دلتنگ یک رفیق

دلتنگ یک رفیق
پارت *



شدو : واقعا امید داری ؟


من نباید میومدم پیشتون

همش تقصیر منه....


سونیک : نه!!!!! اصلا تقصیر تو نیست شدو..


*در همان حال *

_ قربان ، اونا اون روباهه رو فراری دادن

_ چ...چی ؟!! پیداشون کنید!!!!!

_ با...چی؟

_ با رد یاب !

_ ا...اما اونا که چیزی نداشتن_

_ چرا ، اون روباهه یه سری خرت و پرت داشت ، ردیاب رو بهش وصل کردم ، بگیریدش!!!

سونیک _

از این بابت خوشحال بودم که بچه ها حالشون خوبه ، طولی نکشید که صدای انفجار رو شنیدیم_

وایییی! اونا دیگه چطور ما رو پیدا کردن ..؟؟؟ جای خیلی سختی قایم شدیم !

_ اون روباهه بدین به ما !

_ عمرا ! ناکلز تو با من بمون ، شدو تو از تیلز حفاظت کن !!
* دوباره جنگیدیم اما اونا سلاح های قوی تری داشت و نگران بودم بدجوری زخمی بشیم ...*

* شدو. و تیلز محاصره شدن *
شدو :_ جلو تر نیاین عوضی ها!!!
*همرو لط و پال میکنه*



بعد از اینکه همه ی نگهبان هارو سر به نیست کردیم_

ناکلز: هه ! دیدین نمیتونین مارو شکست بدین مسخره ها!



_ جدی میگی؟

*صدا از پشت میاد*




سونیک : ناکلز!!!!



داشت تیر گلوله به ناکلز می‌خورد که___

_آ...


ناکلز: چی ؟؟ من زندم ... چ‌...چطور ؟ هی ! تو چرا جلوم سبز شدی دلقک سیاه ؟! ها؟‌

شدو چیزی نمیگه ...

سونیک : یعنی واقعا تیری نخورده بود ؟..

تیلز : بیاین فرار کنیم !

_ آره!

شدو : آره...؛
*دستش رو روی شکمش بیشتر فشار میده ..*
اوه.... دستام خونیه ..

_شدو بیا دیگه!!!!

*بعد از چند دقیقه*

سونیک :اوفففف اونقدر دودیم خسته شدم..!

تیلز : هی بچه ها بیاین یه هواکش پیدا کردم !

*هواکش*


سونیک میشینه پیش شدو
_رفیق ..‌ حالت خوبه؟ زیادی نفس نفس میزنی ...

شدو : اوهوم

سونیک : چرا کل راه دست روی شکمت بود ..؟

چیزی،شده؟

شدو : نه! *جدی*

سونیک : پس چرا همش دستت رو شکمته؟ .

شدو : امم. ببین خب .. به تو ربطی نداره!!

سونیک : چی؟ *صدای آروم و نگران * من میدونم یه طوری شده!!
*دست شدو رو از رو شکمش بر میداره*


_ت....ت....تو ..زخمی شدی....؟

بقیه: ها؟!

_ تو ...از ناکلز محافظت کردی.....؟ ؟

شدو : م...من خوبم .*لب پایینشو گاز میگیره*

سونیک : ا...اما خونریزی زیادی داریی!!! ا ... الان بیهوش میشی !!

تیلز :چیزی رو هم نداریم که زخم رو ببندیم ...

شدو : *سرش گیج میره *

_ ن..نه شدو بیهوش نشوووو!

شدو : *سرش رو میزاره رو شونه سونیک و تو حالت خواب و بیداری میمونه ..*


ناکلز عین چوب خشک تکون نمیخوره ،،داره فکر میکنه شدو چرا همچین کاری کرد ...

_ ناکلز چرا وایسادی ؟! شدو رو بگیر تا ما بریم و یه سری چیز میز پیدا کنیم باهاش زخم شدو رو ببندیم .!!!


ناکلز:* به خودش میاد * ب..باشه!!


*۵ دقیقه بعد ..*

شدو _


اخخخ ، سرم درد میکنه ...

ناکلز؟! اون ...؟؟!!


_ اوه ...بیدار شدی ! ..


شدو. : ...

ناکلز: مم....میتونم یه سوال بپرسم ؟


عع راستی کرمی شدم خلاصه نکردم
دیدگاه ها (۶)

سلامچهخبراااااااا!!♡♡ اومدم با کمیک جدید از تیانا اممم الان ...

سلام بچه ها امروز به هزاران فلاکت و بدبختی و بیچارگی تونستم ...

دلتنگ یک رفیق

دلتنگ یک رفیق پارت ۴۰_شدو ....شدو......از زبان شدو بیدار شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط