فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²¹ادامه

مخصوصا وقتی فکر می‌کرد همه چیز براش آسونه و جز یه دختر لوس که هرچی خواسته براش مهیا کردن نیست.

وسط حرفش با پوزخند خشمگینی گفت:" میدونی الان تنها کمکی که میتونی به من بکنی چیه؟
اینکه از این در بری بیرون و.. چمیدونم بری تو شرکت گل و بلبلت پیش باباجونت خودتو لوس کنی تا این ماه پول مفتی بیشتری گیرت بیاد"

با هر کلمه‌ش لحظه به لحظه عصبی تر میشد و میخواست خفه‌ش کنه مخصوصا وقتی هیچکدوم از حرفاش درست نبود.

یهویی بلند داد زد:" بسه"

_با حبس کردن خودت و خالی کردن خشمت سر بقیه چیزی حل نمیشه.. الان به جای اینکه به یه راه حل فکر کنی مدام به دزیده شدن و دزد طرحت فکر میکنی و خودتو شکنجه میکنی

از داد و عصبانیت خودش تعجب کرده بود ولی ادامه میداد و به جونگکوک نگاه نمی‌کرد.

_ سه تا طرح اصلی داشتی یکیش دیگه نیست ..یه راه حلی پیدا میشه هنوز که وقتت تموم نشده

"فقط دو روز دیگه مونده"

_خیله خب.. تو دو روز میشه خیلی کارها انجام داد

"امید الکی هم چیزی رو حل نمیکنه"

_حداقل باعث میشه تلاش کنی و بعدا با حسرت بهش فکر نکنی..

مستقیم تو چشماش نگاه کرد." الکی رو از کنارش بردار.. تلاش می‌کنیم. تو نتیجه نشو بزار نتیجه خودش بیاد."

و دستشو کشید و برد بیرون اتاق.

"چیکار میکنی؟؟"

بردش دقیقا رو به روی همه.

نگاه ها همه برگشتن سمتشون، داهی اشاره ای به جونگکوک کرد که یعنی حرف بزنه که جونگکوک نفهمید و همونطور گنگ نگاه کرد.

داهی نفسشو بیرون داد و چند بار پشت سر هم دست زد و شروع به حرف زدن کرد:" دوستان الان وضعیت رو همتون میدونید وقتمو سر توضیح وضعیت هدر نمیدم و مستقیم میرم سر اصل مطلب.
ما الان ظرف دو روز باید یه طرح آماده کنیم.. همین"

همهمه شد و همه شروع به سوال پرسیدن کردن که داهی به همشون جواب داد.

داهی:" خب الان وقت تقسیم کاره"

به جونگکوک نگاه کرد:" کارمنداتو بیشتر میشناسی شروع کن"

هنوز به خودش نیومده بود که داهی خودش شروع کرد و کم کم جونگکوک هم اوضاع رو به دست گرفت...



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۲)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²²بلا استثنا همه مشغول بودن. به نظر می‌رس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²³هل و تند تند برگه هارو برداشت، انقدر سر...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²¹در زد و آروم وارد اتاق شد. جونگکوک پشت ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁰و باز هردو آروم خندیدن.   _هعی اولین اع...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁶داهی آروم گفت:" تو اینجا چیکار میکنی؟" ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁴چند لحظه بهم خیره موندن. خشم چشمای جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط