معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁶⁸
ـــهیوناـــ
×وااااعییی
هائول در حالی که هردو دستاش روی سرش گذاشته بود و با یه لبخند گنده لم داده بود اینو گفت
کوسن مبل روی پاهاش بود.
+خب حالا
×یعنی تمام مدت توی بیشرف روش کراش بودی و بهم نمیگفتی؟
+میدونی من در هفته چندتا کراش میزنمممم؟
×به هر حال این اقا چندین ماهه کراشته.یعنی دهنت
+هائول به کسی نگیااا
×لازم نیس به کسی بگم چند وقت دیگه عقد میکنین همه میفهمن
اینقدرا هم راحت نیست هائول.من هیچ وقت نمیتونم باهاش باشم.تا وقتی بابام توی زندگیمه و تا وقتی که یه پلیسم که این تا اخر عمرم طول میکشه.
این اولین دغدغه ای نیست که بابام برام فراهم کرده.من میخواستم مثل بقیه بچه ها توی مدرسه درس بخونم.نه پنج سال جهشی با چندین تکنیک رزمی و هدف گیری با انواع تفنگ ها.و بعدشم رشته ای که دوست دارم رو درس بخونم
+عهعع ساکت شو
جمله ای که گفتم، شباهتی با افکار و حقیقت که هائول ازش بی خبره نداشت.یجورایی چیزی که گفتم تأیید کننده حرف هائول بود
×مگه دروغ میگم؟
+دروغ نمیگی زر میزنی
×یعنی میگی...
حرف هائول کامل نشد.چون در عمارت باز شد.جوری تند باز شد که در به دیوار پشت سرش اصابت کرد و برگشت.
منو هائول سریع از جامون بلند شدیم.حمله بود؟
کی جرعت به خرج داده بود تا با این باند بجنگه؟
دقت ک کردم دیدم یه نفر خونی روی دوش کس دیگه ایه که دم در بودن.جلوتر رفتم و اونا هم جلو اومدن.دستامو مشت و اماده گرفته بودم اما کسی که اون شخص خونی رو روی خودش حمل میکرد یونگی بود
+یونگی؟چیشده؟این کیه؟کی زده؟
∆بعدا بهت میگم فعلا راهو باز کن
تهیونگ پشتشون بود اما بدون حرف یا چیزی سریع توی اتاقش رفت
+تهیونگ قهره؟
∆چی میگی قهر چیه
سمت اتاق جونگکوک میرفتن.
∆کمکم کن از پله ها ببرمش بالا
رفتم از اونطرف شونه فرد کاملا خونی رو گرفتم و دونه دونه پله هارو باهاشون همراهی میکردم.صدای نفسای زورکی و سنگینشو میشنیدم
+یونگی جوابمو میدی یا بزنمت..این کیه
∆جونگکوکه
چی؟درست شنیدم؟
فصل دوم
P⁶⁸
ـــهیوناـــ
×وااااعییی
هائول در حالی که هردو دستاش روی سرش گذاشته بود و با یه لبخند گنده لم داده بود اینو گفت
کوسن مبل روی پاهاش بود.
+خب حالا
×یعنی تمام مدت توی بیشرف روش کراش بودی و بهم نمیگفتی؟
+میدونی من در هفته چندتا کراش میزنمممم؟
×به هر حال این اقا چندین ماهه کراشته.یعنی دهنت
+هائول به کسی نگیااا
×لازم نیس به کسی بگم چند وقت دیگه عقد میکنین همه میفهمن
اینقدرا هم راحت نیست هائول.من هیچ وقت نمیتونم باهاش باشم.تا وقتی بابام توی زندگیمه و تا وقتی که یه پلیسم که این تا اخر عمرم طول میکشه.
این اولین دغدغه ای نیست که بابام برام فراهم کرده.من میخواستم مثل بقیه بچه ها توی مدرسه درس بخونم.نه پنج سال جهشی با چندین تکنیک رزمی و هدف گیری با انواع تفنگ ها.و بعدشم رشته ای که دوست دارم رو درس بخونم
+عهعع ساکت شو
جمله ای که گفتم، شباهتی با افکار و حقیقت که هائول ازش بی خبره نداشت.یجورایی چیزی که گفتم تأیید کننده حرف هائول بود
×مگه دروغ میگم؟
+دروغ نمیگی زر میزنی
×یعنی میگی...
حرف هائول کامل نشد.چون در عمارت باز شد.جوری تند باز شد که در به دیوار پشت سرش اصابت کرد و برگشت.
منو هائول سریع از جامون بلند شدیم.حمله بود؟
کی جرعت به خرج داده بود تا با این باند بجنگه؟
دقت ک کردم دیدم یه نفر خونی روی دوش کس دیگه ایه که دم در بودن.جلوتر رفتم و اونا هم جلو اومدن.دستامو مشت و اماده گرفته بودم اما کسی که اون شخص خونی رو روی خودش حمل میکرد یونگی بود
+یونگی؟چیشده؟این کیه؟کی زده؟
∆بعدا بهت میگم فعلا راهو باز کن
تهیونگ پشتشون بود اما بدون حرف یا چیزی سریع توی اتاقش رفت
+تهیونگ قهره؟
∆چی میگی قهر چیه
سمت اتاق جونگکوک میرفتن.
∆کمکم کن از پله ها ببرمش بالا
رفتم از اونطرف شونه فرد کاملا خونی رو گرفتم و دونه دونه پله هارو باهاشون همراهی میکردم.صدای نفسای زورکی و سنگینشو میشنیدم
+یونگی جوابمو میدی یا بزنمت..این کیه
∆جونگکوکه
چی؟درست شنیدم؟
- ۱۰۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط