ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۲

جونگکوک با استرس به مهدکودک زنگ زد. حدیث خودش جواب داد.

"سلام، این جونگکوکه. ما... یعنی من و دوستان پزشکم... می‌خواستیم بدونیم آیا شما و بچه‌ها علاقه دارید یه روز به پارک بریم؟ برای یه پیکنیک ساده."

سکوت کوتاهی در خط بود. جونگکوک مطمئن بود قلبش از سینه می‌پرد.

"پارک؟" صدای حدیث کمی متعجب بود. "همهٔ بچه‌ها؟"

"بله، همه تیم ما می‌تونن کمک کنن. شش دکتر دیگه. می‌تونیم مراقب بچه‌ها باشیم."

صدای خندهٔ حدیث از خط شنیده شد. "شش دکتر دیگه؟ پس این بیشتر شبیه یه اردوی پزشکیه تا پیکنیک."

"میشه گفت ترکیبی از هر دو."

"خوب... اگر بچه‌ها موافق باشن. باید از والدین اجازه بگیرم."

"عالیه! پس ما برنامه‌ریزی می‌کنیم."

وقتی تماس تمام شد، جونگکوک فریاد شادی سر داد. برای اولین بار در زندگی حرفه‌ای‌اش، یک تماس تلفنی موفقیت‌آمیز، این‌قدر برایش مهم بود.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۳روز پیکنیک فرا رسید. پارک شهری پر از رن...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۴روز به زیبایی پیش می‌رفت. بچه‌ها با دکت...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۱روز بعد در بیمارستان، جونگکوک تیم را در...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۰نقاشی دیوار تمام شده بود. درخت بزرگی با...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۶فضای مهدکودک پر از رنگ بود. روی دیوارها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط