پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد،

پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند..... بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.... او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
دیدگاه ها (۲)

روزی بهلول بر هارون وارد شد . خلیفه مشغول صرف شراب بود و خوا...

عده ای مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گف...

یک روز عربی ازبازار عبور می کرد  که چشمش به دکان خوراک پزی ا...

لبخند تو زندگیتون فراموش نشه .... زاهدی گفت : روزی به گورستا...

پارت دوازدهم شاهزاده ای از جنس ابر هق‌هقِ هوشینی هنوز در هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط