「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 13
✦.................................
سوها که متوجه سنگین شدن فضا شده بود، آرام لیوان آب را جلوی نیکی گذاشت
سوها: بعد از صبحانه، با سولی و دایون برو مرکز خرید.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ مرکز خرید؟
سوها لبخند ملایمی زد
سوها: باید چند دست لباس مناسب برات تهیه کنیم. هر چیزی که لازم داری.
نیکی خواست مخالفت کند، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، سولی با بیحوصلگی نفسش را بیرون داد
سولی: یعنی باید کل روز دنبال لباس برای این بگردیم؟
دایون پوزخندی زد.
دایون: امیدوارم حداقل سلیقه داشته باشه
نیکی این بار چیزی نگفت فقط قاشق را آرام داخل بشقاب گذاشت اشتهایش کاملاً از بین رفته بود در دلش فقط یک جمله تکرار میشد:
«کاش هیچوقت پام به این عمارت باز نمیشد...»
حدود یک ساعت بعد...
ماشین مشکی خانوادهی جئون مقابل یکی از لوکس ترین مراکز خرید شهر توقف کرد.
راننده در را باز کرد
سولی بدون اینکه منتظر نیکی بماند، کیف برندش را روی شانه انداخت و وارد ساختمان شد، دایون هم با همان غرور همیشگی دنبالش راه افتاد
هر سه وارد اولین بوتیک شدند؛ تمام لباس ها از برندهای معروف و گران قیمت بودند، فروشنده با دیدن سولی و دایون فوراً با احترام تعظیم کرد
فروشنده: خوش اومدین خانمها.
سولی با بیحوصلگی به نیکی اشاره کرد
سولی: براش چند دست لباس بیارین... چیزی که آبرومونو نبره
فروشنده با لبخند به نیکی نگاه کرد؛ نیکی فقط سرش را پایین انداخت چند دقیقه بعد، رگال های لباس یکییکی مقابلش قرار گرفت
لباس هایی که قیمت هر کدامشان از کل لباس های کمد نیکی بیشتر بود نیکی آرام برچسب یکی از لباسها را نگاه کرد، چشم هایش گرد شد.
«با پول این... میشه چند ماه زندگی کرد...»
همان لحظه صدای تمسخرآمیز سولی بلند شد:
سولی: نترس... قرار نیست پولشو تو بدی.
دایون خندید
دایون: البته اگه تا حالا همچین عددایی دیده باشه
هر دو زدند زیر خنده، نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد لباس را دوباره روی رگال گذاشت.
+ راست میگین.
سولی با رضایت لبخند زد اما جملهی بعدی نیکی لبخند را از روی صورتش محو کرد:
+ من هیچوقت یاد نگرفتم قیمت آدما رو از روی لباسشون حساب کنم.
سولی اخم کرد
سولی: منظورت چیه؟
+ یعنی بعضیا لباس گرون میپوشن...
نگاهش را مستقیم به چشم های سولی دوخت.
+ ولی شخصیتشون هنوز ارزونه.
صورت دایون از عصبانیت سرخ شد همان لحظه فروشنده که متوجه تنش شده بود با دستپاچگی گفت:
فروشنده: خانم... این لباس خیلی بهتون میاد، اگه مایل باشین پرو کنین
نیکی لبخند تشکری زد و لباس را گرفت
چند دقیقه بعد...
وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، سکوت کوتاهی بین همه افتاد؛ پیراهن کرم رنگ ساده، بدون زرقوبرق، کاملاً اندازهی اندامش بود
موهای مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و با وجود سادگی لباس، زیبایی چهره اش بیشتر از قبل به چشم میآمد، حتی فروشنده هم ناخودآگاه لبخند زد
فروشنده: واقعاً خیلی بهتون میاد.
سولی با ناراحتی نگاهش را برگرداند، دایون ارام زیر لب فحش داد، نیکی چیزی نگفت فقط دوباره وارد اتاق پرو شد تا لباسش را عوض کند.
چند دقیقه بعد، وقتی از فروشگاه بیرون آمدند دست های نیکی پر از پاکت های خرید شده بود، سولی و دایون جلوتر از او راه میرفتند و عمداً حتی یک پاکت هم از دستش نگرفتند
+ انگار استخدامم کردن...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که یکی از پاکت ها از دستش سر خورد و چند تا از جعبهها روی زمین افتادند، نیکی خم شد تا جمعشان کند
همان لحظه... یک جفت کفش مشکی درست مقابلش ایستاد ساعت نقرهای روی مچ دست مرد، زیر نور مرکز خرید برق زد
نیکی آرام سرش را بالا آورد... و همان لحظه، مردم اطراف بیاختیار کنار رفتند.
جونگکوک...
با همان کت مشکی، قدمهای آرام و نگاه سردش درست روبه رویش ایستاده بود، چند نفر از کارکنان فروشگاه با دیدنش سرشان را پایین انداختند و بیصدا سلام کردند، اما او حتی نگاهشان هم نکرد
چشم های بیاحساسش فقط یک لحظه روی جعبه های پخش شده روی زمین چرخید بعد روی نیکی ثابت ماند نه خم شد... نه کمکی کرد.
فقط با همان صدای بم و سرد گفت:
_ جمعش کن.
نیکی از روی زمین بلند شد و با اخم نگاهش کرد
+ چشمات سالمه دیگه؟ نمیبینی دستام پر بود؟
_ مشکل من نیست.
نیکی پوزخند کوتاهی زد
+ آره... فهمیدم، هیچ چی مشکل تو نیست.
جونگکوک یک قدم نزدیکتر آمد؛ قد بلندش باعث شد نیکی مجبور شود سرش را بالا بگیرد تا توی چشم هایش نگاه کند
_ هنوز یاد نگرفتی چطوری با من حرف بزنی
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 13
✦.................................
سوها که متوجه سنگین شدن فضا شده بود، آرام لیوان آب را جلوی نیکی گذاشت
سوها: بعد از صبحانه، با سولی و دایون برو مرکز خرید.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ مرکز خرید؟
سوها لبخند ملایمی زد
سوها: باید چند دست لباس مناسب برات تهیه کنیم. هر چیزی که لازم داری.
نیکی خواست مخالفت کند، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، سولی با بیحوصلگی نفسش را بیرون داد
سولی: یعنی باید کل روز دنبال لباس برای این بگردیم؟
دایون پوزخندی زد.
دایون: امیدوارم حداقل سلیقه داشته باشه
نیکی این بار چیزی نگفت فقط قاشق را آرام داخل بشقاب گذاشت اشتهایش کاملاً از بین رفته بود در دلش فقط یک جمله تکرار میشد:
«کاش هیچوقت پام به این عمارت باز نمیشد...»
حدود یک ساعت بعد...
ماشین مشکی خانوادهی جئون مقابل یکی از لوکس ترین مراکز خرید شهر توقف کرد.
راننده در را باز کرد
سولی بدون اینکه منتظر نیکی بماند، کیف برندش را روی شانه انداخت و وارد ساختمان شد، دایون هم با همان غرور همیشگی دنبالش راه افتاد
هر سه وارد اولین بوتیک شدند؛ تمام لباس ها از برندهای معروف و گران قیمت بودند، فروشنده با دیدن سولی و دایون فوراً با احترام تعظیم کرد
فروشنده: خوش اومدین خانمها.
سولی با بیحوصلگی به نیکی اشاره کرد
سولی: براش چند دست لباس بیارین... چیزی که آبرومونو نبره
فروشنده با لبخند به نیکی نگاه کرد؛ نیکی فقط سرش را پایین انداخت چند دقیقه بعد، رگال های لباس یکییکی مقابلش قرار گرفت
لباس هایی که قیمت هر کدامشان از کل لباس های کمد نیکی بیشتر بود نیکی آرام برچسب یکی از لباسها را نگاه کرد، چشم هایش گرد شد.
«با پول این... میشه چند ماه زندگی کرد...»
همان لحظه صدای تمسخرآمیز سولی بلند شد:
سولی: نترس... قرار نیست پولشو تو بدی.
دایون خندید
دایون: البته اگه تا حالا همچین عددایی دیده باشه
هر دو زدند زیر خنده، نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد لباس را دوباره روی رگال گذاشت.
+ راست میگین.
سولی با رضایت لبخند زد اما جملهی بعدی نیکی لبخند را از روی صورتش محو کرد:
+ من هیچوقت یاد نگرفتم قیمت آدما رو از روی لباسشون حساب کنم.
سولی اخم کرد
سولی: منظورت چیه؟
+ یعنی بعضیا لباس گرون میپوشن...
نگاهش را مستقیم به چشم های سولی دوخت.
+ ولی شخصیتشون هنوز ارزونه.
صورت دایون از عصبانیت سرخ شد همان لحظه فروشنده که متوجه تنش شده بود با دستپاچگی گفت:
فروشنده: خانم... این لباس خیلی بهتون میاد، اگه مایل باشین پرو کنین
نیکی لبخند تشکری زد و لباس را گرفت
چند دقیقه بعد...
وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، سکوت کوتاهی بین همه افتاد؛ پیراهن کرم رنگ ساده، بدون زرقوبرق، کاملاً اندازهی اندامش بود
موهای مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و با وجود سادگی لباس، زیبایی چهره اش بیشتر از قبل به چشم میآمد، حتی فروشنده هم ناخودآگاه لبخند زد
فروشنده: واقعاً خیلی بهتون میاد.
سولی با ناراحتی نگاهش را برگرداند، دایون ارام زیر لب فحش داد، نیکی چیزی نگفت فقط دوباره وارد اتاق پرو شد تا لباسش را عوض کند.
چند دقیقه بعد، وقتی از فروشگاه بیرون آمدند دست های نیکی پر از پاکت های خرید شده بود، سولی و دایون جلوتر از او راه میرفتند و عمداً حتی یک پاکت هم از دستش نگرفتند
+ انگار استخدامم کردن...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که یکی از پاکت ها از دستش سر خورد و چند تا از جعبهها روی زمین افتادند، نیکی خم شد تا جمعشان کند
همان لحظه... یک جفت کفش مشکی درست مقابلش ایستاد ساعت نقرهای روی مچ دست مرد، زیر نور مرکز خرید برق زد
نیکی آرام سرش را بالا آورد... و همان لحظه، مردم اطراف بیاختیار کنار رفتند.
جونگکوک...
با همان کت مشکی، قدمهای آرام و نگاه سردش درست روبه رویش ایستاده بود، چند نفر از کارکنان فروشگاه با دیدنش سرشان را پایین انداختند و بیصدا سلام کردند، اما او حتی نگاهشان هم نکرد
چشم های بیاحساسش فقط یک لحظه روی جعبه های پخش شده روی زمین چرخید بعد روی نیکی ثابت ماند نه خم شد... نه کمکی کرد.
فقط با همان صدای بم و سرد گفت:
_ جمعش کن.
نیکی از روی زمین بلند شد و با اخم نگاهش کرد
+ چشمات سالمه دیگه؟ نمیبینی دستام پر بود؟
_ مشکل من نیست.
نیکی پوزخند کوتاهی زد
+ آره... فهمیدم، هیچ چی مشکل تو نیست.
جونگکوک یک قدم نزدیکتر آمد؛ قد بلندش باعث شد نیکی مجبور شود سرش را بالا بگیرد تا توی چشم هایش نگاه کند
_ هنوز یاد نگرفتی چطوری با من حرف بزنی
- ۴۶۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط