══❖پارت: پنجم ❖══

══❖پارت: پنجم ❖══
صدایی از پشت سرش آمد.
«شهر قشنگیه، نه؟»
آیهان برگشت.
زارک بود.
باد آرام شنل خاکستری جادوگر را تکان می‌داد.
برای چند ثانیه...
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
آیهان فقط خیره مانده بود.
زارک لبخند زد.
«انگار دنبال یه نفر می‌گردی.»
آیهان اخم کرد گفت:
«به تو ربطی نداره.»
زارک کنار نرده‌های پل ایستاد.
«از قیافه‌ات معلومه چند وقته درست نخوابیدی.»
آیهان پوزخند زد گفت:
«جادوگرها همیشه اینقدر فضولن؟»
زارک«نه. تا وقتی طرف مقابلشون جالبه.»

چند دقیقه بعد...
هردوی آن‌ها در سکوت به رودخانه نگاه می‌کردند.
آیهان بالاخره پرسید:
«تو اهل اینجایی؟»
زارک«تقریباً میشه گفت آره.»
آیهان«تقریباً؟»
زارک«یعنی نصف عمرم اینجام، نصف عمرم جاهای دیگه.»
آیهان آهی کشید.
تمام سرنخ‌هایش به بن‌بست رسیده بودند.
هیچ‌کس آدرین را ندیده بود.
هیچ مدرکی پیدا نکرده بود.
هیچ اثری از برادرش وجود نداشت.
انگار واقعاً...
مرده بود.
قلبش فشرده شد.
زارک نگاه کوتاهی به او انداخت اما چیزی نگفت.
آیهان به خودش گفت:
«شاید زیادی دنبال یه چیز غیرممکن گشتم.»
«فکر می‌کردم هنوز زنده باشه.»
بعد از چند دقیقه آیهان لبخند تلخی زد.
«وقتشه برگردم»
زارک فقط سر تکان داد.

و همان شب...
آیهان تصمیم گرفت جستجویش را متوقف کند.
او هرگز نفهمید که برادرش درست در همان شهر زندگی می‌کند.
و فقط چند خیابان با او فاصله دارد.

چند روز بعد...
در قصر سلطنتی تسالیوس.
دیانا مشغول بررسی اسناد بود.
در اتاق زده شد.
دیانا«بیا داخل.»
زارک وارد شد.
دیانا لبخند زد گفت:
«تصمیمت رو گرفتی؟»
زارک «بله.»
دیانا«و؟»
زارک«از امروز منشی رسمی ملکه می‌شم.»
دیانا لبخند رضایت‌بخشی زد.
دیانا«خوش اومدی به دردسر.»
زارک«ممنون.»
زارک هنوز نمی‌دانست حجم کارهای دیانا چقدر وحشتناک است😂😵‍💫
سه روز بعد فهمید.
و آرزو کرد برگردد به سفرهای خطرناک قبلی‌اش.


سه سال بعد...
تسالیوس بیش از گذشته شکوفا شده بود.
و در قصر سلطنتی...
صدای گریه نوزادی پیچیده بود.
دیانا پسری به دنیا آورده بود.
پسری با موهای سفید و چشمان سرخ.
وقتی آدرین برای اولین بار او را بغل کرد، لبخند زد.
دیانا«اسمش چی باشه؟»
آدرین به نوزاد نگاه کرد.
آدرین:«آریو.. ـ»
«آریو تسالیوس.»
و اینگونه...
اولین ولیعهد آینده تسالیوس متولد شد.

پنج سال بعد...
بار دیگر جشن بزرگی در قصر برگزار شد.
این بار...
به مناسبت تولد شاهدخت کوچک.
دختری زیبا با موهای سفید و چشمان آبی ملکه دیانا
نامش:آوین تسالیوس بود.

آریو پنج ساله از همان روز اول کنار خواهر کوچکش می‌نشست و اجازه نمی‌داد کسی اذیتش کند.

در همین سال‌ها...
در کشور هریسون نیز اتفاقات زیادی افتاد.
آیهان با دختری از خاندان اشرافی بزرگ ازدواج کرد
نام او:
لئونورا آستوریا بود.
چند سال بعد...
پسری برای آن‌ها متولد شد.
نامش: لوسیان هریسون بود.
پسر پرانرژی‌ای که شباهت زیادی به پدرش داشت.

باز هم در تسالیوس..
کاین و کلارا باهم ازدواج کردند.
بعد از سال‌ها دعواهای بامزه و بحث‌های همیشگی.
آن‌ها صاحب پسری شدند.
نامش: آرتور بود.
و خیلی زود...
آرتور و آریو بهترین دوست‌های هم شدند.
هر روز با هم بازی می‌کردند.
هر روز دردسر درست می‌کردند.
و هر روز باعث سردرد پدرهایشان می‌شدند.

یک روز...
خدمتکاری در حالی که دنبال آرتور می‌دوید فریاد زد:
«ارباب جوان آرتور برگردید!»
از اون طرف آلن هم دنبال آریو می‌دوید.
« پرنس آریو اون اژدهای کوچیک رو ول کن!»
و زارک که از پنجره نگاه می‌کرد فقط گفت:
«نسل بعدی قاره نابودمون می‌کنن...»
و دیانا کاملاً موافق بود. 😂👑✨
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: چهارم ❖══در کشور هریسون...آیهان هنوز دست از جستجو ب...

══❖پارت: سوم ❖══شب آرامی بود.ماه بالای آسمان تسالیوس می‌درخش...

══❖پارت: سیزدهم ❖══سه روز از ورود زارک به تسالیوس گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط