ات که کور رنگی داشت این موضوع مخفیه
ات که کور رنگی داشت (این موضوع مخفیه)
ارام گفت: گل..
کوک و تهیونگ داشتن حرف میزدن ات ارام رفت سمت گلا و نشست روی زمین و به گلا نگاه کرد و چون کور رنگی داشت نمیدونست بنفش کدومه.
تهیونگ: ات اون گلا رو بیار بزار جلوی میز.
ات هیچی نگفت و هنوز به گلا نگاه میکرد
کوک یهو متوجه ات شد و گفت: داری چیکار میکنی؟
ات متوجه نشد .
تهیونگ هم نگاهش رو به ات انداخت و گفت: گفتم گلای بنفش..
ات: کدومشون بنفشه..
کوک فک کرد ات نمیخواد کار انجام بده پس رفت سمت ات و گفت:کدومشون بنفشه؟ شوخی میکنی؟ یا....نمیخوای کار کنی؟
ات: من...فقط پرسیدم.
تهیونگ اومد جلو و گفت: تو فقط میتونی کار کنی نه بپرسی.
ات ساکت شد و تیهونگ گفت: گلای بنفش رو جدا کن.
ات دوباره به گلا نگاه کرد و دستشو دراز کرد و یه گل شانسی برداشت که رنگش آبی بود.
تهیونگ از دست ات گل رو گرفت و با داد گفت: این بنفشه؟ این بنفشه یا آبی؟
ات ترسیده بود و کناره ی انگشتاشو زخم میکرد.
تهیونگ: تو الان بیست سالته و نمیدونی بنفش کدومهههه؟....تو چطور میخوای فردا پس فردا توی عمارت یا هر جای کوفتیه دیگه ای زندگی کنی؟
تهیونگ چندین بار گل رو کوبید به میز که گل پر پر شد و توی اون کوبیدنا گفت: این.....گل....رنگش....آبیه.
کوک: تهیونگ کافیه.
اقای کیم زنگ زد
تهیونگ با حرص رفت سمت تلفن و برداشت.
تهیونگ برگشت و گفت : بابا گفت برگردیم عمارت.
کوک دستشو به دست ات نزدیک کرد و گفت: بیا بریم.
ات دست کوک رو نگرفت و سریع خودش بلند شد و رفت سمت کیسه ی وسایلاش.
ارام گفت: گل..
کوک و تهیونگ داشتن حرف میزدن ات ارام رفت سمت گلا و نشست روی زمین و به گلا نگاه کرد و چون کور رنگی داشت نمیدونست بنفش کدومه.
تهیونگ: ات اون گلا رو بیار بزار جلوی میز.
ات هیچی نگفت و هنوز به گلا نگاه میکرد
کوک یهو متوجه ات شد و گفت: داری چیکار میکنی؟
ات متوجه نشد .
تهیونگ هم نگاهش رو به ات انداخت و گفت: گفتم گلای بنفش..
ات: کدومشون بنفشه..
کوک فک کرد ات نمیخواد کار انجام بده پس رفت سمت ات و گفت:کدومشون بنفشه؟ شوخی میکنی؟ یا....نمیخوای کار کنی؟
ات: من...فقط پرسیدم.
تهیونگ اومد جلو و گفت: تو فقط میتونی کار کنی نه بپرسی.
ات ساکت شد و تیهونگ گفت: گلای بنفش رو جدا کن.
ات دوباره به گلا نگاه کرد و دستشو دراز کرد و یه گل شانسی برداشت که رنگش آبی بود.
تهیونگ از دست ات گل رو گرفت و با داد گفت: این بنفشه؟ این بنفشه یا آبی؟
ات ترسیده بود و کناره ی انگشتاشو زخم میکرد.
تهیونگ: تو الان بیست سالته و نمیدونی بنفش کدومهههه؟....تو چطور میخوای فردا پس فردا توی عمارت یا هر جای کوفتیه دیگه ای زندگی کنی؟
تهیونگ چندین بار گل رو کوبید به میز که گل پر پر شد و توی اون کوبیدنا گفت: این.....گل....رنگش....آبیه.
کوک: تهیونگ کافیه.
اقای کیم زنگ زد
تهیونگ با حرص رفت سمت تلفن و برداشت.
تهیونگ برگشت و گفت : بابا گفت برگردیم عمارت.
کوک دستشو به دست ات نزدیک کرد و گفت: بیا بریم.
ات دست کوک رو نگرفت و سریع خودش بلند شد و رفت سمت کیسه ی وسایلاش.
- ۳۲.۱k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط