کوه را طاقت نباشد ، عشق پنهان مرا

کوه را طاقت نباشد ، عشق پنهان مرا
عاشقم من عاشقم ، مشکن تو ایمان مرا

ای که با افسونگری، آتش به جانم می زنی
یک نظربا ما نشین، بستان همه جان مرا

کوه صبرم در فراغت، لیک از داغ غمت
غصه ها دارم به دل، برکن تو بنیان مرا

خم شده این قامتم از بس کشیدم بارغم
داغ هجرانت کنون پر کرده دامان مرا
شعله ای افکند در جانم چنان آن رفتنت
عاقبت می گیرد آ هم از تو، تاوان مرا

دل سپردم من به چشمان تو، اما بیخبر
ساده بگذشتی زمن ،بردی تو سامان مرا

بعد تو دیگر نخواهم ، تا که مانم درجهان
یا که بینم عشق دیگر ،بین تو پایان مرا
دیدگاه ها (۳)

از تو سڪوت مانده و از من، صداے توچیزے بگو ڪہ من بنویسم به جا...

گذشته ی من گذشت ..! حتی می توانم بگویم درگذشت…و من برایش ماه...

آینه میگوید پیر شده ای موهای مشکی ات سپید شد میگویم عیبی ندا...

میدانی...!؟این بار قلبم را با بادبادک تو ...به باد خواهم داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط