دلم می خواهد:دلم را بردارم،بزنم به خیابان!

دلم می خواهد:دلم را بردارم،بزنم به خیابان!
به خیابانی که پرتقال فروش ها،آتش را
در حلب های روغن قو،روشن کرده اند...
بزنم به بساط آتششان،و دلم رابگیرم روی آن،که گرم شود به زندگی...
دل اما،دست که نیست!
تابا آتش برافروخته شده از روزنامه های باطله،با خبرهای داغ هواشناسی منفی ده درجه!گرم شود...
دل!
دل است...
دلخوش به چند کلمه ی مهربان...
که از دهانی عاشق ،بیرون آمده،
و قلبی که دوستت دارد...
دیدگاه ها (۲)

همان چوبِ کوچکِ دارچینی،که لحظه ی آخردرونِ چای می اندازیهمان...

قدم میزنم گاهی آرام و گاهی ..نمیدانم و نمیدانم این سکوت و ...

ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ ... ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ ...ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ...

خوشبختی ...ملاقات دوباره چشمهای توست ...حتی اگر در نگاه تو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط