#تپش.قلب.من

#تپش.قلب.من
Part 4
تهیونگ:خب پس زیاد اجتماعی نیستی
ات:(سرش رو به نشونه ی نه تکون میده)
تهیونگ:با کارکن جلوی در برو اتاقت رو بهت نشون میده
ات:چشم
ویو ات
با کارکنی که جلوی در بود رفتم اتاقم که طبقه ی دوم بود....
اتاق بزرگی بود...میشه گفت خیلی بزرگ برعکس اتاقی که تو خونه داشتم....
رفتم و روی تخت اتاق نشستم از یک طرف خوشحال بودم که از دست بابام و داداشام راحت شدم....اما از یک طرف....درسم،دانشگاه و هانا...اگه دیگه نتونم ببینمش چی؟!
روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم که یهو هانا بهم پیام داد
هانا:ات کجایی حالت خوبه لطفا جواب بده؟😭
ات:هانا حالم خوبه نگران نباش💗
هانا:الان...الان کجایی؟!
ات:نمیدونم یه جایی مثل یه کاخ
هانا:کاخ؟!
ات:آره با یه ماشین مشکی اومدیم اینجا و یه مردی که حدود 27 یا 28 سالش میشد ازم چند تا سوال پرسید
هانا:چه سوالی؟
ات:اسمم و سنم و اینکه چند تا دوست دارم
هانا:آهان....یعنی الان نمیتونیم هم رو ببینیم
ات:نمیدونم شاید نه:(((
هانا:چرا😭
ات:نمیدونم آخه استایل اون مرد شبیه مافیا ها بود
هانا:چییی یعنی بابات تو رو به یه مافیا فروخته!
ات:نمیدونم شاید
هانا:آخه من بهت گفتم بیا خونمون گوش نکردی😭
ات:چجوری میومدم از طبقه ی سوم...
هانا:نمیشه راجب دیدن همدیگه ازش سوالی بپرسی لطفا
ات:هانا من هنوز تازه 10 دقیقست اینجام چند روز دیگه ازش میپرسم
هانا:باشه.....
Part 5...
دیدگاه ها (۱)

وقتی درسش بد بودو ..

.......//برده ی زیبا//.......

پشت نگاه سردت — پارت هفتم ویو صبح آتصبح از خواب بیدار شدم و ...

دختر کوچولوم

پارت 31 رمان عشق مدرسه ای جونگین : خب اول مینهو بعد لیسا و ب...

پارت ۵۳ ماه بعد_ساعت ۵ و ۳۳ دقیقه عصر_جونگکوک:حدود ۳ ماه گذش...

پارت۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط