Smile of Death

"Smile of Death"

part [1۴]


بعد از آن جلسه، سکوت سنگینی بر فضای خانه حاکم شد. هیکاری در اتاقش نشسته بود و به سقف خیره شده بود. جمله‌ی مایکی مثل یک سنگ سنگین روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد: "«باید حقیقت رو پیدا کنی.»"

او می‌دانست که مایکی به این راحتی‌ها به کسی اعتماد نمی‌کند. اگر این ماموریت را به او سپرده بود، یعنی یا هیکاری تنها کسی بود که می‌توانست بدون جلب توجه، به اعماق این توطئه نفوذ کند، یا اینکه مایکی داشت با این کار، او را در معرض خطر بزرگی قرار می‌داد تا ببیند چقدر می‌تواند دوام بیاورد.

صبح زود، قبل از آنکه خورشید حتی نیم‌نگاهی به شهرِ خاکستری بونتن بیندازد، هیکاری آماده شد. او نمی‌توانست با لباس‌های همیشگی‌اش برود. باید نقش دیگری را بازی می‌کرد؛ نقش کسی که هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌شناسند.

در حالی که داشت از درِ پشتی خارج می‌شد، سایه‌ای جلوی راهش سبز شد. سانزو بود. چشمانش خمار و نگاهش تیز بود، انگار می‌خواست تمام افکار هیکاری را بخواند.

سانزو با صدای پچ‌پچ اما جدی گفت:
– «اگه لغزیدی، من نیستم که بیام نجاتت. اگه رد پات رو پیدا کنن، بونتن وجود نداره که بخواد بهت پناه بده. حواست به خودت باشه... و حواست به اون‌هایی که توی لیست بودن.»

هیکاری بدون اینکه مکث کند، فقط سری تکان داد و از کنار اون گذشت. اما در دلش می‌دانست که سانزو حق داشت.

مقصد اول هیکاری، یک کلوب شبانه و زیرزمینی در حاشیه‌ی شهر بود؛ جایی که مرز بین دنیای قانونی و دنیای جنایت در هم می‌آمیخت. جایی که اعضای قدیمی بونتن، با نام‌های مستعار و چهره‌های پوشیده، دور هم جمع می‌شدند.

او وارد کلوب شد. بوی تند سیگار، الکل و موسیقی سنگین، فضا را پر کرده بود. هیکاری با لباسی ساده اما متمایز، سعی کرد خودش را در میان جمعیت گم کند. او به گوشه‌ای دنج که دیدبان‌های کلوب در آنجا مستقر بودند، نزدیک شد.

خب این هم از این💔😭
دیدگاه ها (۰)

🌸چند پارتی از مایکی پارت هشتم 🌸🌈تاریکیِ لوله، مثل یک پوسته‌ی...

. ᵈᵉˡᵉᵗᵉ ᵗʰᵉ ᵒˡᵈ ᵛᵉʳˢⁱᵒⁿ ᵒᶠ ᵐᵉ ᶠʳᵒᵐ ʸᵒᵘʳ ᵐⁱⁿᵈ ⁱᵗ ʰᵃˢ ᵉˣᵖ...

عشق اجباری.....پارت ۱۴

فرشته کوچولو.......پارت ۲۰ و آخر

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط