. asheghane - به این میگن عشق

. asheghane - به این میگن عشق
روزی پیرمرد ناتوان که حتی نمیتونست راه بره با پسرش میره پارک و میشینن ی نیمکت و پیرمرده هی سوال میکنه این چیه پسرش میگه گنجشکه بابا .پیرمرده ده پانزده بار این سوالو میپرسه پسرش آخرش خسته میشه میگه بابا دس بردار دیگه اه و با صدای بلند فریاد میکشه گنجشکه گنجشک پیرمرده دیگه حرف نمیزنه و بر میگردن خونشون پیرمرد به پسرش میگه اونجا کنار کمد ی دفتری هس اونو برام بیار پسره میره دفتر رو میاره پدرش ی صفحه از اون دفتره رو باز میکنه میره اتاقش و بعد ده دقیقه میبینن که صداش دیگه نمیاد پسرش میره و میبینه باباش مرده.میرن خاکش میکنن برمیگردن پسرش میره لای دفتری رو که باباش بازش گذاشته میخونه میبینه دفتر خاطراتشه نوشته :امروز پسرم ی ساله شده توی پارکیم شمردم حدود صد و ده بار ازم پرسید بابا این چیه منم توی هر دفش با حوصله و ناز بهش گفتم عزیزم گنجشکه.
دیدگاه ها (۳)

داستان

مشخصات

رمان :قرار داد سر نوشت

تکاپو پارت 103:با الیزابت میرم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بعد از اتفاق دفت...

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

پارت ۲

داستان پشت این آهنگ از اونجا شروع شده که خواننده ی این آهنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط