ویو نویسنده
ویو نویسنده
جیمین تازه یادش افتاد که منظور جونگکوک چیه..ولی اون فقط بچه بود و نمیدونست جونگکوک بخاطر اون جملش چه دردی و تحمل کرد جیمین تو بچگی به قدری احمق بود که حتی بعد اون قضیه عروسکش که گردنبند جئون و به گردن داشت به جئون نشون داد و جئون هم خیلی مهربون بهش گفت که عروسکش خیلی خوشگل شده و دیگه اون گردنبند و لازم نداره...
=جونگکوک من متاسفم
-من به ترحم و عذر خواهی مسخرت نیازی ندارم..ولی دیگه نشنوم راجب اخلاق من حرف بزنی چون آپا جونت زندگیمو جهنم کرد
دختر با بغض به جیمین نگاه کرد و لب زد
×چرا اینکارو کردی؟
=جیسو من.
جونگکوک با تعجب به جیسو نگاه کرد.. مطمئن بود که اشتباه شنیده..اوننن
×برو بیرون..
اوننن ازش دفاع کرده بودددددد ذوق شدیدش و کنترل کرد
=جیسو
پسر بزرگتر با غرور به در اشاره کرد
-مگه نشنیدی ابجیم چی گفت؟بیرون
جیمین مقصر نبود...بعد یه مدت خیلی با جونگکوک خوب رفتار میکرد و پشیمون بود از اذیتش با ناراحتی روبه جیسو گفت
=باشه...نمیخوای باز کنم اون کوفتیارو
×نه نمیخوام برو بیرون (داد)
جیمین با ناراحتی از اتاق خارج شد پسر به خواهرش نگاه کرد
-گلوت درد میگیره...داد نزن وگرنه مجبور میشم صداتو بگیرم.....
دختر سرشو به سمت چپ برگردوند تا برادرشو نبینه
-بازش کنم؟خیلی اذیتت میکنه؟
دختر دوباره جوابی نداد یعنی برادرش نمیدونست اون قلاده فاکی خیلی تنگه و نفسش هی میگیره؟یعنی نمیدونست اون کمربند تیغ داره و خیلی تنگه؟ (دوستان تیغ تیز نیست ولی اذیت میکنه) نمیدونست پا بنده در هد فاک کلفته و مچ پاهاش داره در میاد از درد؟چرا میدونست...
جیسو دلیل اینکه داداش جیمین مهربونشو از سلولی که حالا زندانش بود بیرون کرده نمیدونست ولی هیچ حس پشیمونی نداشت حتی نمیدونست چرا پشیمون نبود...
پسر وقتی دید جوابی از جانب خواهرش نمیگیره تک خنده ای کرد
-چون دختر خوبی بودی بازش میکنم
رفت سمت جیسو و زنجیر هارو دونه بدونه باز کرد...دستای خواهرش خون مرده شده بودن و گردنش رد قلاده رو داشت پاهاش زخم شده بودن و بخاطر سفت بودن اون شی دور کمرش تیغ های کمربند لباسش و سوراخ کرده و رسیده بود به پوست بدنش ولی چون زیاد تیز نبودن فقط چندتا نقطه کبود ایجاد شده بود که مشخصا دردناک بود..خیلی دردناک!
جیمین تازه یادش افتاد که منظور جونگکوک چیه..ولی اون فقط بچه بود و نمیدونست جونگکوک بخاطر اون جملش چه دردی و تحمل کرد جیمین تو بچگی به قدری احمق بود که حتی بعد اون قضیه عروسکش که گردنبند جئون و به گردن داشت به جئون نشون داد و جئون هم خیلی مهربون بهش گفت که عروسکش خیلی خوشگل شده و دیگه اون گردنبند و لازم نداره...
=جونگکوک من متاسفم
-من به ترحم و عذر خواهی مسخرت نیازی ندارم..ولی دیگه نشنوم راجب اخلاق من حرف بزنی چون آپا جونت زندگیمو جهنم کرد
دختر با بغض به جیمین نگاه کرد و لب زد
×چرا اینکارو کردی؟
=جیسو من.
جونگکوک با تعجب به جیسو نگاه کرد.. مطمئن بود که اشتباه شنیده..اوننن
×برو بیرون..
اوننن ازش دفاع کرده بودددددد ذوق شدیدش و کنترل کرد
=جیسو
پسر بزرگتر با غرور به در اشاره کرد
-مگه نشنیدی ابجیم چی گفت؟بیرون
جیمین مقصر نبود...بعد یه مدت خیلی با جونگکوک خوب رفتار میکرد و پشیمون بود از اذیتش با ناراحتی روبه جیسو گفت
=باشه...نمیخوای باز کنم اون کوفتیارو
×نه نمیخوام برو بیرون (داد)
جیمین با ناراحتی از اتاق خارج شد پسر به خواهرش نگاه کرد
-گلوت درد میگیره...داد نزن وگرنه مجبور میشم صداتو بگیرم.....
دختر سرشو به سمت چپ برگردوند تا برادرشو نبینه
-بازش کنم؟خیلی اذیتت میکنه؟
دختر دوباره جوابی نداد یعنی برادرش نمیدونست اون قلاده فاکی خیلی تنگه و نفسش هی میگیره؟یعنی نمیدونست اون کمربند تیغ داره و خیلی تنگه؟ (دوستان تیغ تیز نیست ولی اذیت میکنه) نمیدونست پا بنده در هد فاک کلفته و مچ پاهاش داره در میاد از درد؟چرا میدونست...
جیسو دلیل اینکه داداش جیمین مهربونشو از سلولی که حالا زندانش بود بیرون کرده نمیدونست ولی هیچ حس پشیمونی نداشت حتی نمیدونست چرا پشیمون نبود...
پسر وقتی دید جوابی از جانب خواهرش نمیگیره تک خنده ای کرد
-چون دختر خوبی بودی بازش میکنم
رفت سمت جیسو و زنجیر هارو دونه بدونه باز کرد...دستای خواهرش خون مرده شده بودن و گردنش رد قلاده رو داشت پاهاش زخم شده بودن و بخاطر سفت بودن اون شی دور کمرش تیغ های کمربند لباسش و سوراخ کرده و رسیده بود به پوست بدنش ولی چون زیاد تیز نبودن فقط چندتا نقطه کبود ایجاد شده بود که مشخصا دردناک بود..خیلی دردناک!
- ۴.۷k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط