𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷
_بخش دوم_
از عادت کردن فرار میکرد و به فرار کردن عادت کرد.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس*
بعد از تمام کارهای احمقانه ای که امروز کردم نهایتاً به خوابگاه برمیگردم.از بین خروپف های پسرها میگذرم و خودم را به تختم میرسانم بلوز یخ بسته ام را در میآورم و آن را با ژاکتی عوض میکنم و خودم را روی تخت میاندازم از فکر کارهای امروز لبخندی ناخودآگاه روی صورتم مینشیند.حداقل یکسال بود که اینطور خوشحال نبودم.از وقتی که...خب از وقتی که بهترین دوستم را از خودم راندم.جولیت میگوید لیلی میخواست برود و به هر حال دیر یا زود میرفت.چرا که او میگفت که با من است ولی دست در دست جیمز پاتر این ور و آن ور میرفت ولی این باعث میشود عذاب وجدان من کمتر شود؟آیا من هیچوقت به او ابراز علاقه کردم؟اصلاً عاشقش بودم؟من او را گندزاده خطاب کردم!بدترین حرف دنیا را به او زدم و انتظار داشتم نرود.اما امروز...برای اولین بار فکر کردم که آیا هیچوقت لیلی را به عنوان یک زن دوست داشته ام؟نمیدانم.شاید عشقم به او قدیس گونه بود.شاید مثل یک معبود میپرستیدمش.شاید مثل گلی که روی طاقچه بگذارند میخواستم مراقب او باشم و چکار کردم؟گندزدم!من همه چیز را نابود کردم و بعد انتظار داشتم که او بماند.حالا که اینجا هستم انگار داغ تمام اینها سرد شده.دیگر موقع فکر کردن به لیلی قلبم تیر نمیکشد.با دیدن هرچیز نارنجی ای یاد او نمیافتم و...فکرکنم همه چیز تمام شد.من فقط بیحس شده ام.یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر به او فکر نکردم و حالا دیگر تصادفی یادش میافتم.چرا؟چرا لیلی من؟چرا داری ترکم میکنی؟دستانم را ول کردی و حالا داری قلبم را هم پس میدهی!من نمیخواهم او برود...نمیخواهم برود!
آخرین نامه ای که مادرم فرستاده را برمیدارم.عجیب است که این را نخواندم.حتماً وقتی پایین بودم رسیده.مهروموم آبی اش را باز میکنم و کاغذ را از پاکت در میآورم
"سوروس من
امیدوارم حالت خوب باشد.اتفاقات عجیبی درحال روی دادن است و من هیچ توضیحی برایشان ندارم.ممکن است اوضاع بدتر شود.حداقل اینطور فکر میکنم.توبیاس بسیار بدخلق شده و دارم فکر میکنم به زودی او را مسموم کنم.به هرحال تا وقتی درگیر این پیر سگ هستم.کمتر نامه میفرستم.مراقب خودت باش.جولیت اخیراً درباره یک پسر بامن صحبت کرده.اگر با او دیدی اش چیزی نگو.و در ضمن بعضی ها راپورت تو و هم گروهی موفرفری ات را به من دادند.حتماً درباره اش برایم بنویس.هردوی شما بچه های احمقم را با نهایت عشقم دوست دارم
قربان تو
مادر"
لبخندی میزنم.از خودم متنفرم که اورا در خانه با آن حرامزاده رها کردم ولی...ولی بازخواهم گشت.این بار او را با خودم برمیگردانم به جایی امن.جایی مطمئن.میخواهد درباره ریچل برایش بنویسم؟اکی از ریچل برایش گفته؟من و او فقط دوستیم!خب کمی بیشتر از دوست اما رابطه ای نداریم!جولیت دهن لق!به هر حال باید جواب نامه را بدهم از پله های خوابگاه پایین میروم وروی پاگرد مینشینم.این موقع شب سگ هم پر نمیزند شروع به نوشتن میکنم
"مامان
متاسفم که با آن هیولا تنهایی و من در کمال بی مصرفی نمیتوانم کاری برایت بکنم.ولی کار پیدا کرده ام و به زودی اوضاع بهتر خواهد شد.درباره جولیت نگران نباش.کاری به کارش ندارم.درباره دوست موفرفری ام پرسیده بودی.خب گمانم میتوانم به تو راستش را بگویم.من با او رابطه ای ندارم گرچه قطعاً چیزی که بین ماست بیشتر از دوستی ست اما به یقین رابطه عاشقانه هم نیست.من دست از این چیزها شسته ام و حالا حالا ها قصد ندارم به رابطه فکر کنم.اما اگر فقط میخواهی درباره ریچل بدانی میتوانم اینها را بگویم او باهوش و کاربلد است.در عین حال مثل یک جرقه پر جنب و جوش.زیادی همه چیز را به من میگوید و در کل عاشق نقض قوانین است.یک دشمن مشترک داریم و...همین.امیدوارم کنجکاوی ات برطرف شده باشد چون واقعاً چیز بیشتری ندارم که بگویم.
مراقب خودت باش
دوستدار تو«سوروس»"
_بخش دوم_
از عادت کردن فرار میکرد و به فرار کردن عادت کرد.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس*
بعد از تمام کارهای احمقانه ای که امروز کردم نهایتاً به خوابگاه برمیگردم.از بین خروپف های پسرها میگذرم و خودم را به تختم میرسانم بلوز یخ بسته ام را در میآورم و آن را با ژاکتی عوض میکنم و خودم را روی تخت میاندازم از فکر کارهای امروز لبخندی ناخودآگاه روی صورتم مینشیند.حداقل یکسال بود که اینطور خوشحال نبودم.از وقتی که...خب از وقتی که بهترین دوستم را از خودم راندم.جولیت میگوید لیلی میخواست برود و به هر حال دیر یا زود میرفت.چرا که او میگفت که با من است ولی دست در دست جیمز پاتر این ور و آن ور میرفت ولی این باعث میشود عذاب وجدان من کمتر شود؟آیا من هیچوقت به او ابراز علاقه کردم؟اصلاً عاشقش بودم؟من او را گندزاده خطاب کردم!بدترین حرف دنیا را به او زدم و انتظار داشتم نرود.اما امروز...برای اولین بار فکر کردم که آیا هیچوقت لیلی را به عنوان یک زن دوست داشته ام؟نمیدانم.شاید عشقم به او قدیس گونه بود.شاید مثل یک معبود میپرستیدمش.شاید مثل گلی که روی طاقچه بگذارند میخواستم مراقب او باشم و چکار کردم؟گندزدم!من همه چیز را نابود کردم و بعد انتظار داشتم که او بماند.حالا که اینجا هستم انگار داغ تمام اینها سرد شده.دیگر موقع فکر کردن به لیلی قلبم تیر نمیکشد.با دیدن هرچیز نارنجی ای یاد او نمیافتم و...فکرکنم همه چیز تمام شد.من فقط بیحس شده ام.یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر به او فکر نکردم و حالا دیگر تصادفی یادش میافتم.چرا؟چرا لیلی من؟چرا داری ترکم میکنی؟دستانم را ول کردی و حالا داری قلبم را هم پس میدهی!من نمیخواهم او برود...نمیخواهم برود!
آخرین نامه ای که مادرم فرستاده را برمیدارم.عجیب است که این را نخواندم.حتماً وقتی پایین بودم رسیده.مهروموم آبی اش را باز میکنم و کاغذ را از پاکت در میآورم
"سوروس من
امیدوارم حالت خوب باشد.اتفاقات عجیبی درحال روی دادن است و من هیچ توضیحی برایشان ندارم.ممکن است اوضاع بدتر شود.حداقل اینطور فکر میکنم.توبیاس بسیار بدخلق شده و دارم فکر میکنم به زودی او را مسموم کنم.به هرحال تا وقتی درگیر این پیر سگ هستم.کمتر نامه میفرستم.مراقب خودت باش.جولیت اخیراً درباره یک پسر بامن صحبت کرده.اگر با او دیدی اش چیزی نگو.و در ضمن بعضی ها راپورت تو و هم گروهی موفرفری ات را به من دادند.حتماً درباره اش برایم بنویس.هردوی شما بچه های احمقم را با نهایت عشقم دوست دارم
قربان تو
مادر"
لبخندی میزنم.از خودم متنفرم که اورا در خانه با آن حرامزاده رها کردم ولی...ولی بازخواهم گشت.این بار او را با خودم برمیگردانم به جایی امن.جایی مطمئن.میخواهد درباره ریچل برایش بنویسم؟اکی از ریچل برایش گفته؟من و او فقط دوستیم!خب کمی بیشتر از دوست اما رابطه ای نداریم!جولیت دهن لق!به هر حال باید جواب نامه را بدهم از پله های خوابگاه پایین میروم وروی پاگرد مینشینم.این موقع شب سگ هم پر نمیزند شروع به نوشتن میکنم
"مامان
متاسفم که با آن هیولا تنهایی و من در کمال بی مصرفی نمیتوانم کاری برایت بکنم.ولی کار پیدا کرده ام و به زودی اوضاع بهتر خواهد شد.درباره جولیت نگران نباش.کاری به کارش ندارم.درباره دوست موفرفری ام پرسیده بودی.خب گمانم میتوانم به تو راستش را بگویم.من با او رابطه ای ندارم گرچه قطعاً چیزی که بین ماست بیشتر از دوستی ست اما به یقین رابطه عاشقانه هم نیست.من دست از این چیزها شسته ام و حالا حالا ها قصد ندارم به رابطه فکر کنم.اما اگر فقط میخواهی درباره ریچل بدانی میتوانم اینها را بگویم او باهوش و کاربلد است.در عین حال مثل یک جرقه پر جنب و جوش.زیادی همه چیز را به من میگوید و در کل عاشق نقض قوانین است.یک دشمن مشترک داریم و...همین.امیدوارم کنجکاوی ات برطرف شده باشد چون واقعاً چیز بیشتری ندارم که بگویم.
مراقب خودت باش
دوستدار تو«سوروس»"
- ۱۲۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط