#قرارداد_دوستانه p17
#قرارداد_دوستانه p17
ویو لیلی :
نگاهی به دامنم انداختم که روی پاهام بالا میرفت انداختم .
احساس بدی از این بابت داشتم . دامنمو پایین میکشیدم ولی دوباره به حالت قبلیش برمیگشت .
دستش رو عقب برد و از روی صندلی عقب ماشینش کت چرم زرشکی رنگش رو برداشت و روی پاهام انداخت .
هجوم خون به گونه هام و داغ شدنش رو احساس کردم .
چشم هام رو سمت پنجره چرخوندم تا سرخی گونه هام معلوم نشه .
لیلی : ممنون.
کوک : قابلتو نداشت (لبخند) میخوای تا اونجا ساکت بمونی ؟؟
لیلی : نمیدونم باید چی بگم .
کوک : از کجا اومدین ؟؟
لیلی : از ایران .
کوک : شنیده بودم دخترای ایرانی خیلی خوشگلن ، فکر نمیکردم تا این جر خوشگل باشن .
احساس میکردم که قرمز شدم نمیدونستمبتید چی بگم چشام رو روی هم فشار دادم .
لیلی : میتونم پنجره رو بدم پایین ؟؟
کوک : البته .
بلاخره به یه مغازه رسیدیم توی مرکز سئول مغازه با اینکه مغازه جدید بود ولی تم قدیمی داشت چشمم رو روی تابلو هایی که با زبان چینی نوشته شده بود میچرخوندم .
ویو هانا :
بلاخره به ساحل رسیدیم ، رو به روی دریا وایسادیم .
احساس انگشت های کشیده ش بین انگشت هام احتمالا بهترین حسی بود که تا حالا تجربی کرده بودم .
هانا : چی میخواستی بهم بدی ؟؟
دستهام رو رها کرد و سمت ماشینش رفت ، با چشم هام دنبالش کردم تا اینکه خیلی ازم دور شد .
بلاخره برگشت به بگ توی دستهاش نگاه کردم ، از خط های سفیدی که روی انگشت هاش ایجاد شده بود. فهمیدم که سنگینه .
هانا : این چیه ؟؟
نامجون : برای تو عه .
بگ رو سمتم گرفت ، از دستش گرفتمش و داخلش رو نگاه کردم .
کلی کتاب بود .
هانا : برای منن؟؟ (ذوق)
نامجون : معلومه که برای توعه .
دستش رو روی شونم گذاشت و خودش رو بهم نزدیک تر کرد .
تو کتاب دوست داری مگه نه ؟؟
هدیه اولین قرارمون.
اشک توی چشمام جمع شد ، شاید تا حالا هدیه گرفتن از کسی انقدر خوشحالم نکرده بود .
این حس که بلاخره کسی که مدت ها دنبالش بودم رو پیدا کردم داشت دیوونم میکرد .
ویو لیلی :
نگاهی به دامنم انداختم که روی پاهام بالا میرفت انداختم .
احساس بدی از این بابت داشتم . دامنمو پایین میکشیدم ولی دوباره به حالت قبلیش برمیگشت .
دستش رو عقب برد و از روی صندلی عقب ماشینش کت چرم زرشکی رنگش رو برداشت و روی پاهام انداخت .
هجوم خون به گونه هام و داغ شدنش رو احساس کردم .
چشم هام رو سمت پنجره چرخوندم تا سرخی گونه هام معلوم نشه .
لیلی : ممنون.
کوک : قابلتو نداشت (لبخند) میخوای تا اونجا ساکت بمونی ؟؟
لیلی : نمیدونم باید چی بگم .
کوک : از کجا اومدین ؟؟
لیلی : از ایران .
کوک : شنیده بودم دخترای ایرانی خیلی خوشگلن ، فکر نمیکردم تا این جر خوشگل باشن .
احساس میکردم که قرمز شدم نمیدونستمبتید چی بگم چشام رو روی هم فشار دادم .
لیلی : میتونم پنجره رو بدم پایین ؟؟
کوک : البته .
بلاخره به یه مغازه رسیدیم توی مرکز سئول مغازه با اینکه مغازه جدید بود ولی تم قدیمی داشت چشمم رو روی تابلو هایی که با زبان چینی نوشته شده بود میچرخوندم .
ویو هانا :
بلاخره به ساحل رسیدیم ، رو به روی دریا وایسادیم .
احساس انگشت های کشیده ش بین انگشت هام احتمالا بهترین حسی بود که تا حالا تجربی کرده بودم .
هانا : چی میخواستی بهم بدی ؟؟
دستهام رو رها کرد و سمت ماشینش رفت ، با چشم هام دنبالش کردم تا اینکه خیلی ازم دور شد .
بلاخره برگشت به بگ توی دستهاش نگاه کردم ، از خط های سفیدی که روی انگشت هاش ایجاد شده بود. فهمیدم که سنگینه .
هانا : این چیه ؟؟
نامجون : برای تو عه .
بگ رو سمتم گرفت ، از دستش گرفتمش و داخلش رو نگاه کردم .
کلی کتاب بود .
هانا : برای منن؟؟ (ذوق)
نامجون : معلومه که برای توعه .
دستش رو روی شونم گذاشت و خودش رو بهم نزدیک تر کرد .
تو کتاب دوست داری مگه نه ؟؟
هدیه اولین قرارمون.
اشک توی چشمام جمع شد ، شاید تا حالا هدیه گرفتن از کسی انقدر خوشحالم نکرده بود .
این حس که بلاخره کسی که مدت ها دنبالش بودم رو پیدا کردم داشت دیوونم میکرد .
- ۶۰۹
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط