part 63
part 63
اتاق آلینا//
جیمین« خوب کار اتاق هم تموم شد»
جونگکوک« خیلی قشنگ شده»
جین« آره حتی از چیزی که فکر میکردم هم بهتر شده»
نامجون« یه نفر بره آلینا و تهیونگ رو صدا بزنه»
جیهوپ« من میرم»
بالا//
جیهوپ رفت دم در و بدون در زدن رفت داخل که دید تهیونگ نشسته رو زمین و همو بغل کردن، تهیونگ و آلینا متوجه اومدنش نبودن تا اینکه جیهوپ صداشون زد.
جیهوپ« تهیونگ؟ الینا؟»
تهیونگ آروم آلینا رو از خودش جدا کرد و بلند شد آلینا هم یواشکی چند قطره اشکی که ریخته بود رو پاک کرد تا جیهوپ متوجه نشه،اما اون فهمید ولی به روش نیاورد.
جیهوپ« ببخشید مزاحمتون شدم؟»
تهیونگ« نه بیا تو هیونگ»
جیهوپ« جین هیونگ صداتون میکنه بیاین پایین دیگه »
تهیونگ« باشه بریم»
تهیونگ دست آلینا رو میگیره و باهم میرن پایین.
جین« عا عا بالاخره دل کندین از اون بالا»
تهیونگ« اگه جیهوپ هیونگ نمیومد میموندیم»
نامجون« اون بالا چی داره که اینقدر خوش میگذره»
تهیونگ« کلی نقاشی کشیدم و حرف زدیم، مگه نه کوچولو»
آلینا میخنده
& بله
جیمین« آمم.....اما بنظر من یه جایی هست که بهتر از اتاق تهیونگه»
تهیونگ« نه بابا؟ کجا؟»
جونگکوک« دوست داری ببینی آلینا؟»
آلینا کنجکاو سرشو تکون میده.
& بله
یونگی« پس بیاین بریم بالا»
همه باهم میرن طبقه ی بالا تا اتاقی که برای آلینا آماده کردن،جیمین دستاشو میزاره روی دوتا چشمای آلینا
جیمین« چشماتو ببند کوچولو»
بعد درو باز میکنه و میرن تو و وقتی رسیدن وسط اتاق جیمین میگه:
جیمین« آماده ای چشماتو باز کنی؟»
آلینا که از کنجکاوی قرار نداشت دستاشو گذاشت روی دستای جیمین.
& بله....بله....بله
جیمین خندید و دستشو از جلوی چشمای آلینا برداشت، آلینا اول با شوک همه جارو نگاه کرد بعد که به خودش اومد از خوشحالی بلند خندید.
& اینجا برای منه؟
جین« بله کوچولو»
جیهوپ« گفتیم حالا که اینجایی یه جایی باشه که توش راحت باشی»
& وایی خیلی ممنونم
نامجون« اینجارو دوست داری؟»
& آره عاشقش شدم خیلی قشنگه
یونگی« وسایلاتم از خونه گفتیم بیارن برات»
& واقعا مرسی ازتون
جین دستشو قاب کرد دور صورتش و نوازشش کرد.
جین« خواهش میکنم کوچولو»
نامجون« خوب کوچولو تو گشنت نیست؟»
&نه زیاد،میل ندارم
تهیونگ« عه.....نه نمیشم ساندویچتم کامل نخوردی»
جونگکوک« اون چقدر بود که هنوز کامل نخوردی»
& اشتها نداشتم
جیمین« نمیشه که کوچولو اون موقع بدنت ضعیف میشه»
& میشه نخورم؟ واقعا دلم نمیخواد
یونگی« نه نمیشه عزیزم بیا بریم پایین یکم بخوری اشتهات باز میشه»
& باشه
پسرا رفتن و آلینا و جونگکوک موندن و جونگکوک دستشو گرفت که برن و دید آلینا آروم میاد.
جونگکوک« چیشد کوچولو؟»
& چیزی نیست فقط خستم
جونگکوک« الان میریم یه چیزی میخوریم بعدش میخوابی باشه؟»
&ولی من جدا چیزی میل ندارم
جونگکوک« چرا؟ واسه ی مریضیته؟»
& نه واسه ی اون نیست من کلا توی روز چیژ زیادی نمیخورم
جونگکوک« از من نصیحت بهتره وقتی اینجایی این عادتو ترک کنی»
& چرا
جونگکوک« چونکه تا وقتی جین هیونگ هیت اجازه نمیده کسی اشتها نداشته باشه»
آلینا خندید.
& داداش من جدیم.
جونگکوک« باشه باشه ولی بی شوخی غذا خوردن رو جدی بگیر مخصوصا الان که تو این سنی»
ادامه دارد...
اتاق آلینا//
جیمین« خوب کار اتاق هم تموم شد»
جونگکوک« خیلی قشنگ شده»
جین« آره حتی از چیزی که فکر میکردم هم بهتر شده»
نامجون« یه نفر بره آلینا و تهیونگ رو صدا بزنه»
جیهوپ« من میرم»
بالا//
جیهوپ رفت دم در و بدون در زدن رفت داخل که دید تهیونگ نشسته رو زمین و همو بغل کردن، تهیونگ و آلینا متوجه اومدنش نبودن تا اینکه جیهوپ صداشون زد.
جیهوپ« تهیونگ؟ الینا؟»
تهیونگ آروم آلینا رو از خودش جدا کرد و بلند شد آلینا هم یواشکی چند قطره اشکی که ریخته بود رو پاک کرد تا جیهوپ متوجه نشه،اما اون فهمید ولی به روش نیاورد.
جیهوپ« ببخشید مزاحمتون شدم؟»
تهیونگ« نه بیا تو هیونگ»
جیهوپ« جین هیونگ صداتون میکنه بیاین پایین دیگه »
تهیونگ« باشه بریم»
تهیونگ دست آلینا رو میگیره و باهم میرن پایین.
جین« عا عا بالاخره دل کندین از اون بالا»
تهیونگ« اگه جیهوپ هیونگ نمیومد میموندیم»
نامجون« اون بالا چی داره که اینقدر خوش میگذره»
تهیونگ« کلی نقاشی کشیدم و حرف زدیم، مگه نه کوچولو»
آلینا میخنده
& بله
جیمین« آمم.....اما بنظر من یه جایی هست که بهتر از اتاق تهیونگه»
تهیونگ« نه بابا؟ کجا؟»
جونگکوک« دوست داری ببینی آلینا؟»
آلینا کنجکاو سرشو تکون میده.
& بله
یونگی« پس بیاین بریم بالا»
همه باهم میرن طبقه ی بالا تا اتاقی که برای آلینا آماده کردن،جیمین دستاشو میزاره روی دوتا چشمای آلینا
جیمین« چشماتو ببند کوچولو»
بعد درو باز میکنه و میرن تو و وقتی رسیدن وسط اتاق جیمین میگه:
جیمین« آماده ای چشماتو باز کنی؟»
آلینا که از کنجکاوی قرار نداشت دستاشو گذاشت روی دستای جیمین.
& بله....بله....بله
جیمین خندید و دستشو از جلوی چشمای آلینا برداشت، آلینا اول با شوک همه جارو نگاه کرد بعد که به خودش اومد از خوشحالی بلند خندید.
& اینجا برای منه؟
جین« بله کوچولو»
جیهوپ« گفتیم حالا که اینجایی یه جایی باشه که توش راحت باشی»
& وایی خیلی ممنونم
نامجون« اینجارو دوست داری؟»
& آره عاشقش شدم خیلی قشنگه
یونگی« وسایلاتم از خونه گفتیم بیارن برات»
& واقعا مرسی ازتون
جین دستشو قاب کرد دور صورتش و نوازشش کرد.
جین« خواهش میکنم کوچولو»
نامجون« خوب کوچولو تو گشنت نیست؟»
&نه زیاد،میل ندارم
تهیونگ« عه.....نه نمیشم ساندویچتم کامل نخوردی»
جونگکوک« اون چقدر بود که هنوز کامل نخوردی»
& اشتها نداشتم
جیمین« نمیشه که کوچولو اون موقع بدنت ضعیف میشه»
& میشه نخورم؟ واقعا دلم نمیخواد
یونگی« نه نمیشه عزیزم بیا بریم پایین یکم بخوری اشتهات باز میشه»
& باشه
پسرا رفتن و آلینا و جونگکوک موندن و جونگکوک دستشو گرفت که برن و دید آلینا آروم میاد.
جونگکوک« چیشد کوچولو؟»
& چیزی نیست فقط خستم
جونگکوک« الان میریم یه چیزی میخوریم بعدش میخوابی باشه؟»
&ولی من جدا چیزی میل ندارم
جونگکوک« چرا؟ واسه ی مریضیته؟»
& نه واسه ی اون نیست من کلا توی روز چیژ زیادی نمیخورم
جونگکوک« از من نصیحت بهتره وقتی اینجایی این عادتو ترک کنی»
& چرا
جونگکوک« چونکه تا وقتی جین هیونگ هیت اجازه نمیده کسی اشتها نداشته باشه»
آلینا خندید.
& داداش من جدیم.
جونگکوک« باشه باشه ولی بی شوخی غذا خوردن رو جدی بگیر مخصوصا الان که تو این سنی»
ادامه دارد...
- ۱.۷k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط