دوباره از شدت گریه چشمانش قرمز و متورم بود نگاه نیکولاس به سمت ران ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷
..................................................
دوباره از شدت گریه چشمانش قرمز و متورم بود. نگاه نیکولاس به سمت ران پای امیلی کشیده شد که بخاطر زمین خوردن زخم شده بود. گرگش نا آرام بود که جفتش آسیب دیده اما خودش هنوز نقاب چهره ی سرد را داشت. آرام سرش را به طرف خانواده لئو و امیلی کرد و با خونسردی گفت"چطور جرئت کردین به ملک من نزدیک بشین و بدتر... وارد ملکم شدین..." با گوشه چشم به امیلی نگاه کرد و سپس ادامه داد"کاملا واضح یادمه که از اول به تمام پک گفتم کسی حق نداره به اینجا بیاد! حتی دوستان نزدیکم..." سپس همانطور که به آنها نگاه میکرد، لئو را خطاب قرار داد" و تو... که من دارم این دخترو گول میزنم،نه؟" رنگ از صورت لئو پریده بود؛ با لکنت جواب داد"آلفا من منظوری نداشتم!... فقط... فقط... همسرم راهشو گم کرده بود و ما اومدین دنبالش" دیگه خشم به وضوح در چشمان نیکولاس مشخص بود. دستانش را دو طرف بدنش مشت کرد. دوباره به طرف امیلی برگشت و گفت"اون شوهرته یا جفتت؟" لحنش ترسناک بود و خشم در صدایش مشخص بود. نیکولاس کاملا مطمئن بود که جفت امیلی خودش است اما انگار فقط میخواست از زبان امیلی بشنود. پدر امیلی سریع شروع به صحبت کرد"لئو شوهرشه..." نیکولاس حرف پدر امیلی را قطع کرد"ساکت شو!... با تو حرف نزدم!" هنوز لحنش عصبانی بود. اشک دوباره در چشمان امیلی حلقه زد و به آرامی لب زد"اون فقط پسرخالمه... و... من هنوز ۱۸ سالم نشده و نمیدونم جفتم کیه..." نیکولاس ادامه داد"گرگت نسبت به این پسر چه واکنشی نشون میده؟" امیلی به آرامی جواب داد"بی قراری میکنه..." نیکولاس و گرگش هر دو حالا تقریبا آرام بودند. نیکولاس به طرف بقیه برگشت و با آرامش مرگباری گفت"خیلی شجاع هستین که به من دروغ میگین.‌‌.. میخواین بمیرین؟" رنگ از رخسار مادر امیلی پرید و گفت"آلفا ما جرئت نمی‌کنیم به شما دروغ بگیم!... ما فقط... فقط صلاح دخترمون رو میخوایم... لئو اونو دوست داره و میتونه خوشبختش کنه..." لئو سرخوشانه گفت"آره... درسته... اون قراره مال من بشه... قرار بود همین امشب مال من بشه..." نیکولاس با خشم فریاد زد"خفه شو!" و کمی به نرده ها نزدیک شد و ادامه داد"این پسر احمق حتی هنوز نمیدونه کی باید اون دهن لعنتیشو باز کنه!" پدر لئو، لئو را عقب کشید و با ترس خطاب به نیکولاس گفت"آلفا لطفا پسرمو ببخشید..." نیکولاس پوزخندی زد و گفت"همتون از اینجا گمشید.‌‌.." مادر لئو گفت"پس عروسم چی..." نیکولاس دوباره با خشم گفت"اون پاشو گذاشته توی ملک من، با اینکه من به وضوح گفتم کسی این اطراف نیاد! حالا هم چه اونو بُکُشم یا هر چیز دیگه ای به من مربوطه!... از همون اول نباید میزاشتین این کوچولو وارد اینجا بشه..." و پوزخند ترسناکی زد. با این حرف نیکولاس، امیلی ترسیده بود اما از طرفی هم فکر می‌کرد شاید این راه نجاتی برایش باشد. پدر امیلی نگاهی به امیلی انداخت و با اخم زیر لب زمزمه کرد"دختر احمق بدرد نخور!" و رو به بقیه گفت"باید بریم..." نیکولاس دستی به موهایش کشید.......
.................................................
پارت جدید😁
اگه دوستش دارین حتما لایک کنید🤓❤
امشب تقریبا ساعت یک دوباره هم پارت میزارم
دیدگاه ها (۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁸.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁹ ............................................

🥲❤

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط