𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ29

[ویو جنی]=
حرفش تو مغزم اکو شد

نقطه ضعف...؟

قلبم یه لحظه محکم کوبید

تهیونگ اخماش رفت تو هم:
_"جئون جونگ کوک"

کوک نگاهشو از من نگرفت:
_"چیه؟ حقیقتو گفتم"

صورتم داغ شده بود
نمیدونستم باید چی بگم

یونگی زیر لب سرفه‌ای کرد که خندشو قایم کنه

[ویو کوک]=
جنی کامل گیج شده بود

حق داشت...
منم نباید اون حرفو جلوش میزدم

ولی وقتی دیدم اون مرد اسلحه گرفته سمتش...
برای چند ثانیه واقعاً ترسیده بودم

و من از ترس متنفر بودم

تهیونگ نشست کنارم:
_"اوضاع چقدر خرابه؟"

چند ثانیه ساکت موندم
بعد آروم گفتم:
_"زیاد"

جنی نگران نگام کرد:
+"اون آدما کی بودن؟"

یونگی و تهیونگ همزمان ساکت شدن

منم چند لحظه فقط به زمین خیره موندم

بعد گفتم:
_"دشمنای قدیمی"

+"چرا میخواستن منو بکشن؟"

همه ساکت شدن

چون جوابش مشخص بود...

به خاطر من

[ویو جنی]=
فضا سنگین شده بود

برای عوض کردن جو گفتم:
+"خب حالا من گشنمه"

یونگی با ناباوری نگام کرد:
_"الان وقت غذاست؟!"

+"استرس گرفتم گشنم شد"

تهیونگ زد زیر خنده:
_"این دختر روانیه"

کوک خیلی آروم خندید
بعد گفت:
_"براش غذا بیارید"

چند دقیقه بعد میز بزرگ غذا آماده شد

من کنار کوک نشسته بودم
و تهیونگ روبه‌رومون

همین که خواستم آب بردارم
دستم خورد به لیوان

و کل آب ریخت روی لباس کوک

سکوت...

یونگی آروم چشم بست:
_"روحش شاد..."

من با ترس به کوک نگاه کردم:
+"ببخشید..."

چند ثانیه فقط نگام کرد

بعد یهو خندید

بلند...
واقعی...

طوری که همه‌ی آدمای عمارت خشکشون زد

تهیونگ با شوک گفت:
_"یاااااا این خندیدن بلده؟!"

کوک هنوز میخندید
بعد نگام کرد و گفت:

_"خرگوش کوچولو... تو واقعاً عجیبی"

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ30[ویو جنی]=همه هنوز شوکه بودن که جونگ کو...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ31[ویو جنی]=تهیونگ با چشم ریز شده نگامون ...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ28[ویو جنی]=دکتر بالاخره به زور کوک رو نش...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ27[ویو جنی]=همین که اسم تهیونگ اومد سریع ...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ39[ویو کوک]=بعد از تموم شدن صبحونه از جام...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ41[ویو جنی]=هنوز به چشم‌های جونگ‌کوک خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط