشنهاد کار بدن ترسید از اینکه بلای سر خانواده اش بیاد ترسیده لب زد هری : من نمی‌خوام بلای سر خانواده ام بیاد
جونگ کوک تا آن لحظه ساکت بود بلافاصله با لحن تهدید آمیزی نجوا کرد جونگ کوک : وقتی میدونی چرا قبول نمیکنی..
کی سوک : منظور کرکس چیزه بدی نیست ... خوب اینجوری که سر پا نمیشه حرف رد دعوت نمیکنی داخل خونت
ترسی که داشت با حرف های مهربان مین کی سوک رد شد مطمئن بود اگه قبول نکنه یه مافیا چه کار های می‌تونه بکنه سریع گفت هری : از.. این طرف
جونگ کوک به طرف دخترش که گل می‌چید رفت بلافاصله اون رو بلند کرد و در آغوش اش گرفت
هری جلوتر و آنها پشته سرش راه می‌رفتند دست هایش را از استرس و ترس بهم قفل کرده بود می‌ترسید از اینکه اون مافیا ها رو ببره پیشه مادرش اگه چیزی میشد چی، بخاطر اینکه خونه کوچیکشون نزدیک دریاچه بود خیلی سریع بهش رسیدن جلوی درب خانه ایستاده هنوز هم تردید داشت با صدای کشنده پشته سرش لرزی به بدنش وارد شد جونگ کوک : عجله کن دیگه..
را یون درحالی که دست روی گردن پدرش حلقه کرده بود لب زد : بابایی کجا اومدیم
همینکه می‌خواست درب را باز کنه با صدای ام دختر تعجب کرد یعنی اون دختر داشت چرا اینو از بقیه مخفی کرده لود اصلا نباید قبول میکرد،،، از حرف های منفی ذهنش فرار کرده درب را باز نمود سعی کرد لبخند بزنه وارده خانه شد بلافاصله تنها هم داخل شدن دور بر خانه را نگاه میکردن اینجا خونه خیلی کوچیکی بود آنها به تمام عمرشون به یه همچین جایی نیومده بودند ..

سلام خوشگلا میخواستم یه چیزی بهتون بگم چند مدتی نمیتونم فعالیت کنم مشکلاتم خیلی زیاده واقعا خستم امیدوارم درکم کنید 🩹🩹🩹🩹🫀🫀
دیدگاه ها (۷)

[بازی مرگ ]پارت ۱۵با صدای مهربان زن پیری نگاه کردن را برداشت...

[بازی مرگ ]پارت ۱۶درحالی که روی مبل توی خونه خودشون که در آن...

[بازی مرگ ]پارت ۱۳دختر کوچولو اش را از خودش جدا کرد موهاشو ک...

[بازی مرگ ]پارت ۱۲از لحظه ای که پا به روستایی باک چون هانوک ...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_8···" ترجمه‌‌تون عالی بود.. خیلی دقی...

P58ماشین آروم بین خیابون‌های خیس سئول حرکت می‌کرد،نور چراغ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط