آمدی چون، رسم من شد یک دگر

آمدی چون، رسم من شد یک دگر
دیگری شد من، ز من شد بی‌ خبر

دیدمت آرام و حسی نو شکفت
دل به جز من از تو هم حرفی شنفت
عقل آرُم شد به بسترش بخفت
دل از آن بیدار شد آمد به گفت:

"باختم خود را به او، دلدار شد"
دلبری کرد او دلم بیدار شد!

ابتدا فکرم که تو رها ز من
بی‌خبر از عشق، از دل یا ز من
چون بیایم می‌روی هر جا ز من
غافلی از هرکسی، از "ما" ز "من"

شایدم تو با خودت خلوت کنی
عشق را با عقل خود حکمت کنی
دیدگاه ها (۷۱)

عکسم باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چ...

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چ...

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چ...

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چ...

الا که از همگانت عزیزتر دارمشکسته باد دلم، گر دل از تو بردار...

الا که از همگانت عزیزتر دارمشکسته باد دلم، گر دل از تو بردار...

الا که از همگانت عزیزتر دارمشکسته باد دلم ، گر دل از تو بردا...

الا که از همگانت عزیزتر دارمشکسته باد دلم، گر دل از تو بردار...

کی کسی خواست دل شاعر ما را بخرد؟مُرده‌شور دل دیوانه‌ی ما هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط