Chapter Seven, Part ³⁵

Chapter Seven, Part ³⁵
بعد از پشت سر گذاشتن یک هفته، روز خوبی بود برای تنفس آزادی، برای کسب آرامش و دیدن صحنه هایی که باعث شادیه ناخواسته قلبی بی گناه میشد...

درسته که ظهر بود ولی کی گفته نمیشه نفسی که باید صبح کشید رو الآن نکشید؟
مین داخل ایوان ایستاده بود و چشم های نافذش به پایین دوخته شده بود.

جیمین و استاد یو بعد از اجرای اولین مراسم رفته بودن سراغ دومین مراسم.
مراسمی شبیه به کیسانگ ها که اینجا نقششون بر عهده جیمین بود.

همون طور که استاد یو با نوازنده ها همراه میشد، جیمین هم همراه با طبیعت یکی میشد.
دست هاش توی هوا آزادانه حرکت میکردن و جوری که انگار به سبکیه پر بود برای خودش و وجدانش رقصی سنتی انجام میداد تا دل الهه آسمون رو به دست بیاره و مورد بخشش قرار بگیره.

اما... الهه آسمون که هیچی.. مورد توجه قلب بی قرار هم، قرار گرفته بود...

موهاش، دست به کمر نسیم بهاری میرقصیدن و باعث شکوه دو چندانی از صحنه میشدن. مین نمیدونست دقیقا داره چه اتفاقی میفته، اینکه داره نمایشی بی هزینه نگاه میکنه یا اینکه صاحب نمایش در حال برنده شدن قلبشه.
اگر هر کس دیگه ای از زاویه ی دیگه ای به چهره امپراطور نگاه میکرد با خودش فکر میکرد که امپراطور مشکوکه به شمنی به اسم پارک چون که هیچ کدوم از چیزایی که تو ذهنش بودن روی چهره اش مشخص نبودن.
اما اگر خواننده ای واقعی وجود داشت میتونست مثل خبر اول صبح، خوانا و واضح از طریق چشماش، دست نوشته های قلبش رو بخونه.

ناخواسته چشماش به گوشه ی دیگه ای از صحنه ی رو به روی چشماش افتاد.
جایی که وزیر دربار در حال بگو مگویی پنهانی با یکی از سرباز ها بود. ابروهاش در هم رفت ولی نتونست بفهمه چه اتفاقی داره میفته.
.
.
با آخرین چرخش، رقص به پایان رسید و چشماش رو به سمت استادش باز کرد.

^ خوب پیش رفتی تو این مدت، میتونم بگم دیگه مشکلی سر راهت نیست و کاملا خوب شدی

لبخندی که باعث پدیدار شدن چال گونه های ظریفش شد روی لب هاش شکل گرفت.

+ بدون کمک تو نمیشد

استاد یو لبخندی زد و دستی روی شونه اش گذاشت.

+ به نظرم دیگه برو خونه وگرنه مردم ازمون ناراحت میشن و بعدشم الهه آسمون ازمون دوباره ناراحت میشه بعد مجبور میشیم دوباره تمامیه این کار هارو انجام بدیم

خنده ای از سمت جفتشون تو فضا پخش شد.

^ میرم ولی جونگ کوک پیش تو میمونه
+ او! مگه نیومده بود کمک بانو اوک؟ وقتی برگردی، بانو اوک هم بر میگرده دیگه، بعد دوباره دست تنها میشه که
^ من میتونم بهش کمک کنم ولی داشتن یه نیروی جوون وردست تو مهم تره
+ پیری چه مهربون و فعال شده

چشمک شیطونش این بار باعث حرص خوردن پیرمرد نشد بلکه بهش خندید و با ضربه ای به شونه اش از کنارش رد شد.
موقع رفتن لحظه ای برگشت.

^ خوشحالم که دیگه تور نمیزاری، حالا به هر دلیلی
+ هر وقت اومدم خونه دلیلشو بهت میگم!
^ خودم همین حالاشم میدونم

حرف آخر پیرمرد باعث گرد شدن چشما و تغییر حالت دادن صورتش به متعجب شد.
.
.
***
هفته ای که همه پشت سر گذاشته بودن درست مثل همین امروز، مثل سوختن شمعی کنار کتابخونه گذشته بود. جوری روز به شب رسیده بود که انگار نه انگار این گذر خورشید از طرفی از زمین به طرف دیگه اس.
مثل همیشه همه چیز به ظاهر در آرامش بود ولی تا وقتی که صبح بشه نمیشد قاطعانه اینو گفت.

مین داخل اتاقش نشسته بود و داشت طرحی که داخل ذهنش بود رو با قلموی داخل دستش روی کاغذ رو به روش پیاده میکرد. طرحی که اگر کسی ناگهان وارد اتاق میشد قطعا اونو زیر آستینش پنهان میکرد..
دیدگاه ها (۲)

Chapter Seven, Part ³⁴مکالمه ای بین نگهبان های در اصلی شکل گ...

Chapter Seven, Part ³³+ چه تنبیهی؟ تنبیه برای نجات دادن جون ...

Chapter Seven, Part ³²گردهمایی از از وزرای امپراطور شکل گرفت...

Chapter Seven, Part ²⁸+ چه اتفاقی افتاده؟< حال امپراطور اصلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط