رمان(باغ متروک)پارت6
رمان(باغ متروک)پارت6
مادرشون اون ادم قبلی نبود شروع کرد بہ حرف ھایی کہ اصلا خوب نبودن حرف ھایی کہ بچہ ھارو میترسوند پدرشون بہ مادر گفت از این ھرف ھا نزن بچہ ھا میترسن یعنی چی مادر شروع کرد گفت چطور برگردیم بہ ھمون باغ چیزی نبود کہ تو ھزیان میگی پدر بہ حرف ھایہ مادر گوش نداد رفتن خونہ و شب خوابیدن صبح کہ بیدار شدن پدر نبود ھرچی دنبال پدر گشتن پیداش نکردن مادر ھم میگفت حتمی رفتہ بیرون اما خونہ یہ بایہ عجیبی میومد خیلی بوش بد بود
تا پارت بعدی بامن بای باییییی 🩷🩷🩷🩷
مادرشون اون ادم قبلی نبود شروع کرد بہ حرف ھایی کہ اصلا خوب نبودن حرف ھایی کہ بچہ ھارو میترسوند پدرشون بہ مادر گفت از این ھرف ھا نزن بچہ ھا میترسن یعنی چی مادر شروع کرد گفت چطور برگردیم بہ ھمون باغ چیزی نبود کہ تو ھزیان میگی پدر بہ حرف ھایہ مادر گوش نداد رفتن خونہ و شب خوابیدن صبح کہ بیدار شدن پدر نبود ھرچی دنبال پدر گشتن پیداش نکردن مادر ھم میگفت حتمی رفتہ بیرون اما خونہ یہ بایہ عجیبی میومد خیلی بوش بد بود
تا پارت بعدی بامن بای باییییی 🩷🩷🩷🩷
- ۳۶۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط