داستان نویسی پارت ۸
داستان نویسی پارت ۸
---
فصل ۲۶: نبرد در تالار فراموشی
سایهها از همه طرف به آنها حمله کردند. گروه پشت به پشت هم ایستادند و جنگیدند.
لونا از قدرت نوریش استفاده کرد، اما اینبار تأثیر کمتری داشت.
"نمیتونم خوب تمرکز کنم!" فریاد زد.
کای شمشیرش را میچرخاند. "ما باید بریم بیرون! اینجا برای مبارزه مناسب نیست!"
ناگهان رایلی جیغی کشید و دستش را به سمت سقف دراز کرد. "کافیست! بازی تمام شد."
سقف شروع به ریزش کرد...
---
فصل ۲۷: فرار به عمق
گroup به راهروهای زیرزمینی پناه برد. هوای سرد و نمناکی در آنجا حاکم بود.
مایا زخمی بود. "نمیتونم بیشتر بدوم..."
چارلی گوی کریستالی را درآورد. "اینم از کار افتاده. انرژی اینجا خیلی تاریکه."
لونا به دیوار تکیه داد. "من دارم حقیقت رو یادم میاد... پدرم... او پادشاه این تاریکیه."
همه به او نگاه کردند. کای دستش را روی شانه او گذاشت. "مهم نیست. تو خودت هستی، نه پدرت."
---
فصل ۲۸: ملاقات با حقیقت
در اعماق قلعه، اتاقی circular پیدا کردند که در مرکز آن تخت شیشهای بزرگی قرار داشت.
موجودی درخشان روی تخت خوابیده بود. وقتی آنها وارد شدند، چشمهایش را باز کرد.
"من منتظر شما بودم." صدایش مانند موسیقی بود.
لونا به جلو لرزید. "تو... تو مادرم هستی!"
موجود نورانی لبخند زد. "بله، دخترم. و تو آمادهای که حقیقت را بدانی."
---
فصل ۲۹: داستان واقعی
مادر لونا شروع به تعریف کرد: "پادشاه تاریکی همسرم بود، اما همیشه شرور نبود. چیزی او را فاسد کرد."
کای پرسید: "چه چیزی؟"
"ترس... ترس از فراموش شدن. او نگهبان خاطرات بود، اما وقتی دید مردم خاطرات را فراموش میکنند، دیوانه شد."
لونا گریه میکرد. "پس من..."
"تو قرار بود تعادل را برگردانی. هم خون تاریکی داری، هم نور
---
فصل ۲۶: نبرد در تالار فراموشی
سایهها از همه طرف به آنها حمله کردند. گروه پشت به پشت هم ایستادند و جنگیدند.
لونا از قدرت نوریش استفاده کرد، اما اینبار تأثیر کمتری داشت.
"نمیتونم خوب تمرکز کنم!" فریاد زد.
کای شمشیرش را میچرخاند. "ما باید بریم بیرون! اینجا برای مبارزه مناسب نیست!"
ناگهان رایلی جیغی کشید و دستش را به سمت سقف دراز کرد. "کافیست! بازی تمام شد."
سقف شروع به ریزش کرد...
---
فصل ۲۷: فرار به عمق
گroup به راهروهای زیرزمینی پناه برد. هوای سرد و نمناکی در آنجا حاکم بود.
مایا زخمی بود. "نمیتونم بیشتر بدوم..."
چارلی گوی کریستالی را درآورد. "اینم از کار افتاده. انرژی اینجا خیلی تاریکه."
لونا به دیوار تکیه داد. "من دارم حقیقت رو یادم میاد... پدرم... او پادشاه این تاریکیه."
همه به او نگاه کردند. کای دستش را روی شانه او گذاشت. "مهم نیست. تو خودت هستی، نه پدرت."
---
فصل ۲۸: ملاقات با حقیقت
در اعماق قلعه، اتاقی circular پیدا کردند که در مرکز آن تخت شیشهای بزرگی قرار داشت.
موجودی درخشان روی تخت خوابیده بود. وقتی آنها وارد شدند، چشمهایش را باز کرد.
"من منتظر شما بودم." صدایش مانند موسیقی بود.
لونا به جلو لرزید. "تو... تو مادرم هستی!"
موجود نورانی لبخند زد. "بله، دخترم. و تو آمادهای که حقیقت را بدانی."
---
فصل ۲۹: داستان واقعی
مادر لونا شروع به تعریف کرد: "پادشاه تاریکی همسرم بود، اما همیشه شرور نبود. چیزی او را فاسد کرد."
کای پرسید: "چه چیزی؟"
"ترس... ترس از فراموش شدن. او نگهبان خاطرات بود، اما وقتی دید مردم خاطرات را فراموش میکنند، دیوانه شد."
لونا گریه میکرد. "پس من..."
"تو قرار بود تعادل را برگردانی. هم خون تاریکی داری، هم نور
- ۴.۵k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط