نه نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی

.
نه ! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی ،
خالقِ هر لحظه از این عشقِ پنهانم تویی
با نگاهت داغِ یک رؤیایِ شیرین بر دلم ،
می نشانی تا بفهمم حکمِ ویرانم تویی
بیقراری میکند در شعر هم رؤیای تو ،
باعثِ بی تابیِ چشمانِ گریانم تویی
آمدی تا من فقط مؤمن به چشمانت شوم ،
" ربّنا و آتنا " ی بینِ دستانم تویی
گرگهای چشمِ تو ، آدم به آدم می درند ،
من نمیترسم از آن وقتی که چوپانم تویی
عشقِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی ؟
که ندیدی در حریمم ، ماه و سلطانم تویی
درد" یعنی حرفی از نامِ تو در این شعر نیست ،
من غلط کردم نگفتم دین و ایمانم تویی
نه زلیخا هم نمیفهمد همین حالِ مرا ،
تا جهنّم میروم حالا که شیطانم تویی
در غزلهایم شکستم ، ذره ذره ... راضی ام ،
منزوی باشم، نباشم ، حرفِ پایانم تویی
تا قیامت در میانِ سینه حبست می کنم ،
تا قیامت حسرتِ چشمانِ حیرانم تویی

پویا جمشیدی
دیدگاه ها (۲)

.دوباره می سرایمت تو را که شاعرانه ایبهانه می کند دلم تو را ...

.چه گویمت ؟! که تو خود با خبر ز حال منی !چو جان ، ‌نهان شده ...

شعرمن را میخری؟ای دوست ارزان می دهمتازه یک تخفیف ویژه بهر خو...

...زلبهای ترت یک بوسه گرماراکنی مهمانتمام ملک هستی راازاین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط