My professor
My professor
Part:97
چقدر این روزا با احساس درک" شدن غریبه شده بودم... شاید به همین خاطر نسبت به کلماتش یه دوستی صد ساله رو حس میکردم ...
هیزل: میخوام نظرتو بدونم .... لطفا ! تجربه ی خودتو بگو من نمیتونم با هیچکس درمورد این موضوع مشورت کنم . خواهش میکنم کمکم کن
آرمینیوس : بسیار خب مشورت میکنیم نگران نباش ... نظرمو در اختیارت میزارم اگر به دردت خورد که خوب ... اگر نخورد بیشتر برام توضیح بده تا با هم حلش کنیم.
و بعد از یه تایپینگ ،طولانی پیام بعدیش اومد
آرمینیوس:زندگی به من یاد داد که هر کجای تاریخ حقیقتی از عزیزی پنهان ،شد آغاز انباشته شدن بار مشکلات روی دوش یک نفر بود. یک نفر همیشه تاوان داد و به فنا رفت... و عزیزش در آسودگی زندگی رو پیدا کرد و به سرگذشت خودش ادامه داد. تنهایی نمیشه از مسیر مرگ بار حقیقت گذشت. حقیقت یه مسیر تهی از نوره ! سرده خالی از گرمای دروغای گواراست .... بی رحم و بی پرده است توی اون هیچ سایه ای برای پنهان شدن وجود نداره... گاهی در این مسیر اونقدر زخم خورده و له و لورده میشیم که نیاز داریم همراه و همپای ما تن بی رمقمون رو روی شونه اش بگیره . و در حالی که چکه چکه از تن درمونده ی خودش خون میره اجازه نده زیر بار حقایق دفن بشیم. گاهی اون عزیز کم میاره و حالا نوبت ماست که بلندش کنیم.
خلاصه بگم دو تا انسان کنار هم میشن چهار تا شونه ی محکم !
توی این تاریکی محض، تنها راهی که وجود داره اینه که سینتو بشکافی قلبتو دربیاری اونو توی دستت بگیری و چراغش کنی برای مسیر هر دوتون .
به نظر من راه حل بسیاری از مشکلات گفتگوعه هیچکس به تنهایی نمیتونه گره از حقایق در هم تنیده ی توی گلوش باز بکنه دست و نگاه دوست لازمه ... اگر زیادی به مخفی کردن ادامه بدی از یه جا به بعد حتی اگر خودت ،بخوای نمیتونی چیزی رو به زبون بیاری اصلا از کجا باید شروع کنی؟ سر جات متوقف میشی و تاریکی بیشتر به گلوت چنگ میندازه تا در خودش هضمت کنه ... اما اینکه تو الان توی دوراهی قرار داری نشون میده که هنوز زمانی برای صحبت کردن باقی مونده پس تا دیر نشده همه چیزو بریز بیرون و خودتو از این بند آزاد کن. دست عزیزتو بگیر ... و دوشادوش اون ، با عواقب برملا شدن حقیقت بجنگ .
چشمام پر اشک شد حس کردم قلبم به طرز حماسی ای گرم شده !
از جام پاشدم و تمام تردید هامو کنار گذاشتم من امروز همه چیزو به نامجون میگم ! .....
جیمین نباید راست راست میچرخید و روان من و برادرم و یه کشورو به هم میریخت با همون لباسای دانشگاه روی تختم دراز کشیده بودم ...
با همونا هم از خونه زدم بیرون قدم میزدم و جملاتمو کنار هم میچیدم ...
تمام ماجرای آدم ربایی جریان کشف ماده ی عجیب توسط به دانشجوی ساده ماشین قرمز و قدیمیش بوی هگزآیریس،ثروت کلان جیمین، پیامش در مورد معامله ... پیشرفت یک شبه . ... همه و همه .... حتی اینکه به خاطر ترس از افراد جیمین، تمام این مدت تو خونه ی استادم زندگی میکردم .
میترسیدم اما دلم گرم بود ... جمله ی آخر اون کاربر ناشناس بدجور ملکه ی ذهنم شده بود
برادرم دست منو ول نمی کرد ... با هم از پس عواقب این جنگ برمیومدیم.
ولی آیا زندگی قرار بود به من آسون بگیره؟! ... آیا قرار بود به همین سادگی تکلیف هممون مشخص بشه؟! ... نه ... ناگهان همه چیز ! ... همه چیز از هم فرو پاشید ! همه چی به کل از بین رفت ! ...چون من اشتباه فکر کرده بودم. جیمین تونی مونتانا نبود !
با نگاه خیره و بی حرکتم لبهای نامجون رو نگاه میکردم تا مطمئن شم دارم کلماتشو درست میشنوم و اون به قدری واژهها رو راحت به زبون میورد که انگار نه انگار داره درمورد دغدغه ی شب و روز من حرف میزنه .
نامجون: پارک جیمین؟ مدتهاست زیر نظر دارمش ... یه مواد فروش خرده پاس از این آدمایی که شب تا صبح تو کازینو و سالن شرط بندی پلاسه
هیزل:پس چرا دستگیرش نمیکنی؟!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
Part:97
چقدر این روزا با احساس درک" شدن غریبه شده بودم... شاید به همین خاطر نسبت به کلماتش یه دوستی صد ساله رو حس میکردم ...
هیزل: میخوام نظرتو بدونم .... لطفا ! تجربه ی خودتو بگو من نمیتونم با هیچکس درمورد این موضوع مشورت کنم . خواهش میکنم کمکم کن
آرمینیوس : بسیار خب مشورت میکنیم نگران نباش ... نظرمو در اختیارت میزارم اگر به دردت خورد که خوب ... اگر نخورد بیشتر برام توضیح بده تا با هم حلش کنیم.
و بعد از یه تایپینگ ،طولانی پیام بعدیش اومد
آرمینیوس:زندگی به من یاد داد که هر کجای تاریخ حقیقتی از عزیزی پنهان ،شد آغاز انباشته شدن بار مشکلات روی دوش یک نفر بود. یک نفر همیشه تاوان داد و به فنا رفت... و عزیزش در آسودگی زندگی رو پیدا کرد و به سرگذشت خودش ادامه داد. تنهایی نمیشه از مسیر مرگ بار حقیقت گذشت. حقیقت یه مسیر تهی از نوره ! سرده خالی از گرمای دروغای گواراست .... بی رحم و بی پرده است توی اون هیچ سایه ای برای پنهان شدن وجود نداره... گاهی در این مسیر اونقدر زخم خورده و له و لورده میشیم که نیاز داریم همراه و همپای ما تن بی رمقمون رو روی شونه اش بگیره . و در حالی که چکه چکه از تن درمونده ی خودش خون میره اجازه نده زیر بار حقایق دفن بشیم. گاهی اون عزیز کم میاره و حالا نوبت ماست که بلندش کنیم.
خلاصه بگم دو تا انسان کنار هم میشن چهار تا شونه ی محکم !
توی این تاریکی محض، تنها راهی که وجود داره اینه که سینتو بشکافی قلبتو دربیاری اونو توی دستت بگیری و چراغش کنی برای مسیر هر دوتون .
به نظر من راه حل بسیاری از مشکلات گفتگوعه هیچکس به تنهایی نمیتونه گره از حقایق در هم تنیده ی توی گلوش باز بکنه دست و نگاه دوست لازمه ... اگر زیادی به مخفی کردن ادامه بدی از یه جا به بعد حتی اگر خودت ،بخوای نمیتونی چیزی رو به زبون بیاری اصلا از کجا باید شروع کنی؟ سر جات متوقف میشی و تاریکی بیشتر به گلوت چنگ میندازه تا در خودش هضمت کنه ... اما اینکه تو الان توی دوراهی قرار داری نشون میده که هنوز زمانی برای صحبت کردن باقی مونده پس تا دیر نشده همه چیزو بریز بیرون و خودتو از این بند آزاد کن. دست عزیزتو بگیر ... و دوشادوش اون ، با عواقب برملا شدن حقیقت بجنگ .
چشمام پر اشک شد حس کردم قلبم به طرز حماسی ای گرم شده !
از جام پاشدم و تمام تردید هامو کنار گذاشتم من امروز همه چیزو به نامجون میگم ! .....
جیمین نباید راست راست میچرخید و روان من و برادرم و یه کشورو به هم میریخت با همون لباسای دانشگاه روی تختم دراز کشیده بودم ...
با همونا هم از خونه زدم بیرون قدم میزدم و جملاتمو کنار هم میچیدم ...
تمام ماجرای آدم ربایی جریان کشف ماده ی عجیب توسط به دانشجوی ساده ماشین قرمز و قدیمیش بوی هگزآیریس،ثروت کلان جیمین، پیامش در مورد معامله ... پیشرفت یک شبه . ... همه و همه .... حتی اینکه به خاطر ترس از افراد جیمین، تمام این مدت تو خونه ی استادم زندگی میکردم .
میترسیدم اما دلم گرم بود ... جمله ی آخر اون کاربر ناشناس بدجور ملکه ی ذهنم شده بود
برادرم دست منو ول نمی کرد ... با هم از پس عواقب این جنگ برمیومدیم.
ولی آیا زندگی قرار بود به من آسون بگیره؟! ... آیا قرار بود به همین سادگی تکلیف هممون مشخص بشه؟! ... نه ... ناگهان همه چیز ! ... همه چیز از هم فرو پاشید ! همه چی به کل از بین رفت ! ...چون من اشتباه فکر کرده بودم. جیمین تونی مونتانا نبود !
با نگاه خیره و بی حرکتم لبهای نامجون رو نگاه میکردم تا مطمئن شم دارم کلماتشو درست میشنوم و اون به قدری واژهها رو راحت به زبون میورد که انگار نه انگار داره درمورد دغدغه ی شب و روز من حرف میزنه .
نامجون: پارک جیمین؟ مدتهاست زیر نظر دارمش ... یه مواد فروش خرده پاس از این آدمایی که شب تا صبح تو کازینو و سالن شرط بندی پلاسه
هیزل:پس چرا دستگیرش نمیکنی؟!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۳k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط