اون.... اون مرد بود؟
اون.... اون مرد بود؟
مردی با موهای سفید و تیشرت و شلوار سیاه رنگ. دقیقا اونجا وایساده بود. همونجایی که شیسه به انتظار می نشست. بدن یونا ناخودآگاه لرزید نیم نگاه سرد مرد روش افتاده بود. چشمای سیاه و خالی از احساس سرشار از تاریکی.
احساس میکرد این آدمو یه جای دیگه دیده... نه! یونا این آدمو فقط توی خیالات دیده چرا که شیسه آنقدر با جزئیات دربارش صحبت میکرد که یونا به خوبی اون رو در ذهنش تجسم کرده بود. فقط چیزی فرق داشت..
مایکی شیسه موهایی به رنگ طلایی داشت و زیر چشماش گود نرفته بود. شیسه بهش گفته بود که مایکی چشماش سرد و بی روح شده و این دقیقا همون بود حتی فراتر از تصورات یونا.
مایکی بود اما نه همون مایکی...
غرق در تاریکی، غریقی بی نجات با چشمای سیرد و تاریک به سونا نگاه کرد. دختر کوچولو تازه 16 سالش بود و در برابر این نگاه سنگین ضعیف شد و پاهاش لرزید. تمام بدنش لرزید!
ناخودآگاه دهانش باز شد
( ع.. عذر میخوام.)
یونا سرش رو انداخت پایین دوست نداشت باهاش چشم تو چشم بشه. مخصوصا حالا که نگاه کامل مرد روش بود و خیلی احساس سنگین تری میکرد.
( تو اینجا چیکار میکنی؟)
مرد این رو آروم زمزمه کرد اما مثل پتکی به سر یونا خورد و اون رو از جا پروند.
( دن..بال یه دوس...ت قدی..می بودم.)
خیلی بریده بریده صحبت میکرد. واقعا ترسناک بود.
مرد قدماشو از روی تکه سنگ های ریز که وقتی روشون قدم برمیداشت صدای تیله میدادن اومد پایین. انگار منتظر کسی بود. همون نگاه شیسه تو نگاهش بود. یونا به شدت کنجکاو شده بود اما مرد بی اعتنا به اینکه تون اونجا وایساده بود از در خروجی رفت و پله هارو به سمت پایین حرکت کرد.
یونا اما لحظه ای به سرش جرقه ای خورد. اون اینجا بود چون دنبال شیسه بود. این مرد هم دقیقا همونجایی که شیسه مینشست بود و شبیه پسری که شیسه راجبش حرف میزد بود.... ممکنه که اون بدونه شیسه الان کجاست. پرسیدنش که ضرر نداشت.
به سرعت پله هارو پایین رفت و جوری به پایین رسید که دگر از میله ها نمیگرفت قطعا چارده تا ملاق ته ته راهرو خورده بود و ضربه مغزی میشد.
بدو بدو از پشت مردی که حالا داشت خیلی آروم و ریلکس به سمت ماشین مشکی لوکسش حرکت میکرد دویید و بلند داد زد ( آقا)
مرد اما برنگشت. یونا ادامه داد ( لطفا صبر کنید!)
مرد لحظه ای ایستاد. چیزی نگفت اما اسلحه شو آماده کرد تا بدن دختر رو تیر بارون کنه.
آماده اینکار بود اما کلمات دختر باعث شد دستش شل شه
( شما دختری به اسم شیسه میشناسید؟)
مایکی برگشت و به یونا نگاه کرد. چشماش دخترو از نظر گذروند. دهانش مثل ماهی بهم خورد و چند کلمه زمزه کرد که یونا نشنید.
( شیسه... خیلی وقته اون نیومده!)
یونا اما باز هم ادامه داد
( شما میشناسیدش؟ اون تو همین یتیم خونه بزرگ شد و تو سن دوازده سالگی از اینجا رفت.)
منتظر جواب بود چشماش پر شده بود از حس کنجکاوی. آخ که چقدر دلش میخواست از دهن این مرد اره بشنوه اما برعکس میلش مرد خیلی خونسرد برگشت و آروم گفت "نه" و بعد یه نگاه به تخمم به یونا انداخت و درحالی که در ماشین رو براش باز کردن سوار شد و از اونجا دور شد.
یونا اما ناامید از این جواب مات و مبهوت به زمین خیره شده بود. حالا باید چیکار میکرد؟! راه های دیگه ایم جلوی پاش بود؟
باید بیشتر تحقیق میکرد و با این آدما ارتباط میگرفت اما آخه این دختر؟! این دختر حتی از یه سوسک هم میترسه و بلند جیغ میکشه اونوقت میخواد با خلافکار های بدنام و کله گنده سرو کله بزنه؟!
غیر ممکن بود. شاید باید بیخیال میشد.... اما نه شیسه هیچوقت بخیال اون نشد پس اونم بیخیال نمیشد. ترس بزرگ یونا از این بود مه اوه شیسه رو پیدا کرد و اون دیگه اون آدم قدیم نبود چی؟ یا اگه یونا رو نخواست و پسش زد؟!
این فکرها تن و بدن یونارو میلرزوند و اشک تو چشماش جمع میکرد حالاهم که از این ملاقات حسابی ترسیده بود. با خودش گفت شاید برای امروز بس باشه و سمت خونه راه افتاد اما تو راه چیزی دید که ای کاش هیچوقت نمیدید. ای کاش قلم پاش میشکست و هیچوقت به این گورستون نمیومد.
درست اینجا بود که سرنوشت یونا مشخص شد....
بچه ها میخواستم این قسمت با یه بنده خدای دیگه ای دیدار کنه اما خو دیدم سناریو اینجوری خوشگل تر میشه و الان قراره با اون بنده خدا دیدار کنه که بگا میره 🙃🙃🙃 ولی خلاصه اینجا ویرایش شد و قرار نبود با مایکی دیدار کنه با هرحال چطور بود؟ خوب بود؟
مردی با موهای سفید و تیشرت و شلوار سیاه رنگ. دقیقا اونجا وایساده بود. همونجایی که شیسه به انتظار می نشست. بدن یونا ناخودآگاه لرزید نیم نگاه سرد مرد روش افتاده بود. چشمای سیاه و خالی از احساس سرشار از تاریکی.
احساس میکرد این آدمو یه جای دیگه دیده... نه! یونا این آدمو فقط توی خیالات دیده چرا که شیسه آنقدر با جزئیات دربارش صحبت میکرد که یونا به خوبی اون رو در ذهنش تجسم کرده بود. فقط چیزی فرق داشت..
مایکی شیسه موهایی به رنگ طلایی داشت و زیر چشماش گود نرفته بود. شیسه بهش گفته بود که مایکی چشماش سرد و بی روح شده و این دقیقا همون بود حتی فراتر از تصورات یونا.
مایکی بود اما نه همون مایکی...
غرق در تاریکی، غریقی بی نجات با چشمای سیرد و تاریک به سونا نگاه کرد. دختر کوچولو تازه 16 سالش بود و در برابر این نگاه سنگین ضعیف شد و پاهاش لرزید. تمام بدنش لرزید!
ناخودآگاه دهانش باز شد
( ع.. عذر میخوام.)
یونا سرش رو انداخت پایین دوست نداشت باهاش چشم تو چشم بشه. مخصوصا حالا که نگاه کامل مرد روش بود و خیلی احساس سنگین تری میکرد.
( تو اینجا چیکار میکنی؟)
مرد این رو آروم زمزمه کرد اما مثل پتکی به سر یونا خورد و اون رو از جا پروند.
( دن..بال یه دوس...ت قدی..می بودم.)
خیلی بریده بریده صحبت میکرد. واقعا ترسناک بود.
مرد قدماشو از روی تکه سنگ های ریز که وقتی روشون قدم برمیداشت صدای تیله میدادن اومد پایین. انگار منتظر کسی بود. همون نگاه شیسه تو نگاهش بود. یونا به شدت کنجکاو شده بود اما مرد بی اعتنا به اینکه تون اونجا وایساده بود از در خروجی رفت و پله هارو به سمت پایین حرکت کرد.
یونا اما لحظه ای به سرش جرقه ای خورد. اون اینجا بود چون دنبال شیسه بود. این مرد هم دقیقا همونجایی که شیسه مینشست بود و شبیه پسری که شیسه راجبش حرف میزد بود.... ممکنه که اون بدونه شیسه الان کجاست. پرسیدنش که ضرر نداشت.
به سرعت پله هارو پایین رفت و جوری به پایین رسید که دگر از میله ها نمیگرفت قطعا چارده تا ملاق ته ته راهرو خورده بود و ضربه مغزی میشد.
بدو بدو از پشت مردی که حالا داشت خیلی آروم و ریلکس به سمت ماشین مشکی لوکسش حرکت میکرد دویید و بلند داد زد ( آقا)
مرد اما برنگشت. یونا ادامه داد ( لطفا صبر کنید!)
مرد لحظه ای ایستاد. چیزی نگفت اما اسلحه شو آماده کرد تا بدن دختر رو تیر بارون کنه.
آماده اینکار بود اما کلمات دختر باعث شد دستش شل شه
( شما دختری به اسم شیسه میشناسید؟)
مایکی برگشت و به یونا نگاه کرد. چشماش دخترو از نظر گذروند. دهانش مثل ماهی بهم خورد و چند کلمه زمزه کرد که یونا نشنید.
( شیسه... خیلی وقته اون نیومده!)
یونا اما باز هم ادامه داد
( شما میشناسیدش؟ اون تو همین یتیم خونه بزرگ شد و تو سن دوازده سالگی از اینجا رفت.)
منتظر جواب بود چشماش پر شده بود از حس کنجکاوی. آخ که چقدر دلش میخواست از دهن این مرد اره بشنوه اما برعکس میلش مرد خیلی خونسرد برگشت و آروم گفت "نه" و بعد یه نگاه به تخمم به یونا انداخت و درحالی که در ماشین رو براش باز کردن سوار شد و از اونجا دور شد.
یونا اما ناامید از این جواب مات و مبهوت به زمین خیره شده بود. حالا باید چیکار میکرد؟! راه های دیگه ایم جلوی پاش بود؟
باید بیشتر تحقیق میکرد و با این آدما ارتباط میگرفت اما آخه این دختر؟! این دختر حتی از یه سوسک هم میترسه و بلند جیغ میکشه اونوقت میخواد با خلافکار های بدنام و کله گنده سرو کله بزنه؟!
غیر ممکن بود. شاید باید بیخیال میشد.... اما نه شیسه هیچوقت بخیال اون نشد پس اونم بیخیال نمیشد. ترس بزرگ یونا از این بود مه اوه شیسه رو پیدا کرد و اون دیگه اون آدم قدیم نبود چی؟ یا اگه یونا رو نخواست و پسش زد؟!
این فکرها تن و بدن یونارو میلرزوند و اشک تو چشماش جمع میکرد حالاهم که از این ملاقات حسابی ترسیده بود. با خودش گفت شاید برای امروز بس باشه و سمت خونه راه افتاد اما تو راه چیزی دید که ای کاش هیچوقت نمیدید. ای کاش قلم پاش میشکست و هیچوقت به این گورستون نمیومد.
درست اینجا بود که سرنوشت یونا مشخص شد....
بچه ها میخواستم این قسمت با یه بنده خدای دیگه ای دیدار کنه اما خو دیدم سناریو اینجوری خوشگل تر میشه و الان قراره با اون بنده خدا دیدار کنه که بگا میره 🙃🙃🙃 ولی خلاصه اینجا ویرایش شد و قرار نبود با مایکی دیدار کنه با هرحال چطور بود؟ خوب بود؟
- ۳۴۴
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط