با همین دست، به دستان تو عادت کردم

با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
دیدگاه ها (۱)

مبتلای شب گیسوی تو بودن زیباستهم دچار خم ابروی تو بودن زیباس...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

گئدیرم اؤزگه یارین شمعینه پروانه اولام/سوگیمه لایق اولان دیل...

خود را به خدا بسپار،وقتی که دلت تنگ است،وقتی که صداقتها،آلود...

سفیر کبیر Grand Ambassador

مادرم بعد از آنکه همه ما فرزندانش از خانه رفتیم و هر کدام دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط