رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک


جی‌یون ابی به سوون میده ولی سوون لیوان ابو با دستش میندازه میشکنه جی‌یون با ترس عقب میره

سوون : به چی نگاه میکنی زود باش جمعش کن

جی‌یون با ترس و چشمانی پر از اشک روی دو پایش میشیند و با دست لیوان شکسته ی اب را از روی زمین جمع میکند

سوون با بیخیالی و بدون نگاه کردن به جی‌یون از جایش بلند می‌شود و به اتاق کارش میره

وقتی سوون میره سونا با نیشخندی تمسخرآمیز پیش جی‌یون میاد

سونا، بازم که داری کلفتی میکنی پسره ی لال

سونا کفش پاشنه بلندشو روی دست جی‌یون که روی زمین بود میزاره و محکم فشار میده

و این کار باعث میشه شیشه خورده های روی زمین به دست جی‌یون بره و عمیق دستشو ببره

و اشک را در چشمان جی‌یون جمع شود 

سونا، ههه نگاش کن ( تمسخر  )

جی‌یون با اشاره از سونا میپرسه : مگه من چیکارت کردم

سونا  : داره میپرسه چیکار کردم...

سونا روی دو پاش جانو میزنه و چونه جی‌یون رو با دو انگشت میگیره

سونا، زندگیمو نابود کردی ولی کاری میکنم زندگیت جهنم بشه

سونا بعد اینکار چونه ی جی‌یون رو محکم طوری که سرش به طرف دیگه بچرخه ول میکنه و بلند میشه که بره

اما قبلش میگه

سونا، زود با اینجارو جمع کن پسره ی کلفت

و بعد میره

و جی‌یون رو با چشمای اشکی و هزاران فکر در سر تنها در سالن بزرگ عمارت میزاره

جی‌یون بعد از رفتن سونا بعض خفه شده در گلویش ازاد میشود و اشکاش روی گونه هایش جاری میشود

جی‌یون « در ذهن خود » : مگه من چیکارشون کردم که اینطوری میکنن من فقط میخوام یکی دوسم داشته باشه

و بعد با همون دست زخمی شروع کرد به جمع کردن شیشه خورده ها

درسته دستش عمیق بریده بود ولی دیگه دردی احساس نمیکرد و فقط خسته بود

بعد از جمع کردن شیشه خورده ها به آشپزخانه رفت.

جعبه ی کمک های اولیه را برداشت.

باند را از داخل جعبه برداشت و بدون ضدعفونی کردن زخم دستشو باند پیچی کرد

بعد از تموم شدن کارش به بالکن اتاقش رفت.

امشب از شب های دیگر زیبا تر بود.ماه در آسمان کامل بود و ستارگان دورش را گرفته بودند

و زیبایی خیره کننده ای ساخته بود.

جی‌یون به اسمان خیره شد اما نگهان تصویر سیاه و سفیدی از یک چشم در ذهنش آمد

و برای از دستش ندادن تعادلش دستش را به نرده ی بالکن گرفت

و سرش را چند بار پشت سر هم برای تموم شدن افکارش تکان داد

برای بار پنجم بود که با دیدن ستاره ها در اسمان یاد چشمان کسی میوفتاد اما تصویر همیشه سیاه و سفید بود

حسی از کنجکاوی و خستگی در وجودش رخنه کرده بود.

و دوباره به ماه در آسمان پر ستاره ی شب خیره شد.






                                           .........................................






ساعت ۱۱:۰۰ شب بود.

تازه پروازش تموم شده بود

خسته بود اما خوابش نمی‌برد. یک سال بود که از درون نابود شده بود اما باید قوی میموند

شده بود مثل جسمی بی روح که فقط از روی اجبار در دنیا مانده بود.

دلش میخواست داد بزنه بگه «کجایی لعنتی دلم برات تنگه»

میخواست یه بار دیگه پسر کوچولو شو توی بغلش بگیره طعم لباشو حس کنه اما فقط یه خاطره ازش داشت

سد محکمی دور خودش کشیده بود تبدیل به مردی ترسناک و بی رحم شده بود

چشمانی که روزی مثل کهکشان درخشان بودند حالا تبدیل به سیاهی خالص شده اند

مانند شبی تاریک و تا که ماهش را گم کرده

شبیه به جنگلی که گلش را و کندوی عسلی که خرس عسلیِ خود را گم کرده است

و در اخر شبیه به ارزویی که امیدش را از دست داده است

دیروز ۲۷ سالش شد اما دیگه چیزی براش مهم نبود فقط ارزو داشت به گذشته برگرده

تو روزای خوشش زندگی کنه اما...اما مگه میشد.

اینا فقط گول زدن خودش بود، فقط فرار از حقیقت بود.

با مشروب سبکی که در دست داشت به کنار استخر رفت و لبه ی استخر نشست

این مشروب تنها چیزی بود که ذهنش را اروم میکرد.

اسمان شب زیبا بود هرچند یادآور اولین روز دیدار انها بود

کوک به ماه توی اسمان خیره شد و تمام خاطرات از جلوی چشمانش گذشت و لبخند تلخی را مهمان لب هایش کرد



                                                                                 ......



یک چیز عجیب بود...

اینکه آن دو هرکدوم به یک اسمان خیره بودند اما...

اما یکی از وجود اون یکی و دیگری از درد اون یکی خبر نداشت...
دیدگاه ها (۲)

حالا پایه اید یه پارت طولانی از رمان خرس عسلی بزارم ولی غمگی...

سلام به همتون خوشگلام 👋😊امیدوارم حال همتون خوب باشه 🙃این پست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط