قاصدک های پریشان را که با خود باد برد

قاصدک های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد

ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد

عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد، برد
دیدگاه ها (۶)

دل مرنجان، که زِ هر دل به خدا راهی هست!هر ک...

چنان مشتاق دیدارم که گویی صبر در من نیست نفس دارم وگاهی نبض ...

عاشق آن نیست ....که عشق تکه کلامش باشد...عاشق آن است❤ ️که وف...

✨ چه می کنی باد!عطر موهایش را جای دیگری بپاشاین جاخودش ویران...

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط