پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۸۰♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۸۰♡⁠)⁩


در حالی که نزدیک بود اشکش در بیاد دستی یه صورتش
کشید و سرش رو به صندلی جلویی تکیه داد.
پی در پی مشت کنترل شده اش رو به صندلی جلویی میزد و نگاه‌های متعجب بقیه براش کوچکترین اهمیتی نداشت
همه
چی
فقط به خواب بود؟
تمام مدت این سوال توی ذهنش تکرار میشد.
مثل یه آدم مسخ شده به دنبال بادیگاردش راه میرفت. حتی نمیتونست سر بلند کنه و یا حتی کوچکترین لبخندی
نثار دوربین‌های دور و برش کنه.
ذهنش خالی بود و قلبش سنگین.
به شدت دلتنگ بود اما نمیدونست دلتنگ چی؟
یه رویا؟ یا یه زندگی متفاوت؟
اما اون به وضوح چهره‌ای پسرش رو به یاد داشت.
گرمای بدن کوچیکش رو. چشم‌های کهکشانی و درخشانش رو...
با رسیدن به ون‌هایی که به استقبالش اومده بودن، منیجر کانگ اون رو به داخل ماشین راهنمایی کرد و قبل از اینکه در رو ببنده
گفت: پرواز طولانی داشتی
تهیونگ تلخندی زد
تهیونگ : حتی نمیتونی تصورشو بکنی
غم عجيبى تمام قلبش رو پر کرده بود.
مثل یه خلاء.
یه حال گنگ.
یه دلشوره ی عجیب
با کلافگی آهی کشید و صورتش رو پوشوند. منیجرش که از سکوت و گرفتگی تهیونگ متعجب شده بود، نگاهش کرد و بعد با دیدن چیزی اخم کرد ...: این جای چیه؟ گاز بچه ست؟
تهیونگ به مچ دستش نگاه کرد.
با دیدن رد دندون های کوچیکی که هنوز روی دستش باقی مونده بودن بی اختیار شروع به اشک ریختن کرد درحالی که می‌خندید و این بیش از پیش منیجرش رو نگران می کرد. تهیونگ رد دندون ها رو بوسید و اون رو روی قلبش فشرد تهیونگ : این فقط یه خواب نبود
دیدگاه ها (۲)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۸۱♡⁠)⁩*********** کائنات خدا سر...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۸۲♡⁠)⁩ ٫٫پارت پایانی ٫٫ ****** ...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۹♡⁠)⁩چطور این غم عجیبی که داشت...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۸♡⁠)⁩تهیونگ : قراره شیش سال دی...

پارت ۶۴

پارت ۶۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط