راضی شدم دل داده ای زیرا تو را می خواستم

راضی شدم دل داده ای زیرا تو را می خواستم
از هر سفر غافل شدم خود را چنین آراستم
من بال پروازت شدم هر گز نسوزاندم تو را
یار از تو میخواهم مدد بهر تو خود پیراستم
ناز تو را من میکشم دلدار من جانا تویی
رحم ات کجا رفت ای صنم با عشق تو برخواستم
ای با وفا پنهان چرا من پا به پایت آمدم
قرص قمر ، ای جان تویی ، ناز تو را می پاستم
بهر سخن علامه تو هم ریش و قیچی دست تو
همچون تبر کی بوده ای من از خودم می کاستم
سر می نهم بر شانه ات چون گشته ام دیوانه ات
تا هر کجا خواهی ببر عشق از برایت زاستم
یخ در بهشتی بوده آن ، خونی که دیدی بی امان
من راقبِ آسایشم ولله حقیقت ، راستم
دیدگاه ها (۱۲)

بوسه‌ای نذر بکن، کافری‌ام را ببردسردی این تن نیلوفری‌ام را ب...

باور کنید او قصّه از آغاز یادش رفتمن هر چه کوشیدم،...

در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه خیزم یکباره زیر و رو کن، مشتاق...

《ماندم در انتظار تو با چشم تر ....بیا آرامش و قرار من ای خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط