راهی برای نجات..
راهی برای نجات..
پارت شانزدهم
_______________
با صدای فرد تقریبا غریبه ایی که از پشت تلفن شنید تو جاش میخکوب شد ..
_سلام..
_ سوهیون؟... تو کی هستی؟ داداش من کجاست!
_ات خودتی!؟
_داداش من کجاست چرا گوشیش دست توعه ؟
_ات منم یونگی..رفیق و دوست بچگی تو و سوهیون..
_یونگی..سوهیون..
_من و سوهیون خیلی دنبالت گشتیم دختر..
_گشتید؟!..سوهیون کجاست؟ چرا جواب تلفن من و نمیده؟ بده باهاش حرف بزنم...
_ات ...سوهیون ...سوهیون مرده.
با حرفی که شنید نفس تو سینه اش حبس شد
_س.سوهیون؟.. م.مرد؟...داداش من مرد؟..چجوری؟ کِی؟ چرا..چرا به من کسی نگفت؟!...سوهیون..
_سوهیون رو کُشتن..نمیدونم کی اینکار رو کرد فقط میدونم کشتنش ..
_ کشتن؟..
آروم دسته مبل رو گرفت و بلند شد سمت پله ها حرکت کرد هنوز صدای یونگی از پشت تلفن به گوشش میرسید..تماس رو قطع کرد و بعد تاریخ تماس رو پاک کرد
آروم با کمک دسته کنار پله ها ازشون بالا رفت همینکه پاش رو روی پله ششم گذاشت چشماش سیاهی رفتن و سمت پایین پرت و بیهوش شد...
پرش زمانی-۹ ساعت بعد_۲۳:۳●ویو کیم تهیونگ●-عمارت کیم*
کلید رو آروم تو در چرخوند و وارد خونه شد پلاستیک های خوراکی رو توی دستش گرفت و آروم سمت آشپزخونه حرکت کرد ...چراغ ها همه روشن بودن و عجیب تر نبود ات بود ..بیخیال پلاستیک ها رو روی اپن گذاشت و با شل کردن کروات اش همینجوری که درگیر ساعت داخل مچ دستش بود سمت پله ها رفت ...
با دیدن جسم ات روی زمین چند ثانیه سر جاش بی حرکت موند ...با خونسردی تمام ات رو بلند کرد و سمت اتاق برد ..بعد از تماس با جونگکوک وارد آشپزخونه شد تا همینجوری که غذا درست میکرد منتظر اومدن جونگکوک هم بمونه...
چند ساعت بعد-ساعت ۳:۰۳ صبح*
آروم چشماش رو باز کرد نگاهی به اطراف کرد و از روی تخت بلند شد ..با سرگیجه تقریبا زیادی که داشت خودش رو به پایین پله ها رسوند با دیدن جونگکوک و تهیونگ که روی مبل نشستن و گرم صحبت کردن و کمی هم نوشیدنی خوردن هستن آروم لب زد:
_ب.برادرم..سوهیون..
با صدای ضعیف ات اول جونگکوک و بعدش تهیونگ سمتش برگشتن که تهیونگ لب زد:
_ات خوبی؟...چت شده بود؟...میدونی چقدر نگرانت شدم؟..
_تهیونگ..
_ات دخترم..حرف بزن نصفه عمرم کردی..
_سوهیون ..مرد..ک.کشتنش!
جونگکوک به حرف اومد:
_برادرت رو کشتن؟..کی اینکار رو کرده؟...
با چشمایی که هاله ایی از اشک بود به جونگکوک نگاه کرد.
_نمیدونم ..من ..باید..باید برم اونجا...باید با چشمای خودم ببینم ...باید پیدا کنم قاتل رو ..
جونگکوک اومد حرفی بزنه که تهیونگ سریعتر از اون لب زد:..
_ ات..خودم قول میدم پیدا کنم..قول میدم قاتل برادرت رو پیدا کنم خب؟..تو نمیخواد قاطی این ماجرا های خطرناک بشه نمیخوان اتفاقی برای تو بیافته..
_م.من باید برم..
_باشه باشه..باهم میریم هرجا بخوای میبرمت اما با من..برمیگردیم همینجا..میریم خاکسپاری برادرت ...
_فرداست..
_باشه میریم..برو بالا استراحت کن...
بعد از آنکه ات رو سمت اتاق هدایت کرد از پله های پایین اومد که جونگکوک دقیقا مقابلش قرار گرفت...
_خب؟!...
_خب؟..تهیونگ روانی ایی ؟..میخوای عین آدمای عادی دستت و بزاری تو دست ات و بری مراسم خاکسپاری برادرش؟...میدونی اونجا پر افسر پلیس و کارآگاه و خیلی چیزای لعنتی دیگه هست..
_من زیاد این جاها رفتم..
_لعنتی نه جایی که افسر بالا رتبه مین یونگی هم هست..
_اتفاقا خوبه که...دلت برای رفیق قدیمی مون تنگ نشده؟
_اون الان دیگه رقیب ماعه نه یونگی سابقی که باهم بزرگ میشدیم و تو کوچه پس کوچه ها میدویدیم که مبادا خلافکار های بار بهمون نرسند..
تهیونگ سرش و انداخت پایین
_به هر حال..من میرم تا قاتل سوهیون هم پیدا کنم..
_میدونی که همین الانم قاتل لعنتی اش پیدا هست ..
....
نظر یادت نره
#bts#army#fake#bangtan#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN
پارت شانزدهم
_______________
با صدای فرد تقریبا غریبه ایی که از پشت تلفن شنید تو جاش میخکوب شد ..
_سلام..
_ سوهیون؟... تو کی هستی؟ داداش من کجاست!
_ات خودتی!؟
_داداش من کجاست چرا گوشیش دست توعه ؟
_ات منم یونگی..رفیق و دوست بچگی تو و سوهیون..
_یونگی..سوهیون..
_من و سوهیون خیلی دنبالت گشتیم دختر..
_گشتید؟!..سوهیون کجاست؟ چرا جواب تلفن من و نمیده؟ بده باهاش حرف بزنم...
_ات ...سوهیون ...سوهیون مرده.
با حرفی که شنید نفس تو سینه اش حبس شد
_س.سوهیون؟.. م.مرد؟...داداش من مرد؟..چجوری؟ کِی؟ چرا..چرا به من کسی نگفت؟!...سوهیون..
_سوهیون رو کُشتن..نمیدونم کی اینکار رو کرد فقط میدونم کشتنش ..
_ کشتن؟..
آروم دسته مبل رو گرفت و بلند شد سمت پله ها حرکت کرد هنوز صدای یونگی از پشت تلفن به گوشش میرسید..تماس رو قطع کرد و بعد تاریخ تماس رو پاک کرد
آروم با کمک دسته کنار پله ها ازشون بالا رفت همینکه پاش رو روی پله ششم گذاشت چشماش سیاهی رفتن و سمت پایین پرت و بیهوش شد...
پرش زمانی-۹ ساعت بعد_۲۳:۳●ویو کیم تهیونگ●-عمارت کیم*
کلید رو آروم تو در چرخوند و وارد خونه شد پلاستیک های خوراکی رو توی دستش گرفت و آروم سمت آشپزخونه حرکت کرد ...چراغ ها همه روشن بودن و عجیب تر نبود ات بود ..بیخیال پلاستیک ها رو روی اپن گذاشت و با شل کردن کروات اش همینجوری که درگیر ساعت داخل مچ دستش بود سمت پله ها رفت ...
با دیدن جسم ات روی زمین چند ثانیه سر جاش بی حرکت موند ...با خونسردی تمام ات رو بلند کرد و سمت اتاق برد ..بعد از تماس با جونگکوک وارد آشپزخونه شد تا همینجوری که غذا درست میکرد منتظر اومدن جونگکوک هم بمونه...
چند ساعت بعد-ساعت ۳:۰۳ صبح*
آروم چشماش رو باز کرد نگاهی به اطراف کرد و از روی تخت بلند شد ..با سرگیجه تقریبا زیادی که داشت خودش رو به پایین پله ها رسوند با دیدن جونگکوک و تهیونگ که روی مبل نشستن و گرم صحبت کردن و کمی هم نوشیدنی خوردن هستن آروم لب زد:
_ب.برادرم..سوهیون..
با صدای ضعیف ات اول جونگکوک و بعدش تهیونگ سمتش برگشتن که تهیونگ لب زد:
_ات خوبی؟...چت شده بود؟...میدونی چقدر نگرانت شدم؟..
_تهیونگ..
_ات دخترم..حرف بزن نصفه عمرم کردی..
_سوهیون ..مرد..ک.کشتنش!
جونگکوک به حرف اومد:
_برادرت رو کشتن؟..کی اینکار رو کرده؟...
با چشمایی که هاله ایی از اشک بود به جونگکوک نگاه کرد.
_نمیدونم ..من ..باید..باید برم اونجا...باید با چشمای خودم ببینم ...باید پیدا کنم قاتل رو ..
جونگکوک اومد حرفی بزنه که تهیونگ سریعتر از اون لب زد:..
_ ات..خودم قول میدم پیدا کنم..قول میدم قاتل برادرت رو پیدا کنم خب؟..تو نمیخواد قاطی این ماجرا های خطرناک بشه نمیخوان اتفاقی برای تو بیافته..
_م.من باید برم..
_باشه باشه..باهم میریم هرجا بخوای میبرمت اما با من..برمیگردیم همینجا..میریم خاکسپاری برادرت ...
_فرداست..
_باشه میریم..برو بالا استراحت کن...
بعد از آنکه ات رو سمت اتاق هدایت کرد از پله های پایین اومد که جونگکوک دقیقا مقابلش قرار گرفت...
_خب؟!...
_خب؟..تهیونگ روانی ایی ؟..میخوای عین آدمای عادی دستت و بزاری تو دست ات و بری مراسم خاکسپاری برادرش؟...میدونی اونجا پر افسر پلیس و کارآگاه و خیلی چیزای لعنتی دیگه هست..
_من زیاد این جاها رفتم..
_لعنتی نه جایی که افسر بالا رتبه مین یونگی هم هست..
_اتفاقا خوبه که...دلت برای رفیق قدیمی مون تنگ نشده؟
_اون الان دیگه رقیب ماعه نه یونگی سابقی که باهم بزرگ میشدیم و تو کوچه پس کوچه ها میدویدیم که مبادا خلافکار های بار بهمون نرسند..
تهیونگ سرش و انداخت پایین
_به هر حال..من میرم تا قاتل سوهیون هم پیدا کنم..
_میدونی که همین الانم قاتل لعنتی اش پیدا هست ..
....
نظر یادت نره
#bts#army#fake#bangtan#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN
- ۶۵۴
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط