اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "12"

"ویو جئون آنجلینا"

صدای شکستن شیشه‌ها هنوز توی گوشم زنگ می‌زد.
تکه‌های ریز شیشه زیر نور صبح مثل هزار تا تیغه برق می‌زدند.
نفسم تند شده بود.
جیمین هنوز مقابلم ایستاده بود و اجازه نمی‌داد حتی یک قدم جلو بروم...

صدای تهیونگ دوباره توی حیاط پیچید.
«آنجلینا...»

لبمو روی هم فشار دادم.
«بیا بالکن... فقط می‌خوام ببینمت...»
جونگ‌کوک هم قدمی جلو اومد، سرشو بالا گرفت و با صدای بلند گفت:
«آنجلینا، فقط خودتو نشون بده... همین.»

نفسم بند اومده بود.
خوشحال بودم که اومدن..
بغضم گرفته بود یکم..
بی‌اختیار سمت بالکن راه افتادم.
کف اتاق پر از تیکه‌های شیشه بود؛ زیر نور آفتاب مثل تیغه برق می‌زدن..
بدون اینکه فکر کنم، پامو بلند کردم تا از روشون رد بشم...

همون لحظه..
یه دست دور کمرم حلقه شد.
«ها؟!»
قبل از اینکه بفهمم چی شده، از روی زمین بلند شدم.
چشمام گرد شد...
«ج... جیمین!»
مثل پر، استایل براید بغلم کرده بود.
یه دستش زیر زانوهام بود، اون یکی پشت کمرم.
انگار اصلاً وزن نداشتم...
«دیونه شدی؟! بذارم پایین!»
بدون اینکه نگام کنه، آروم گفت:
«همه‌جا شیشه‌ست.»

«خودم می‌تونم راه برم.»
«پاهات می‌بره.»
«به تو ربطی نداره.»
«داره.»
اخم کردم و با حرص یقه‌ی لباسشو چسبیدم...
«بذارم پایین، پارک جیمین.»
اما انگار اصلاً صدای منو نمی‌شنید.
خیلی آروم از روی شیشه‌های شکسته رد شد.

صدای خرد شدن شیشه‌ها زیر کفشش توی اتاق می‌پیچید.
همین موقع...
تهیونگ که از پایین سرشو بالا گرفته بود، صحنه رو دید..
چشماش یکدفعه از تعجب و عصبانیت گشاد شد.
جونگ‌کوک هم خشکش زد.
چند ثانیه فقط خیره مونده بودن.
من...
توی بغل جیمین.
جونگ‌کوک مشتاشو اونقدر محکم گره کرد که رگ‌های دستش بیرون زد.
با فک قفل شده غرید:
«...جیمین.»

تهیونگ نگاهشو از من گرفت و مستقیم توی چشم‌های جیمین زل زد.
اون نگاه...
هیچی لازم نداشت.
پر از اخطار بود.
پر از خشم.
پر از این معنی که فقط یه حرکت اشتباه...
جیمین هم همون لحظه ایستاد.
هنوز من توی بغلش بودم.
سرشو بالا آورد.
نگاهش مستقیم توی نگاه تهیونگ قفل شد...
هیچ‌کدوم پلک نمی‌زدن.

سکوت بینشون از هر داد و فریادی ترسناک‌تر بود.
فقط صدای باد می‌اومد...
و صدای نفس‌های سنگین جونگ‌کوک.
تهیونگ با صدایی آروم، اما کشنده گفت:
«همین الان...»
چند ثانیه مکث کرد؛
«...خواهرمو زمین بذار.»

جیمین حتی اخمش هم تکون نخورد...
آروم جواب داد:
«وقتی مطمئن بشم پاش روی شیشه نمی‌ره.»
«گفتم زمینش بذار.»
«نه.»

یه "نه" کوتاه...
اما کافی بود.
جونگ‌کوک یه قدم جلو اومد.
«به خدا قسم اگه یه لحظه‌ی دیگه دستت بهش باشه...»
«چی کار می‌کنی؟»
جیمین حرفشو برید.
لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.
«از پایین تهدید کردن راحته.»
جونگ‌کوک با عصبانیت داد زد:
«آنجلینا بیاین پایین..»
برای اولین بار، جیمین نگاشو از تهیونگ گرفت و به جونگ‌کوک نگاه کرد.
بعد دوباره چشم توی چشم تهیونگ شد.
هیچ‌کدوم حاضر نبودن نگاهشونو بشکنن...

انگار جنگشون فقط با همین نگاه‌ها شروع شده بود.
من بینشون مونده بودم...
با حرص آروم گفتم:
«جیمین...»
نگاش پایین اومد.
«چی؟»
«دیگه می‌تونی زمینم بذاری.»
چند لحظه نگام کرد.
بعد، بدون هیچ حرفی، خیلی آروم منو روی کف سالم بالکن گذاشت...
همین که پام زمین خورد، تهیونگ با نگرانی صدام زد:
«آنجلینا... خوبی؟»
سرمو تکون دادم.
«آره...»
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید؛ اما نگاهش هنوز از روی جیمین برداشته نمی‌شد...
نگاهی که فقط یک معنی داشت...
این ماجرا، تازه شروع شده بود.


شرط =
220 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۳۷)

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "13" "ویو جئون آنجلینا" چ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "14" "ویو جئون آنجلینا" ت...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "11" "ویو جئون آنجلینا"...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "10" "ویو جئون آنجلینا" ...

[ادامه...]همون روز...بعدازظهر...بارون آروم روی شیشه‌ها می‌زد...

پارت ۱۸۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط