[Part 1]
[Part 1]
#وقتی.تورا.باختند
تهران | ساعت ۲:۴۷ بامداد
نور آباژور روی میز کار افتاده بود. نقشههای ساختمون، لپتاپ روشن و لیوان قهوهی نیمهخورده، تنها چیزایی بودن که دور و برم دیده میشدن.
فقط دو ساعت دیگه تا تحویل پروژه مونده بود...
همون موقع گوشیم لرزید.
پ/آت: الو...
_: بابا؟ این وقت شب؟ چیزی شده؟
چند ثانیه فقط صدای نفسهاش میاومد.
پ/آت: ا... ا.ت...
_: بابا؟ چرا هیچی نمیگی؟ ترسوندیم.
پ/آت: ببخش دخترم...
_: برای چی؟
پ/آت: همهچی... تموم شد...
با اخم از روی صندلی بلند شدم.
_: منظورت چیه؟
پ/آت: من... باختم...
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، صدای کشیده شدن گوشی اومد.
بعد صدای یه مرد غریبه توی گوشم پیچید.
وون سو: از اینجا به بعد با من حرف میزنی.
_: شما کی هستین؟
وون سو: وون سو... دست راست کیم تهیونگ.
اسمش برام غریبه بود.
_: بابام کجاست؟ گوشی رو بدین بهش.
وون سو: زندهست... فعلاً.
قلبم فرو ریخت.
_: منظورتون چیه؟
وون سو: پدرت بدهی خیلی بزرگی بالا آورده. اونقدر بزرگ که دیگه نه پولش کافی بود... نه اموالش.
_: خب این به من چه ربطی داره؟
چند لحظه سکوت کرد.
وون سو: چون بهای بدهیش... تو شدی.
دستم یخ کرد.
_: چرند نگو!
وون سو: من هیچوقت شوخی نمیکنم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
وون سو: دقیقاً تا دو ساعت دیگه جت شخصی رئیس، کیم تهیونگ، توی فرودگاه تهران میشینه. آدمهای ما میان دنبالت.
_: من هیچ جا نمیام.
وون سو: این تصمیم با تو نیست.
_: اگه پلیس خبر کنم چی؟
صدای خندهی آرومش اومد.
وون سو: قبلش از خودت بپرس... حاضری جنازهی پدرت رو ببینی؟
اشکام بیاختیار جمع شد.
_: ...
وون سو: وسایلت رو جمع کن. تأخیر رو رئیس دوست نداره.
تماس قطع شد.
گوشی از دستم افتاد روی نقشههای ساختمون.
همون لحظه دوباره گوشی روشن شد.
شمارهی ناشناس...
با تردید جواب دادم.
_: الو...
صدای مردی آروم، بم و سرد توی گوشم پیچید.
+: امیدوارم وون سو همهچیز رو برات توضیح داده باشه.
بیاختیار خشکم زد.
_: شما... کی هستین؟
+: کیم تهیونگ.
همون اسمی که وون سو گفته بود...
+: از امروز، زندگی تو دیگه متعلق به خودت نیست.
_: من هیچوقت باهاتون نمیام.
+: نظرت برام اهمیتی نداره.
مکث کوتاهی کرد.
+: تا دو ساعت دیگه آدمهام اونجان. با احترام سوار جت میشی... یا مجبورشون میکنی از راه دیگهای استفاده کنن.
نفسم سنگین شده بود.
_: من کالا نیستم...
+: نه...
چند ثانیه سکوت کرد.
+: تو بهای معاملهای هستی که پدرت باخت.
تماس قطع شد.
و برای اولین بار...
فهمیدم بعضی بازیها، حتی قبل از شروع شدن هم برندهشون مشخصه ....
شرایط پارت بعد +20 لایک
#تهیونگ #فیک #بی_تی_اس #رمان #وقتی_تو_را_باختند #جونگکوک #کره #BTS #نامجون #جین #یونگی #جیمین #جی_هوپ
#وقتی.تورا.باختند
تهران | ساعت ۲:۴۷ بامداد
نور آباژور روی میز کار افتاده بود. نقشههای ساختمون، لپتاپ روشن و لیوان قهوهی نیمهخورده، تنها چیزایی بودن که دور و برم دیده میشدن.
فقط دو ساعت دیگه تا تحویل پروژه مونده بود...
همون موقع گوشیم لرزید.
پ/آت: الو...
_: بابا؟ این وقت شب؟ چیزی شده؟
چند ثانیه فقط صدای نفسهاش میاومد.
پ/آت: ا... ا.ت...
_: بابا؟ چرا هیچی نمیگی؟ ترسوندیم.
پ/آت: ببخش دخترم...
_: برای چی؟
پ/آت: همهچی... تموم شد...
با اخم از روی صندلی بلند شدم.
_: منظورت چیه؟
پ/آت: من... باختم...
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، صدای کشیده شدن گوشی اومد.
بعد صدای یه مرد غریبه توی گوشم پیچید.
وون سو: از اینجا به بعد با من حرف میزنی.
_: شما کی هستین؟
وون سو: وون سو... دست راست کیم تهیونگ.
اسمش برام غریبه بود.
_: بابام کجاست؟ گوشی رو بدین بهش.
وون سو: زندهست... فعلاً.
قلبم فرو ریخت.
_: منظورتون چیه؟
وون سو: پدرت بدهی خیلی بزرگی بالا آورده. اونقدر بزرگ که دیگه نه پولش کافی بود... نه اموالش.
_: خب این به من چه ربطی داره؟
چند لحظه سکوت کرد.
وون سو: چون بهای بدهیش... تو شدی.
دستم یخ کرد.
_: چرند نگو!
وون سو: من هیچوقت شوخی نمیکنم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
وون سو: دقیقاً تا دو ساعت دیگه جت شخصی رئیس، کیم تهیونگ، توی فرودگاه تهران میشینه. آدمهای ما میان دنبالت.
_: من هیچ جا نمیام.
وون سو: این تصمیم با تو نیست.
_: اگه پلیس خبر کنم چی؟
صدای خندهی آرومش اومد.
وون سو: قبلش از خودت بپرس... حاضری جنازهی پدرت رو ببینی؟
اشکام بیاختیار جمع شد.
_: ...
وون سو: وسایلت رو جمع کن. تأخیر رو رئیس دوست نداره.
تماس قطع شد.
گوشی از دستم افتاد روی نقشههای ساختمون.
همون لحظه دوباره گوشی روشن شد.
شمارهی ناشناس...
با تردید جواب دادم.
_: الو...
صدای مردی آروم، بم و سرد توی گوشم پیچید.
+: امیدوارم وون سو همهچیز رو برات توضیح داده باشه.
بیاختیار خشکم زد.
_: شما... کی هستین؟
+: کیم تهیونگ.
همون اسمی که وون سو گفته بود...
+: از امروز، زندگی تو دیگه متعلق به خودت نیست.
_: من هیچوقت باهاتون نمیام.
+: نظرت برام اهمیتی نداره.
مکث کوتاهی کرد.
+: تا دو ساعت دیگه آدمهام اونجان. با احترام سوار جت میشی... یا مجبورشون میکنی از راه دیگهای استفاده کنن.
نفسم سنگین شده بود.
_: من کالا نیستم...
+: نه...
چند ثانیه سکوت کرد.
+: تو بهای معاملهای هستی که پدرت باخت.
تماس قطع شد.
و برای اولین بار...
فهمیدم بعضی بازیها، حتی قبل از شروع شدن هم برندهشون مشخصه ....
شرایط پارت بعد +20 لایک
#تهیونگ #فیک #بی_تی_اس #رمان #وقتی_تو_را_باختند #جونگکوک #کره #BTS #نامجون #جین #یونگی #جیمین #جی_هوپ
- ۳۰۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط