به سالها بعد فکر میکنم

به سال‌ها بعد فکر می‌کنم!
به زیبایی سپیدی موهایمان.
میدانستی؟
پیر شدن کنار تو چقدر می‌چسبد!؟
اینکه دستانم بلرزند،
پاهایم توان راه رفتن نداشته باشند،
و کنارت بنشینم و بی‌اختیار
سنگینیِ سرم را روی شانه‌هایت رها کنم!
خوابم ببرد.
و رویای آن روزی را ببینم
که برای اولین بار گفته‌ام،
دوستت دارم.
و تو خندیدی...
#عاشقانه ها
دیدگاه ها (۵)

ﺧﺎنوم ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩ: ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ پیرمرد مسنی ﮐﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﯿﻬﻮﺵ...

توجه! توجه! سازمان حمایت از مردان در اعتراض به نامگذاری اول...

از دردهای کوچک استکه آدم ها می نالند ،ضربه اگر سهمگین باشد ،...

حماقت بزرگی است که آدمی به منظور برنده شدن در بیرون، در درون...

مهتایِ عزیزم ؛ از ژرفای جانم انجا که لغات عاجزند از وصف ، تو...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط