•انتقام•
•انتقام•
پارت هفتاد و یکم✞︎🖤
مهدیس: دیانا وایسا..
دیانا: چیه؟
مهدیس: چرا باهاش اینجوری رفتار کردی؟
دیانا: الان حوصله جواب دادن ندارم بپرین سوار ماشین بشین بریم خونه من اماده شیم برای بعد از ظهر...
مهراب: چرا اینجوری رفتار میکردن؟
ارسلان: دیدی فقط بلده بزنه زیر همچی...
امیر: راسی چی شد مهراب پول طلب بابای مهدیس و جور کردین؟
رضا: اخه احمق ۱۳ میلیارد پول و از کجاش بیاره؟
مهراب: نمیتونم کاری واسه مهدیس بکنم این خیلی واسه من سخته میدونین...
ارسلان: خب چرا با یارو صحبت نمیکنی؟
مهراب: مهدیس گفته دوست نداره من با یارو روبه رو بشم...
امیر: یعنی چی؟
ارسلان: میشه این بحث و تموم کنید الان به این فکر کنید که بعد از ظهر کدوم گوری میخوان برن...
رضا: جدی نگیر شاید میخوان دخترونه برن بیرون
ارسلان: وقتی دخترونه میخوان برن بیرون اونجوری با من حرف میزنه؟..
مهراب: راست میگه سر ی بیرون رفتن ساده اونجوری حرف نمیزنه که...
_____
دیانا: خب بریم؟
مهدیس: دیانا اول بگو چیکار میخوای بکنی؟
دیانا: میخوام با اون مرتیکه حرف بزنم کار خاصی نمیکنم نمیزارم زندگی تو و مهراب به هم بخوره
اتوسا: مطمئنم کاری از دست تو بر نمیاد...
دیانا: چون تو گفتی باشه...گمشین بریم الان دیر میشه..
____
دیانا: این همون کافه ای که قرار گزاشتین...
مهدیس: اره همینجاس..
اتوسا: خب بریم؟...
پانیذ: همونیه که اونجا نشسته؟
مهدیس: اره همونه...
دیانا: صندلی جلوی میز و عقب کشیدم و نشستم رو به روش دخترام رو صندلیای کنارم نشستن...
_سلام...
مهدیس: بچها ممد...ممد ایشون دیاناس و اینام اتوسا و پانیذن...
ممد: درباره تصمیمم فکر کردی مهدیس؟
دیانا: با ازدواج کردن مهدیس با تو، بهت چی میرسه؟....
پارت هفتاد و یکم✞︎🖤
مهدیس: دیانا وایسا..
دیانا: چیه؟
مهدیس: چرا باهاش اینجوری رفتار کردی؟
دیانا: الان حوصله جواب دادن ندارم بپرین سوار ماشین بشین بریم خونه من اماده شیم برای بعد از ظهر...
مهراب: چرا اینجوری رفتار میکردن؟
ارسلان: دیدی فقط بلده بزنه زیر همچی...
امیر: راسی چی شد مهراب پول طلب بابای مهدیس و جور کردین؟
رضا: اخه احمق ۱۳ میلیارد پول و از کجاش بیاره؟
مهراب: نمیتونم کاری واسه مهدیس بکنم این خیلی واسه من سخته میدونین...
ارسلان: خب چرا با یارو صحبت نمیکنی؟
مهراب: مهدیس گفته دوست نداره من با یارو روبه رو بشم...
امیر: یعنی چی؟
ارسلان: میشه این بحث و تموم کنید الان به این فکر کنید که بعد از ظهر کدوم گوری میخوان برن...
رضا: جدی نگیر شاید میخوان دخترونه برن بیرون
ارسلان: وقتی دخترونه میخوان برن بیرون اونجوری با من حرف میزنه؟..
مهراب: راست میگه سر ی بیرون رفتن ساده اونجوری حرف نمیزنه که...
_____
دیانا: خب بریم؟
مهدیس: دیانا اول بگو چیکار میخوای بکنی؟
دیانا: میخوام با اون مرتیکه حرف بزنم کار خاصی نمیکنم نمیزارم زندگی تو و مهراب به هم بخوره
اتوسا: مطمئنم کاری از دست تو بر نمیاد...
دیانا: چون تو گفتی باشه...گمشین بریم الان دیر میشه..
____
دیانا: این همون کافه ای که قرار گزاشتین...
مهدیس: اره همینجاس..
اتوسا: خب بریم؟...
پانیذ: همونیه که اونجا نشسته؟
مهدیس: اره همونه...
دیانا: صندلی جلوی میز و عقب کشیدم و نشستم رو به روش دخترام رو صندلیای کنارم نشستن...
_سلام...
مهدیس: بچها ممد...ممد ایشون دیاناس و اینام اتوسا و پانیذن...
ممد: درباره تصمیمم فکر کردی مهدیس؟
دیانا: با ازدواج کردن مهدیس با تو، بهت چی میرسه؟....
- ۹.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط