⭐پارت۶۶/کما⭐
⭐پارت۶۶/کما⭐
آت:زود باش گمشو اونور
+حتی یک قدمم از کاش تکون نخورد که بلند تر عربده زدم.
آت:ده نمیگم گمشو اونورر؟؟؟
شوفر:متاسفم خانم کیم این دستور کیم کوچیکه
+اعصبانیت،ناراحتی و بهت.این سه تا حس رو همزمان به اتفاقاتی اطرافم داشتم.
ولی سعی کردم بیشتر اعصبانیتم رو به کار ببرم
آت:توهم با اون کیم کوچیک اسکلت.بیچارت میکنم بیچارههههههه
+با نفرت بهش زل زدم و چند لحظه بعد عقب گرد کردم و دویدم سمت خروجی شرکت و سریع یه تاکسی گرفتم و ادرسو بهش دادم
آت:آقا برید بیمارستان بالای شهر فقطتند تر هر چقدر بخوای بهت میدم
راننده تاکسی:چشم خانم.
...
_عمرا بزارم بره پیش اون پسره ی ....
با اعصبانیتم لپتاب روی میزم رو پرت کردم زمین و بلند عربده کشیدم که حاضرین انگار خیلی ترسیدم که هین بلند کشیدن.نمیخواستم بخاطر من قرارداد مون بهم بخوره واسه همین بیشتر از این عابرو ریزی نکردم و مستقیم بیرون زدم.تو یه تصمیم آنی تلفنمو از جیبم بیرون کشیدم و شماره اون شوفر جدیده رو گرفتم.
.....
بعد از اینکه صدای چَشم گفتنشو شنیدم قطع کردم و مستقیم رفتم سمت دفتر تا چند تا ریزه کاریانو انجام بدم که با صدای تلفنم دست از کار کشیدم و روی صفحه نمایش نگاه کردم.با دیدن اسم شوفر ابرو هام بهم نزدیک شدن و اخم غلیضی کردم و جواب دادم
تهیونگ:چیشد؟
شوفر :آقا شرمنده من نذاشتم ولی ایشون با تاکسی رفتن
تهیونگ:ای بدرد نخور
_چشمام از عصبانیت قرمز شده بودن.چرا فکر اینجاشونکردم؟چرا مثل یه بچه تصمیم گرفتم؟
یه لگد محکم به در دفترم کوبیدم و خارج شدم و به سمت پارکینگ پرواز کردم.
بعد از گرفتن کلیدم از شوفر به سمت همون بیمارستان راه افتادم.
....
+با عجله به سمت بخش پذریرش رفتم.
آت:سو...مین..سو ..یه آقا..یکی به اسم مین سو صبح زود ....آوردن ..اینجا
پرستار:آروم باشین خانوم ایشون رو بردن به بخش اورژانس وضعیتشون خیلی وخیم نبود .
تا جایی که میدونم بردنش به بخش اورژانس و شاید از اونجا منتقلش کرده باشم حتی دیگه
آت:فقط پنج دقیقه وقت داری اتاقی که اون مرد توش هست رو نشونم بدی..
+چنان جدی گفتم که دست و پاهاش لرزید و به سمت اوژانش رفت.
سه دقیقه ای گذشت که برگشت
پرستار:خانم طبقه ۲،بخش جوانان،اتاق شماره ۱۳۸.
+بدون هیچ تشکری به سمت همون طبقه و همون بخش پرواز کردم.
بعد از پیدا کردن بخش جوانان با عجله و البته با دقت شماره اتاقارو چک میکردم که بالاخره همون شماره رو پیدا کردم.اتاق شماره ۱۳۸.
بنظر میرسید اتاق مخصوص واسه یه بیمار خاص باشه که بعید هم نیست اون رئیس شرکت زدراست.
با عجله دستمو گذاشتم رو دستگیره و بدون در زدن وارد شدم.
با چشمام آنالیز کردم که مین سو رو پیدا کنم چشمم به تخت خورد و یه.....
نه امکان نداشت..امکان نداشت اون مرده باشه...
ولی چرا پس....
آت:زود باش گمشو اونور
+حتی یک قدمم از کاش تکون نخورد که بلند تر عربده زدم.
آت:ده نمیگم گمشو اونورر؟؟؟
شوفر:متاسفم خانم کیم این دستور کیم کوچیکه
+اعصبانیت،ناراحتی و بهت.این سه تا حس رو همزمان به اتفاقاتی اطرافم داشتم.
ولی سعی کردم بیشتر اعصبانیتم رو به کار ببرم
آت:توهم با اون کیم کوچیک اسکلت.بیچارت میکنم بیچارههههههه
+با نفرت بهش زل زدم و چند لحظه بعد عقب گرد کردم و دویدم سمت خروجی شرکت و سریع یه تاکسی گرفتم و ادرسو بهش دادم
آت:آقا برید بیمارستان بالای شهر فقطتند تر هر چقدر بخوای بهت میدم
راننده تاکسی:چشم خانم.
...
_عمرا بزارم بره پیش اون پسره ی ....
با اعصبانیتم لپتاب روی میزم رو پرت کردم زمین و بلند عربده کشیدم که حاضرین انگار خیلی ترسیدم که هین بلند کشیدن.نمیخواستم بخاطر من قرارداد مون بهم بخوره واسه همین بیشتر از این عابرو ریزی نکردم و مستقیم بیرون زدم.تو یه تصمیم آنی تلفنمو از جیبم بیرون کشیدم و شماره اون شوفر جدیده رو گرفتم.
.....
بعد از اینکه صدای چَشم گفتنشو شنیدم قطع کردم و مستقیم رفتم سمت دفتر تا چند تا ریزه کاریانو انجام بدم که با صدای تلفنم دست از کار کشیدم و روی صفحه نمایش نگاه کردم.با دیدن اسم شوفر ابرو هام بهم نزدیک شدن و اخم غلیضی کردم و جواب دادم
تهیونگ:چیشد؟
شوفر :آقا شرمنده من نذاشتم ولی ایشون با تاکسی رفتن
تهیونگ:ای بدرد نخور
_چشمام از عصبانیت قرمز شده بودن.چرا فکر اینجاشونکردم؟چرا مثل یه بچه تصمیم گرفتم؟
یه لگد محکم به در دفترم کوبیدم و خارج شدم و به سمت پارکینگ پرواز کردم.
بعد از گرفتن کلیدم از شوفر به سمت همون بیمارستان راه افتادم.
....
+با عجله به سمت بخش پذریرش رفتم.
آت:سو...مین..سو ..یه آقا..یکی به اسم مین سو صبح زود ....آوردن ..اینجا
پرستار:آروم باشین خانوم ایشون رو بردن به بخش اورژانس وضعیتشون خیلی وخیم نبود .
تا جایی که میدونم بردنش به بخش اورژانس و شاید از اونجا منتقلش کرده باشم حتی دیگه
آت:فقط پنج دقیقه وقت داری اتاقی که اون مرد توش هست رو نشونم بدی..
+چنان جدی گفتم که دست و پاهاش لرزید و به سمت اوژانش رفت.
سه دقیقه ای گذشت که برگشت
پرستار:خانم طبقه ۲،بخش جوانان،اتاق شماره ۱۳۸.
+بدون هیچ تشکری به سمت همون طبقه و همون بخش پرواز کردم.
بعد از پیدا کردن بخش جوانان با عجله و البته با دقت شماره اتاقارو چک میکردم که بالاخره همون شماره رو پیدا کردم.اتاق شماره ۱۳۸.
بنظر میرسید اتاق مخصوص واسه یه بیمار خاص باشه که بعید هم نیست اون رئیس شرکت زدراست.
با عجله دستمو گذاشتم رو دستگیره و بدون در زدن وارد شدم.
با چشمام آنالیز کردم که مین سو رو پیدا کنم چشمم به تخت خورد و یه.....
نه امکان نداشت..امکان نداشت اون مرده باشه...
ولی چرا پس....
- ۴.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط