سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت چهارم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
*/باکوگو ناگهان خشکش میزند. انگار مغزش تازه پردازش کرده. سرش آرام به سمت شکل سفید برمیگردد، سپس دوباره به پشت سرش، جایی که میدوریا در حال رفتن به داخل خوابگاه است. چهرهاش از انکار به گیجی و سپس به خشمِ برافروخته و کیهانی تبدیل میشود. با حرکتی سریع و خشمگین، پارچه سفید را از روی شکل میکَنَد!/*
*/زیر پارچه، فقط یک عروسک از میدوریا با چند لکه قرمز خون مصنوعی و یک کلاهگیس سبزِ تقلبی مسخره دیده میشود که بیتفاوت به بالا خیره شدهاست./*
باکوگو (چهرهاش ابتدا از فشار رها میشود - نشانهای کوچک از آسودگی - اما فوراً با چنان خشم فروخورهای تیره میشود که جرقههای کوچک در مشتهای گره کردهاش پدیدار میشود):
... . . . . . . ها؟!
*/باکوگو مثل باد میچرخد. با یک جهش انفجاری، خود را دقیقاً جلوی میدوریا که هنوز در آستانه در ایستاده، قرار میدهد. فاصلهشان بسیار کم است. میدوریا از وحشت خشکش زده، کیسهها تقریباً از دستش میافتند. باکوگو با چشمانی تنگ شده و خطرناک، از سر تا پای میدوریا را برانداز میکند. یک حرکت ناخودآگاه به جلو برای بغل کردن دارد، اما خود را با ارادهای آهنین کنترل میکند. مشتش را محکمتر میفشارد./*
باکوگو (با آرامشی مرگبار و خشمِ یخزده، هر کلمه را شمرده و واضح ادا میکند):
... تو. هم. تو. این. بازیِ. مسخرهیِ. احمقانهشون. دست. داشتی؟ جوابت. فقط. یه. کلمهس. آره. یا. نه.
میدوریا (کاملاً گیج، ترسیده و بیگناه، نگاهش بین باکوگو، اوسک مسخره و جای خالی بچهها میدود):
کا...کدوم بازی؟ من... من کل امروز رو *تو شهر* بودم کاچان! تازه برگشتم! من... من اصلاً نمیدونم این چیه؟! (به اوسک اشاره میکند)
*/چشمان باکوگو از روی میدوریا بلند میشود و به نقطهای پشت سرش، جایی که بقیه بچهها تا لحظاتی پیش ایستاده بودند، خیره میشود. اما آنجا اکنون خالی است! چشمان باکوگو با خشم میسوزد. جرقههای انفجار در کف دستش شروع به ترکیدن میکند./*
باکوگو (با یک خنده کوتاه، خشک و بسیار خطرناک):
ها. ... خب.
*/صدایش ناگهان مثل رعد میغرّد، طوری که شیشههای خوابگاه به لرزه درمیآیند:/*
باکوگو (فریاد میزند):
آهای کثافتهای ترسو! خودتون درمیاین بیرون یا همین الان این خوابگاه رو با خاک یکسان میکنم تا تیکههای جنازههاتون رو از زیر آوار بکشم بیرون؟! بیرون بیاین!!! الان!!!
|| پارت چهارم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
*/باکوگو ناگهان خشکش میزند. انگار مغزش تازه پردازش کرده. سرش آرام به سمت شکل سفید برمیگردد، سپس دوباره به پشت سرش، جایی که میدوریا در حال رفتن به داخل خوابگاه است. چهرهاش از انکار به گیجی و سپس به خشمِ برافروخته و کیهانی تبدیل میشود. با حرکتی سریع و خشمگین، پارچه سفید را از روی شکل میکَنَد!/*
*/زیر پارچه، فقط یک عروسک از میدوریا با چند لکه قرمز خون مصنوعی و یک کلاهگیس سبزِ تقلبی مسخره دیده میشود که بیتفاوت به بالا خیره شدهاست./*
باکوگو (چهرهاش ابتدا از فشار رها میشود - نشانهای کوچک از آسودگی - اما فوراً با چنان خشم فروخورهای تیره میشود که جرقههای کوچک در مشتهای گره کردهاش پدیدار میشود):
... . . . . . . ها؟!
*/باکوگو مثل باد میچرخد. با یک جهش انفجاری، خود را دقیقاً جلوی میدوریا که هنوز در آستانه در ایستاده، قرار میدهد. فاصلهشان بسیار کم است. میدوریا از وحشت خشکش زده، کیسهها تقریباً از دستش میافتند. باکوگو با چشمانی تنگ شده و خطرناک، از سر تا پای میدوریا را برانداز میکند. یک حرکت ناخودآگاه به جلو برای بغل کردن دارد، اما خود را با ارادهای آهنین کنترل میکند. مشتش را محکمتر میفشارد./*
باکوگو (با آرامشی مرگبار و خشمِ یخزده، هر کلمه را شمرده و واضح ادا میکند):
... تو. هم. تو. این. بازیِ. مسخرهیِ. احمقانهشون. دست. داشتی؟ جوابت. فقط. یه. کلمهس. آره. یا. نه.
میدوریا (کاملاً گیج، ترسیده و بیگناه، نگاهش بین باکوگو، اوسک مسخره و جای خالی بچهها میدود):
کا...کدوم بازی؟ من... من کل امروز رو *تو شهر* بودم کاچان! تازه برگشتم! من... من اصلاً نمیدونم این چیه؟! (به اوسک اشاره میکند)
*/چشمان باکوگو از روی میدوریا بلند میشود و به نقطهای پشت سرش، جایی که بقیه بچهها تا لحظاتی پیش ایستاده بودند، خیره میشود. اما آنجا اکنون خالی است! چشمان باکوگو با خشم میسوزد. جرقههای انفجار در کف دستش شروع به ترکیدن میکند./*
باکوگو (با یک خنده کوتاه، خشک و بسیار خطرناک):
ها. ... خب.
*/صدایش ناگهان مثل رعد میغرّد، طوری که شیشههای خوابگاه به لرزه درمیآیند:/*
باکوگو (فریاد میزند):
آهای کثافتهای ترسو! خودتون درمیاین بیرون یا همین الان این خوابگاه رو با خاک یکسان میکنم تا تیکههای جنازههاتون رو از زیر آوار بکشم بیرون؟! بیرون بیاین!!! الان!!!
- ۵.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط