پارت چهارم روزی روزگاری غم: غم پاشو گذاشت بیرون نسیم خنک
پارت چهارم روزی روزگاری غم: غم پاشو گذاشت بیرون نسیم خنک و نمدار غروب می صورت اش خورد و باعث لرزش خفیف بدنش شد ..راه افتاد میخواست از نزدیک ببینه توی این شهر عجیب چه اتفاقی می افته شالگردن تیره رنگ شو تا بینی اش می کشهو دستاشو توی جیب هاش قایم
می کنه و میرهسمت یکی از کوچه های خلوت پسر بچه ای نشسته بود گوشه ی کنار از گرسنگی لاغر بنظر میومد و از خستگی زیر چشماش گود شده بودولی لبخند مضحک و رو مخی روی لب داشت توپ پلاستیکی کنارش خاک نشسته بود روش و انگار منتظر بازی پسرک مونده بود..
می کنه و میرهسمت یکی از کوچه های خلوت پسر بچه ای نشسته بود گوشه ی کنار از گرسنگی لاغر بنظر میومد و از خستگی زیر چشماش گود شده بودولی لبخند مضحک و رو مخی روی لب داشت توپ پلاستیکی کنارش خاک نشسته بود روش و انگار منتظر بازی پسرک مونده بود..
- ۲۶۴
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط