(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۱

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۱

قصر سلطنتی فرانسه غرق در آرامش بود.
خدمتکارها بی‌صدا رفت‌وآمد می‌کردند، اشراف‌زادگان مشغول صحبت بودند و همه چیز طبق قوانین پیش می‌رفت.
حداقل تا قبل از ورود جونگکوک.
ـ وایساااا!
صدای فریاد چند خدمتکار در راهرو پیچید.
پسری با موهای مشکی آشفته و لبخندی شیطون روی صورتش از پیچ راهرو رد شد و با سرعت دوید.
ـ نمی‌خوام!
ـ عالیجناب جونگکوک!
ـ من عالیجناب نیستم!
ـ ولی پسر دوک هستین!
ـ مهم نیست!
جونگکوک خندید و پشت یکی از ستون‌های بزرگ قصر پنهان شد.
خدمتکارها با نفس‌نفس زدن از کنارش رد شدند و متوجه مخفیگاهش نشدند.
جونگکوک پیروزمندانه لبخند زد.
ـ چه آسون.
اما همین که از پشت ستون بیرون آمد، مستقیم به چیزی برخورد کرد.
نه...
به کسی.
سرش را بالا آورد.
چشمانش گرد شد.
پسری بلندقد با لباس رسمی سلطنتی روبه‌رویش ایستاده بود.
موهای مرتب.
چهره‌ای سرد.
نگاهی که انگار می‌توانست آدم را همان‌جا خشک کند.
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند.
ـ اوه...
تهیونگ اخم کرد.
ـ اوه؟
ـ تو باید همون شاهزاده معروف باشی.
ـ و تو باید همون دردسر معروف باشی.
جونگکوک زد زیر خنده.
تهیونگ اما حتی لبخند نزد.
ـ وای.
جونگکوک دورش چرخید.
ـ تو واقعاً همیشه اینقدر جدی هستی؟
ـ بله.
ـ حتی وقتی می‌خوابی؟
ـ ...
ـ حتی وقتی غذا می‌خوری؟
ـ ...
ـ حتی وقتی_
ـ ساکت شو.
جونگکوک دوباره خندید.
در همان لحظه خدمتکارها از راه رسیدند.
ـ پیداش کردیم!
یکی از آن‌ها با دیدن تهیونگ فوراً تعظیم کرد.
ـ عالیجناب شاهزاده.
تهیونگ بدون برداشتن نگاهش از جونگکوک گفت:
ـ چرا دنبالش می‌کردید؟
خدمتکار بیچاره آهی کشید.
ـ از کلاس آداب سلطنتی فرار کرده.
جونگکوک با افتخار گفت:
ـ سه بار.
ـ پنج بار.
خدمتکار اصلاح کرد.
جونگکوک لبخند زد.
ـ آهان اره، پنج بار.
تهیونگ برای اولین بار در زندگی‌اش با کسی روبه‌رو شده بود که انگار هیچ ترسی از قوانین نداشت.
و این موضوع به طرز عجیبی اعصابش را خرد می‌کرد.
ـ برگرد کلاس.
ـ نمی‌خوام.
ـ برگرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ حوصله‌م سر میره.
ـ قوانین مهم هستن.
ـ برای تو.
ـ برای همه.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ خب من همه نیستم.
برای چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد ناگهان جونگکوک لبخند شیطونی زد.
و قبل از اینکه کسی متوجه شود، تاج کوچکی را که روی میز کنار راهرو بود برداشت و روی سر خودش گذاشت.
ـ نگاه کنین!
دستانش را باز کرد.
ـ من شاهزاده فرانسه شدم!
چند خدمتکار از ترس رنگشان پرید.
تهیونگ چنان اخمی کرد که انگار می‌خواست زمین را بشکافد.
اما جونگکوک فقط خندید و فرار کرد.
ـ خداحافظ شاهزاده یخی!
صدای خنده‌هایش در راهرو پیچید.
تهیونگ همان‌جا ایستاد و به مسیر فرارش نگاه کرد.
اعصابش به هم ریخته بود.
خیلی زیاد.
اما برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
قصر آنقدرها هم ساکت به نظر نمی‌رسید
دیدگاه ها (۲)

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر‌) پارت ۲صبح روز بعد، تهیونگ طبق مع...

(عاشقانه‌ای‌در‌هیاهوی‌قصر) پارت ۳هوای قصر سنگین‌تر از همیشه ...

پارت بیستم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)جونگ‌کوک هنوز وسط اتاق ای...

پارت نوزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)بالاخره نورهای کمپ بین د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط