***

***

### **پارت نهم: سکوتِ طوفانی و گرمایِ پنهان**

ماشین با سرعت از پارکینگ بیرون زد. هائو قفلِ مرکزی رو زد؛ صدایِ «تیک»ِ قفل، توی فضایِ بسته و خفه‌ی ماشین پیچید. لیا که از رفتارِ ناگهانی و جدیِ هائو شوکه شده بود، سعی کرد چیزی بگه، اما هائو فقط با اخمِ غلیظی به جاده خیره بود و پاش رو روی گاز فشار می‌داد.

لیا با نگرانی دستش رو روی بازوی هائو گذاشت: «هائو! داری چیکار می‌کنی؟ آروم‌تر برون! اصلاً داریم کجا می‌ریم؟ اتفاقی افتاده؟»

هائو هیچ جوابی نداد. فقط نگاهش رو جاده بود، ولی دستاش روی فرمون اون‌قدر محکم بود که بندِ انگشت‌هاش سفید شده بود. سکوتِ سنگینِ توی ماشین فقط با صدایِ موتور و نفس‌هایِ تندِ لیا پر می‌شد. لیا چند بار سعی کرد بحث کنه، اما هائو فقط با یک نیم‌نگاهِ نافذ و ساکت، خفه‌اش کرد.

بالاخره ماشین با ترمزِ شدیدی جلوی یک مارکتِ خلوتِ ۲۴ ساعته ایستاد. هائو بدون اینکه حرفی بزنه، پیاده شد و با قدم‌های بلند واردِ فروشگاه شد. لیا که حسابی کلافه شده بود، زیر لب غر زد: «دیوونه! معلوم نیست چه مرگشه...»

چند دقیقه بعد، هائو با دو کیسه‌ی بزرگ برگشت. در رو باز کرد، کیسه‌ها رو گذاشت روی پاهایِ لیا و دوباره با همون سکوتِ قبل، ماشین رو راه انداخت. لیا با تعجب کیسه‌ها رو باز کرد: شکلات‌هایِ تلخِ موردِ علاقه‌اش، کمپوت‌هایِ میوه، پد‌های بهداشتی، یک کیفِ آب‌گرمِ برقی که تازه خریده بود، و حتی چند مدل چایِ گیاهیِ آرام‌بخش!

لیا خشکش زد. سرش رو بالا آورد و با چشم‌هایِ گرد شده به هائو نگاه کرد. گونه‌هاش از خجالت و تعجب داغ شده بود.

لیا با لکنت پرسید: «هائو... اینا... تو از کجا...؟»

هائو بالاخره سکوتش رو شکست. صداش بم و آروم بود، اما هنوز هم تهِ حرفاش یه خشمِ فروخورده نسبت به اتفاقاتِ اون روز موج می‌زد. بدون اینکه به لیا نگاه کنه، گفت: «فکر کردی حواسم نیست؟ سه روزه که داری به خاطرِ دردهایِ دوره‌ات تویِ خودت می‌پیچی، کم‌اشتها شدی و از تمرین‌ها فرار می‌کنی. هانبین اونجا داشت بازجویی‌ت می‌کرد و تو حتی توانِ دفاع از خودت رو نداشتی... احمقانه بود که اون‌طوری بیای تمرین.»

لیا دهنش باز موند. واقعاً هائو از کجا متوجه شده بود؟ اون حتی به منیجرش هم نگفته بود! هائو نگاهش رو چرخوند سمتِ لیا؛ توی اون چشم‌ها دیگه خبری از خشم نبود، فقط نگرانیِ عمیق و یه نوع حسِ مالکیتِ دلسوزانه موج می‌زد.

هائو با صدایی که حالا خیلی لطیف‌تر شده بود، اضافه کرد: «من نگرانتم، لیا. وقتی می‌بینم درد داری و باید جلویِ دوربین‌ها نقشِ آدم‌هایِ آهنی رو بازی کنی، دلم می‌خواد کلِ دنیا رو بهم بریزم. حالا هم ساکت بشین تا برسیم خونه. باید استراحت کنی.»
لیا در حالی که داشت از خجالت آب می‌شد، کیسه‌ها رو بغل کرد. انگار اون هائویِ مغرور و جدی، پشتِ این ظاهرِ سردش، قلبی داشت که برایِ تک‌تکِ جزئیاتِ زندگیِ لیا می‌تپید.

***
مدیونی فک کنی خودم پریودم😑😑💔
دیدگاه ها (۱۱)

اعصاب ندارم حال ندارم ریدم تو این زندگی خدا درد پریودی به گر...

جاست پارت ده! بریم سراغ این صحنه‌ی حساس:***### **پارت دهم: ا...

! 😉دلم نیومد نزارمبزن بریم برای پارت هشتم:***### **پارت هشتم...

بریم برای پارت هفتم:***### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبه‌ی تیغ*...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط