پارت

پارت ۹

عرفان :برو دوتا چایی بریز بیار فقط وای به حالت کارشون داشته باشی

هستی :چشم ولی همون لحظه توی ذهنم گفتم بهت قول نمیدم

دیانا :ارسلان من میترسم هستی اینجاس

ارسلان :نترس من پیشتم بعد هم ما فقط یک رو اینجاییم

دیانا :یک نفس عمیق کشیدم رفتم توی خونه
سلام عرفان جان خوبی

ارسلان :سلام عرفان خوبی داداش

هستی :از در اومدن تو من رو ندیدن ولی وقتی چایی رو آوردم با دیانا چشم تو چشم شدم و از تصمیم مطمئن شدم

ارسلان :رفتیم روی مبل نشستیم و مطمئن نبودم هستی اینجاس تا اینکه چایی آورد
و با دیانا چشم تو چشم شدن و دیدم عکس‌العمل خوبی نشون نداد و زود چایی رو برداشتم و جو بهم خورد


شب"


دیانا :ارسلان میشه امشب اینجا نباشیم آخه هستی هی می خواد من رو تنها گیر بیاره

ارسلان :آخه دیانا نمیشه امشب بیا پیش من بخواب فردا بعد از صبحونه میریم

دیانا :با یک حس بد و با تکون دادن سر حرفش رو تایید کردم

عرفان :خب بچها این اتاق دو نفر برای شما

اردیا :مرسی

هستی :وقتی همه خواب بودن اومدم توی خونه تا آب بخورم و یهو دیدم ارسلان رفت دستشویی و متوجه شدم زمان خوبی برای انجام نقشم هست و رفتم اتاق پیش دیانا

ادامه دارد.........💜
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰هستی :آروم رفتم روی تخت و یهو دهنش رو بستم و بیهوشش ک...

هشت پا

پارت ۸

برای مسافرت بیاید پیج خودم اونجا کلی فعالیت میکنم

رمان بغلی من پارت ۶۳دیانا: آره ارسلان: حالا من از حرفی که او...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

رمان بغلی من پارت ۶۸ارسلان: جواب پیامشو دادم میخوای بری خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط