برهنگی ترسی‌ نداشت

برهنگی ترسی‌ نداشت
روحم را باخته بودم
لباس‌هایم را کندم
تکه به تکه
شعر‌هایم را خواندم
قطعه به قطعه
به بندِ سینه بندم که رسیدم
به آخرین بیت
سرم را بر شانه‌هایش گذاشتم
و تلخ گریستم
غریبه ی ایستاده کنارِ تختِ من
هم آغوش دیوانه می‌‌شد، ویران شده .
.
دیدگاه ها (۱)

چقدر دلم خواستامروز صبحوقتی از خواب بیدار شدموقتی پتو را کنا...

کسی که بهانه های مختلف میگیرد برای رفتن کسی که به هر بهانه ا...

به تو نگاه میکنم،و قلبم چون کبوتری وحشی از قفس پرواز میکند.....

دلت می آید ؟دلت می آید تمامِ این روزها رابی عاشقانه هایِ من ...

*تلخ‌ترین دیدار*نماز عید را که خواندیم، آقا توی جایگاه مخصوص...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط