ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوسوک با کلافگی در پذیرایی قدم

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوسوک با کلافگی در پذیرایی قدم می‌زد و هر چند دقیقه یک‌بار به ساعت نگاه می‌کرد. وقتی صدای باز شدن در آمد، او بلافاصله به سمت ورودی رفت. من با خستگی وارد شدم، اما با دیدن چهره‌ی برافروخته هوسوک متوقف شدم.

هوسوک با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: ساعت سه صبحه ماریا! کجا بودی؟

من سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم: فقط بیرون بودم، همین. حالم خوب نبود و نیاز داشتم کمی تنها باشم.

هوسوک چند قدم به من نزدیک شد و با اشاره به اتاق خواب گفت: تو الان یک مادری. دختر کوچکمون سه سالشه. فکر کردی وقتی تا این وقت شب نمیای خونه، کی مراقبشه؟ کی جواب گریه‌هاش رو میده؟

من با بغض جواب دادم: تو مگه اینجا نبودی؟ مگه پدرش نیستی؟

هوسوک داد زد: بحث پدر بودن یا نبودن من نیست! بحث مسئولیت توئه. تو دیگه فقط برای خودت زندگی نمی‌کنی، تو الان مسئول یک زندگی دیگه هم هستی. این رفتارت اصلا درست نیست.

من طاقت نیاوردم و گفتم: من فقط می‌خواستم برای چند ساعت از فشارِ این زندگی دور باشم! همین!

هوسوک با پوزخندی تلخ گفت: فشار؟ زندگی ما همینطوریه. اگه نمی‌تونی مسئولیتش رو قبول کنی، نباید واردش می‌شدی.

بعد از این حرف، او به سمت اتاق خواب رفت و در را محکم پشت سرش بست. من در سکوت و تاریکی پذیرایی تنها ماندم .
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

کوک شوهر کینه ایPart 12

𝟕𝟎𝟕

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط