🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۸ | «یک نقشهی خیلی بد» 😂
چند ساعت بعد...
عمارت تقریباً آرام بود.
جونگکوک و نامجون در اتاق کار بودند.
یونگی مشغول کار با لپتاپش بود.
جیمین و هوسوک در سالن نشسته بودند.
جین هم در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود.
اما...
جیا و تهیونگ آرام کنار هم نشسته بودند و پچپچ میکردند.
تهیونگ آهسته گفت:
— مطمئنی؟
جیا با اعتمادبهنفس سر تکان داد.
— صددرصد.
— اگه جونگکوک بفهمه چی؟
جیا لبخند زد.
— خب نفهمه.
تهیونگ خندید.
— این اصلاً جواب سؤال من نبود.
جیا از جایش بلند شد.
— مهم نیست.
تهیونگ هم بلند شد.
— حالا دقیقاً قراره چی کار کنیم؟
جیا به ساعت دیواری نگاه کرد.
— یه شوخی کوچیک.
— چه شوخیای؟
جیا با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— میخوام ببینم جونگکوک چقدر حواسش به وسایلشه.
تهیونگ چشمانش را گرد کرد.
— جیا...
— نترس.
— من از خودت میترسم!
جیا خندید و به سمت اتاق کار راه افتاد.
تهیونگ سریع جلویش را گرفت.
— صبر کن! قرار بود بدون اجازه وارد اتاق کار نشی.
جیا ایستاد.
چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
— درست میگی.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
اما جیا بلافاصله برگشت سمتش.
— پس یه راه دیگه پیدا میکنیم.
تهیونگ با ناامیدی گفت:
— چرا من باهات همراه شدم؟ 😂
جیا دستش را روی شانهی او گذاشت.
— چون من دوست خوبیم.
تهیونگ خندید.
— هنوز مطمئن نیستم.
در همان لحظه صدای جونگکوک از انتهای راهرو آمد:
— تهیونگ!
هر دو خشکشان زد.
— چی کار میکنید؟
جیا خیلی سریع جواب داد:
— هیچی!
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چرا اینقدر مشکوک ایستادین؟
جیا با خونسردی گفت:
— داشتیم دربارهی آبوهوا صحبت میکردیم.
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
— آره... خیلی هم هوای خوبی...
جونگکوک با شک به هر دو نگاه کرد.
— شما دوتا یه چیزی توی سرتونه.
جیا لبخند زد.
— نه بابا.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— من به این «نه بابا» اصلاً اعتماد ندارم.
بعد برگشت و دوباره وارد اتاق کار شد.
جیا آرام نفسش را بیرون داد.
تهیونگ زیر لب گفت:
— نزدیک بود گیر بیفتیم.
جیا لبخند زد.
— ولی نیفتادیم.
تهیونگ پرسید:
— حالا نقشه چیه؟
جیا با اعتمادبهنفس گفت:
— نقشهی جدید.
تهیونگ آه کشید.
— خدایا... 😂🖤
پارت ۸ | «یک نقشهی خیلی بد» 😂
چند ساعت بعد...
عمارت تقریباً آرام بود.
جونگکوک و نامجون در اتاق کار بودند.
یونگی مشغول کار با لپتاپش بود.
جیمین و هوسوک در سالن نشسته بودند.
جین هم در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود.
اما...
جیا و تهیونگ آرام کنار هم نشسته بودند و پچپچ میکردند.
تهیونگ آهسته گفت:
— مطمئنی؟
جیا با اعتمادبهنفس سر تکان داد.
— صددرصد.
— اگه جونگکوک بفهمه چی؟
جیا لبخند زد.
— خب نفهمه.
تهیونگ خندید.
— این اصلاً جواب سؤال من نبود.
جیا از جایش بلند شد.
— مهم نیست.
تهیونگ هم بلند شد.
— حالا دقیقاً قراره چی کار کنیم؟
جیا به ساعت دیواری نگاه کرد.
— یه شوخی کوچیک.
— چه شوخیای؟
جیا با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— میخوام ببینم جونگکوک چقدر حواسش به وسایلشه.
تهیونگ چشمانش را گرد کرد.
— جیا...
— نترس.
— من از خودت میترسم!
جیا خندید و به سمت اتاق کار راه افتاد.
تهیونگ سریع جلویش را گرفت.
— صبر کن! قرار بود بدون اجازه وارد اتاق کار نشی.
جیا ایستاد.
چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
— درست میگی.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
اما جیا بلافاصله برگشت سمتش.
— پس یه راه دیگه پیدا میکنیم.
تهیونگ با ناامیدی گفت:
— چرا من باهات همراه شدم؟ 😂
جیا دستش را روی شانهی او گذاشت.
— چون من دوست خوبیم.
تهیونگ خندید.
— هنوز مطمئن نیستم.
در همان لحظه صدای جونگکوک از انتهای راهرو آمد:
— تهیونگ!
هر دو خشکشان زد.
— چی کار میکنید؟
جیا خیلی سریع جواب داد:
— هیچی!
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چرا اینقدر مشکوک ایستادین؟
جیا با خونسردی گفت:
— داشتیم دربارهی آبوهوا صحبت میکردیم.
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
— آره... خیلی هم هوای خوبی...
جونگکوک با شک به هر دو نگاه کرد.
— شما دوتا یه چیزی توی سرتونه.
جیا لبخند زد.
— نه بابا.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— من به این «نه بابا» اصلاً اعتماد ندارم.
بعد برگشت و دوباره وارد اتاق کار شد.
جیا آرام نفسش را بیرون داد.
تهیونگ زیر لب گفت:
— نزدیک بود گیر بیفتیم.
جیا لبخند زد.
— ولی نیفتادیم.
تهیونگ پرسید:
— حالا نقشه چیه؟
جیا با اعتمادبهنفس گفت:
— نقشهی جدید.
تهیونگ آه کشید.
— خدایا... 😂🖤
- ۸۱۰
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط