پارت چهارم

پارت چهارم


🌙

صدای قدم‌ها در راهرو نزدیک‌تر شد.
چراغ دیوار روشن شد و سایه‌ای پشت در اتاق افتاد.
قلبت داشت از سینه بیرون می‌زد.
جیمین سریع دستت را رها کرد و خودش را عقب کشید.

صدای مادر بود:

— «چرا هنوز بیداری؟ با کی حرف می‌زدی؟»

تو در یک لحظه هزار فکر کردی. گلویت خشک شده بود.

— «اوه... فقط داشتم با خودم حرف می‌زدم. خوابم نمی‌برد.»

مادر مکثی کرد.
انگار حرفت را کامل باور نکرده بود.

— «باشه... ولی زودی بخواب، بیدار موندن زیاد برای سلامتیت ضرر داره دخترم.»

— «بله... چشم، شبتون خوش.»

— «شبت بخیر.»

در بسته شد، و مادر رفت، وقتی مطمئن شدید که دور شده، جیمین آهی کشید و زمزمه کرد:

— «دیگه خیلی خطرناک شده...»

تو به چشم‌هایش نگاه کردی.
ترس در وجودت بود، اما چیزی قوی‌تر از ترس، کشش عشقتان به هم بود.
آرام دستش را گرفتی و گفتی:

— «حتی اگه همه بفهمن... من نمی‌خوام ازت دست بکشم.»

نگاه جیمین پر از شعله شد.
ناگهان تو را در آغو*ش کشید و ن*فس‌ن*فس‌زنان گفت:

— «تو نمی‌دونی... چقدر این حرفو لازم داشتم.»

آن شب، هیچ‌کدام نخوابیدید. کنار هم نشستید، دست در دست، تا طلوع.

اما روزها گذشت و نگاه‌های خانواده سنگین‌تر شد.
سر میز شام، مادر گاهی با دقت شما را می‌پایید.
پدر گاهی میان جمله‌ای کوتاه سکوت می‌کرد و به هر دویتان خیره می‌ماند.
حتی خواهر کوچک‌تر، با شیطنت پرسید:

— «چرا شما دوتا همیشه یواشکی به هم نگاه می‌کنید؟»

همه خندیدند، اما قلبت یخ زد.

وقتی شب شد، جیمین با صدایی محکم‌تر از همیشه گفت:

— «فکر کنم وقتشه تصمیم بگیریم... یا همه‌چیزو تموم کنیم، یا آماده بشیم براش که روزی راز ما آشکار بشه.»

چشمانت پر از اشک شد.
جواب دادن سخت بود... چون می‌دانستی هیچ‌کدام از شما قدرت جدا شدن را ندارید.



---

🌙

آن شب مثل همیشه همه در خانه خوابیده بودند.
باز هم تو و جیمین در اتاق بودید، آرام، پنهانی، در آغو*ش هم. صدای باران بیرون می‌بارید و همه‌چیز امن به نظر می‌رسید.

جیمین پیشا*نی‌اش را روی پیشا*نی‌ات گذاشته بود، ن*فس‌هایش با ن*فس‌هایت یکی شده بود. زمزمه کرد:

— «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم عاشق کسی بشم... اونم تو. اما حالا نمی‌تونم بدون تو نفس بکشم.»

تو هم آرام دستت را دور گر*دنش حلقه کردی. نگاهتان پر از کشش بود. بو*سه‌ای دزدکی، شیر*ین و م*منوع، بینتان رد و بدل شد... درست همان لحظه، در اتاق با صدایی آهسته باز شد.

هر دو با وحشت سر برگرداندید.
خواهر کوچک‌ترتان در آستانه‌ی در ایستاده بود. چشمانش گرد شده بود، و در تاریکی برق می‌زد.

— «ش... شما...»

صدایش پر از تعجب بود.

سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت.
قلبت داشت از شدت ترس می‌ترکید.
جیمین فوری بلند شد، سعی کرد آرام باشد.

— «تو اشتباه دیدی. برگرد بخواب.»

اما او تکان نخورد. هنوز بهت نگاه می‌کرد، چهره‌اش پر از سؤال و ناباوری.

— «این... این عادی نیست، درسته؟»

اشک چشمانت فرا گرفت.
زبانت بند آمده بود.
جیمین جلو رفت، آرام دست روی شانه‌اش گذاشت.

— «خواهش می‌کنم... چیزی نگو. هیچ‌کس نباید بدونه.»

خواهر کوچک‌تر چند لحظه به هر دویتان خیره ماند. بعد با تردید ل*ب‌هایش را گ*از گرفت و آهسته گفت:

— «من... نمی‌دونم چی بگم. ولی... اگه کسی بفهمه، خیلی خطرناکه.»

سپس عقب رفت و در را بست.

وقتی تنها شدید، تو به جیمین نگاه کردی.
ترس و هیجان در چشم‌هایش با هم می‌درخشید.

— «حالا چی میشه؟»

او ن*فس ع*میقی کشید، تو را در آغو*ش گرفت و گفت:

— «حالا... دیگه هیچ راه برگشتی نداریم. یا باید آماده باشیم همه‌چیزو قبول کنن... یا برای همیشه پنهانش کنیم.»

اما می‌دانستید: از آن لحظه به بعد، رازتان دیگر چندان امن نبود...

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۷)

پارت پنجم ( اخر )🌙 از شبی که خواهرتان راز را دید، همه‌چیز تغ...

خدایااااا چرا اخه همه جا لخت میشی جیمین خان 😭

پارت سوم 🌙 آن شب‌ها که همه‌چیز یواشکی و دزدکی بود، بیشتر از ...

پارت دوم 🌙✨صبح روز بعد، انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. همه د...

#فروخته.شده#پارت1-------------------------------------------...

ازدواج قرار دادی ۶۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط