چشم من درمسجد چشمَش نمازی کرد و رفت

چشم من درمسجد چشمَش نمازی کرد و رفت
بـوسه ام روی لبَش راز و نیـازی کرد و رفت
باز هم دیشب بـه خوابم آمد و با شیطَنَت من رو نگاهی کـرد و رفت
مـن هنرمنـدی ندیدم ایـن همه بی عاطفه
با صدای هِق هِق ام آهنگسازی کرد و رفت
تـویِ دنیـای حقیـقی عـاشقَش بودم ولی
پشت کرد و رو به دنیای مجازی کرد و رفت
چونکه تنها بودو خیلۍحوصلَش سر رفته بود
آمـد و با زنـدگی ام خـاله بـازی کرد و رفت
او بـرای خستـگی دَر کردَنَش آمـد فقط
یکی دوساعت خواب نازی کرد و رفت
دیدگاه ها (۱۳)

چشم من در مسجد چشمَش نمازی کرد و رفتبوسه ام روی لبَش راز و ن...

چشم من در مسجد چشمَش نمازی کرد و رفتبوسه ام روی لبَش راز و ن...

چشم من در مسجد چشمَش نمازی کرد و رفت..بوسه ام روی لبَش راز و...

چشمِ من در مسجدِ چشمش نمازی کردُ رفتبوسه اَم روی لبش رازُ نی...

چشمِ من در مسجدِ چشمش نمازی کردُ رفتبوسه اَم روی لبش رازُ نی...

رمان دخت من

فیک ٩۵ کوک با تمام خستگی‌ای که در تنش بود تصمیم گرفت بالاخر...

ابلیس

♡pt: ♡¹⁹

Cousin Part 9جیمین: خیلی نگرانشم از شدت استرس خل شدم..ته: او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط