رمان خرس عسلی پارت نمیدونم یادم رفته

رمان خرس عسلی پارت نمیدونم یادم رفته
بعد از بیست دقیقه یونمین و نامجین رسیدن کوک با عجله درو باز کرد دست یونگی و نامجون رو گرفت و به طبقه ی بالا برد و قبل از وارد شدن به اتاق کار رو به امگا ها کرد و گفت

کوک‌ : ما چند دقیقه دیگه برمیگردیم

و بعد با عجله به اتاق رفت و الفا هارم با خودش کشید و وقتی درو بست یونگی گفت

یونگی : چه خبره کوک

کوک‌ : پدرم یه قرارداد بسته ما باید به المان بریم و جای اون محموله رو بگیریم ( منظورش محموله اسلحهس )

نامجون : خب این بد..... وایسا چیشد ما

کوک : اره دیگه شما بابای با باباهای شما توافق کردن

یونگی: چی

نامجون : ما خونه زندگی داریم نمیتونیم بریم

کوک : اما با جون امگا ها تحدید کردن من باید بخاطر تهیونگم که شده برم حتی اگه باعث بشه اون ازم متنفر بشه من باید ولی قبلش یکاری دارم

کو اون دو آلفای تعجب کرده و ناراحت رو تنها گذاشت و رفت پایین بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت و به وکیلش زنگ زد و گفت بیاد شرکت و بعد از یک ربع به شرکت رسید و به دفتر کارش رفت و وکیلش هم بعد از پنج دقیقه رسید و بعد از در زدن و اجازه ی ورود خواستن با شنیدن با داخل به داخل اتاق رفت و گفت ( وکیل جونکوک رو میگم و.ج )

و.ج : چیزی شده ؟

کوک : بشین

وکیل نشست و کوک برگه از تو کشوی میز درآورده و به وکیل داد

و.ک : قربان این سند ویلا و کارخونه ی بیرونه شهره

کوک‌ : اره میخوام به نام کیم تهیونگ بشه

و.ج : ولی قربا.....

کوک : ولی اما نداریم همین که گفتم

و بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت و از شرکت بیرون رفت سوار ماشین شد و تو راه همش به این فکر میکرد که یعنی باید امگاشو ول کنه اگه دیگه از این سفر برنمی گشت چی میشد انقدر به اینا فکر کرد که حتی نفهمید کی رسید به عمارت ماشینو پارک کرد و رفت به عمارت و........
دیدگاه ها (۰)

و با امگا هایی که با هم میخندیدن و نامجون که میخندید تا حقیق...

سلام دو پارت امروز اپ کردم و خواستم بگم اگه از زمان اپ رمان ...

130 تایی شدنمون مبارک باشه از همتون ممنونم که به اینجا رسوند...

رمان امگا کوچولوی من پارت ۵ که یکی در زد کوک: به همین زودی ب...

#دوستی_اجباری #پارت_۲۴( * سه روز بعد * )هنوز نتونسته بودن خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط