قلبی در قلمرو دشمن — پارت سیزدهم | «عملیات آبرو ریزی رئیس

قلبی در قلمرو دشمن — پارت سیزدهم | «عملیات آبرو ریزی رئیس» 😂

ساعت ۹ صبح.

عمارت در سکوت بود.

یا حداقل...

قرار بود در سکوت باشد.

کوک با قیافه‌ای جدی وارد آشپزخانه شد.

— «امروز هیچ‌کس درباره‌ی دیشب حرف نمی‌زنه.»

تهیونگ که پشت میز نشسته بود، آرام سرش را بالا آورد.

— «دیشب؟ کدوم دیشب؟»

کوک با اخم نگاهش کرد.

— «همون دیشبی که هیچ اتفاقی نیفتاد.»

تهیونگ لبخند زد.

— «آهااااا... همون دیشبی که سه ساعت—»

— «تهیونگ.»

— «بله رئیس؟»

— «خفه.»

لانا از پشت سرشان وارد شد.

— «صبح بخیررر!»

تهیونگ بلافاصله گفت:

— «صبح بخیر، خانمِ بالشِ انسانی!»

لانا زد زیر خنده.

کوک:

— «تهیونگ، بدو.»

تهیونگ از جا پرید.

— «چشم رئیس!»

و فرار کرد.

کوک دنبالش دوید.

— «برگرد اینجااا!»

لانا از خنده روی صندلی افتاد.

چند دقیقه بعد...

تهیونگ پشت کاناپه قایم شده بود.

کوک وسط سالن ایستاده بود.

— «بیا بیرون.»

— «نه.»

— «تهیونگ.»

— «رئیس، من هنوز جوونم!»

لانا از دور گفت:

— «کوک، ولش کن! 😂»

کوک برگشت.

— «تو هم ساکت!»

لانا با خونسردی گفت:

— «باشه.»

دو ثانیه سکوت.

بعد:

— «ولی دیشب خودت گفتی—»

— «لاناااااااا!»

تهیونگ از پشت کاناپه بیرون پرید.

— «چی گفت؟ چی گفت؟!»

کوک سرش را گرفت.

— «خدایا... من با چه آدم‌هایی زندگی می‌کنم؟!»

همان لحظه یکی از افراد مافیا وارد شد.

— «رئیس، جلسه آماده‌ست.»

کوک نفس راحتی کشید.

— «بالاخره یک آدم عاقل.»

مرد با جدیت پرسید:

— «رئیس، جلسه درباره‌ی حمله‌ی دیشبه یا درباره‌ی لانا و—»

کوک:

— «بیرون.»

مرد:

— «ولی رئیس—»

— «گفتم بیرون!»

مرد فوراً رفت.

لانا دیگر از خنده نمی‌توانست حرف بزند.

تهیونگ کنار گوشش گفت:

— «فکر کنم نقطه‌ضعف رئیس پیدا شد.»

لانا پرسید:

— «چی؟»

تهیونگ با لبخند گفت:

— «تو.»

کوک از آن طرف سالن:

— «شنیدم!»

تهیونگ:

— «فراررررر!»

و دوباره دوید.

کوک هم پشت سرش.

لانا وسط سالن ایستاده بود و با خنده به این دو نفر نگاه می‌کرد.

تا اینکه ناگهان کوک پایش به بالش روی زمین گیر کرد و مستقیم روی کاناپه افتاد.

تهیونگ برگشت و با دیدنش گفت:

— «رئیس...»

کوک با اخم:

— «چی؟»

تهیونگ:

— «بالشِ انسانی دیشب، امروز خودش بالش شد.»

سکوت.

لانا منفجر شد از خنده.

کوک چشم‌هایش را بست.

— «من استعفا می‌دم.»

تهیونگ:

— «از مافیا؟»

کوک:

— «از زندگی.»

لانا:

— «😂😂😂»

و این‌گونه بود که...

خطرناک‌ترین رئیس مافیا شهر، توسط یک خواهر و برادر کاملاً دیوانه، رسماً به مرز جنون رسید. 😂💀
دیدگاه ها (۰)

😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالش‌ها»ساعت ۱۰ صبح.عمارت ...

کاپشن چک شه........

قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا» 😂لا...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط